دیروز داشتم خودم رو برای امتحان امروز آماده میکردم که از عملیات زنگ زدن که امروز پرواز دارم. من اصلا یادم رفت که امتحان دارم و به طرف گفتم اوکیه میام، تا عصر که یهو با خودم گفتم مگه فردا همون ساعت امتحان ندارم. خیلی
امروز امتحان درس نظریهپردازی در روانشناسی داشتم، وقتی فهمیدم ترم بعدی با این استاد نمیتونم درس بردارم ناراحت شدم، سه ترم پشت سر هم باهاش کلاس داشتم، گویا با ماموریتش در دانشگاه ما مخالفت کرده بودن. استاد خیلی خوبی بود، سوالات امتحانش واقعا جالب توجه
نمیدونم چرا تصمیم گرفتم روانشناسی بخونم، شاید به خاطر اینکه روانشناس شدن یکی از رویاهای بچگیم بوده! آخه آدم مگه باید به تمام رویاهای بچگیش برسه؟ خلاصه این کاریه که کردم و الان وسطش هستم و زیاد خوشم نمیاد وسط یه کاری رهاش کنم، یعنی
بعد از اینکه دو بار این امتحان رو افتادم یعنی همون آیروداینامیک خودمون رو، دیگه دوست نداشتم دوباره امتحان بدم. البته اینکه اصلا نمیخوندم هم بیتاثیر نبود ولی دوست نداشتم ادامه بدم، انگار به زمین بسته شده بودم، ولی یکی از دوستام خواست باهاش برم
چهارشنبهی هفتهی پیش در یک آزمون خیلی مهم ثبت نام کردم، برای قبول شدن در این امتحان باید یک کتاب ۶۰۰صفحهای انگلیسی با ۱۶۸۰سوال انگلیسی رو میخوندم، تا جمعه شب حوصلهام نیومد حتی کتاب رو باز کنم، آخر شب با خودم گفتم بخوابم یا چند