گزارش هفتهی سوم از چالش دوازده
هفتهی سوم هم گذشت، به جز مطالعهی زبان و خوندن کتاب و نوشتن روزانه در اینجا و دیدن فیلم، در مراسم تشییع پسر عمهی دلبر هم شرکت کردیم، کسی که قرار بود مثلا فردا ببینیمش و دیگه این فردا هیچ وقت از راه نرسید، زندگی واقعا کوتاه، بیرحم و شاید به نظرم مزخرف باشه. این وسط چون برنامه خاصی هم نداشتیم رفتیم دندونپزشکی مدتها بود که قرار بود بریم ولی وقت نمیشد، بعدش دیدیم وقت زیاد داریم یه تئاتر هم رفتیم و با هم بیرون شام خوردیم و خندیدیم و در آخر هفته همه چیز زیر و رو شد. هنوز بعد از گذشت ده روز نمیدونیم دقیقا در اون دو روز چه اتفاقاتی افتاده، همه چیز در ابهام هست. واقعا در این کشور هیچ برنامهریزی نباید برای آیندهات بکنی، باید بزاری هر چی پیش آمد خوش آمد، چون واقعا هر روز اتفاقات غیرقابل پیشبینی و محیرالعقولی میفته که در خیال هیچ آدمی نمیگنجه. سرعت اتفاقات به نظرم روی 3X داره پیش میره و ما جا میمونیم همیشه.