گزارش هفته‌ی دوم از چالش دوازده

هفته‌ی دوم زمستان دو قسمت داشت، قسمت شیرین، که تونستم یک کتاب خوب بخونم، هر روز در بلاگم بنویسم، فیلم خوب دیدم، هر روز زبان خوندم حتی بیشتر از چیزی که توقع داشتم، پنج روز ورزش کردم و رفتم باشگاه، با یکی از دوستانم قرار گذاشتم و کلی گپ زدیم، لیلی رو بردم تئاتر، پارک و با هم شام خوردیم و وقت گذروندیم، با دلبر هم رفتیم بیرون و کلی گپ زدیم، خلاصه فکر کنم برای بار اول تونستم دو هفته پشت سر هم با راندمان بالا به برنامه عمل کنم، قسمت تلخ ماجرا هم فوت پسرعمه‌ی دلبر بود، بنده‌ی خدا درگیر سرطان شده بود و ظرف دو ماه از دنیا رفت، اینکه آدم‌ها در سنین سی سالگی این اتفاق براشون میفته واقعا دردآوره، کل خاطرات خودم و میلاد برام زنده شد و اصلا حال و هوای روز جمعه برام سخت و دردناک بود. هر چند زندگی همینه، روی هیچ چیزیش نمیشه حساب کرد، فقط تا وقتی هستی باید سعی کنی به بهترین شکل ممکن که راضی باشی از خود سپری کنی. بقیه‌اش که دست ما نیست، بریم ببینیم به لطف خدا هفته‌ی بعدی چه می‌کنیم، چون امتحانات دانشگاه هم شروع میشه.

نوشتن یک دیدگاه