چند وقت پیش که برای دیدن علی رفته بودم خونش تا خاطرات سفر به کنیا رو تازه کنم این کتاب رو بهم داد، گفت فکر کنم تو بیشتر از من کتاب می‌خونی. مدت‌ها گذشت و این کتاب رو گذاشته بودم روی میزم تا این هفته

این کتاب رو چند روزی بود که دست دلبر می‌دیدم و از عنوان عجیبش خوشم اومده بود، یک روز صبح کتاب رو برداشتم و شروع کردم به خوندنش، دیگه تا چند ساعت بعد کتاب رو زمین نگذاشتم تا تمومش کردم. خیلی خوندن این کتاب بهم

این کتاب رو برای امتحان پایان ترم کلاس بدن مجبور شدم بخونم، خیلی کتاب جذابی بود. باید این کتاب رو می‌خوندیم و بخش‌هایی از کتاب رو انتخاب می‌کرد که به یک رویداد اصلی اشاره می‌کرد، مثلا ما کشته شدن دزدمونا رو انتخاب کردیم به عنوان

این کتاب رو به خاطر اسم نویسنده‌اش خوندم، نه اینکه از خیلی وقت پیش می‌شناختمش، نه، از همین کمتر از دو سال پیش بود که شناختم، بعد از سقوط هواپیمای اکراینی، البته قبل از خودش عکس دخترش رو دیده بودم و زار زار گریه کرده