برچسب: تنهایی

۱۲اردیبهشت

دارم یاد می‌گیرم چطوری تنها باشم

من آدمی هستم که از تنهایی در حالت عادی اصلا خوشم نمیاد، ولی جدیدا شرایط زندگیم رو طوری طراحی کردم که بیشتر حالت‌های عادی و غیر‌عادی زندگیم رو تنها باشم، به این معنی نیست که هیچ آدمی رو نمی‌بینم یا با کسی حرف نمی‌زنم، معنیش اینه کسی رو تو زندگیم راه نمیدم، زندگیم خلاصه شده تو دیدارهای عادی، گپ‌های روزمره، شرایط بدی نیست، حداقل نگران این نیستم ذهنم بعد از مدتی قراره درگیر آدم‌هایی باشه که تاثیری در زندگیم ندارن، همین الان گاهی با خودم درگیر کلی چرا درباره روابط گذشته زندگیم هستم، روابطی که سالیان سال هست تمام شده ولی پروندشون تو ذهنم هنوز باز هست، یکی از ویژگی‌های خوب زندگیم این هست که هر موقع دوست دارم تنها باشم، می‌تونم تنها باشم، راستش شهر‌ها، شرکت‌ها، همه برام چیزهای بی‌معنی هستن، خیلی‌ها رو می‌بینم برای کار کردن در یک شرکت بزرگ و به نام از شهری به شهر دیگه‌ای میرن بدون اینکه بدونن چرا! راستش من هیچ وقت دوست نداشتم تو شرکت‌های دیگه کار کنم، حتی شرکت‌های خیلی بزرگ دنیا، تو رویاهام تو هیچ شهر بزرگی از دنیا زندگی نمی‌کنم، یه دهکده برای خودم دارم و کنار آدم‌هایی که دوستشون دارم کارهای تاثیرگذاری انجام میدم و تلاش می‌کنم بقیه رو خوشحال کنم، یه روزی حتما میرم، دور میشم از تمام این رنگ‌های مصنوعی، نمی‌تونم خدا رو راحت ببینم، گاهی گمش می‌کنم و این دردآورترین لحظه زندگی من هست، وقت‌هایی که خدا رو گم می‌کنم، این‌ها گوشه‌ای از چیزهایی هست که تو تنهایی‌هام بهشون فکر می‌کنم، دارم یاد می‌گیرم چطوری تنها باشم و چطوری از تنهایی‌هام لذت ببرم، تجربه‌ی لذت بخشی هست.

۵اردیبهشت
وقتی کسی کنارت نیست!

وقتی کسی کنارت نیست!

طی چند سال گذشته خیلی دور و بر خودم و خلوت کردم، آدم‌های خیلی کمی کنارم هستن، دارم یاد می‌گیرم و تمرین می‌کنم تنهایی هم چیز بدی نیست، وقتی کسی کنارم نیست، جدیدا احساس آرامش می‌کنم، به کارهای بیشتری می‌رسم، بیشتر فکر می‌کنم و تنها قسمت بد تنهایی اونجاست که چون تنهام شروع می‌کنم به مرور خاطراتم، آروم آروم دلتنگ میشم، مهم نیست دلتنگ کسی میشم که قبلا بوده الان نیست، دوست داشتم باشم ولی الان نیست، ناراحتم که چرا اصلا بوده یا ، … به نظرم کی و چیش مهم نیست مهم اینه دلتنگ میشم و اون موقع در اوج تنهایی می‌خوام کسی کنارم باشه ولی نیست، نمیشه حال و احساس آدم‌ها رو در بعضی لحظات توصیف کرد، در مواقع دلتنگی، وقتی کسی کنارت نیست! عجب لحظات تلخ و دردناکی خواهد بود، دلتنگی‌های من مراحل با مزه‌ای داره، اولش دلگیری و غم هست، بعدش میشه انتظار و بعد از انتظار ناامیدی و رهایی، من خیلی سخت به مرحله رهایی می‌رسم.

۲۶اسفند
تنهایی

دلیلی که ارزش جنگیدن داشت!

آخرین باری که دیدمش خودم رسوندمش سر دو راهی تا برای همیشه از پیشم بره، لحظات سخت و دردناکی بود، فکر نمی‌کنم هیچ وقت از یادم بره، اون موقع فکر می‌کردم دیگه چیزی تو این دنیا وجود نداره که ارزش جنگیدن داشته باشه برای من، سال‌ها بود برای اون می‌جنگیدم، دوستش داشتم، وقتی برگشتم خونه دو تا میخ به دیوار زدم، شمشیرم رو از کمرم باز کردم و زدمش روی دیوار اتاقم جایی‌ که هر وقت از خواب بیدار میشدم و چشم‌هام رو باز می‌کردم نگاهم بهش می‌افتاد، مدت‌های زیادی خوابیدم، وقت‌هایی هم که بیدار بودم خیره می‌شدم به شمشیری که روی دیوار آویزون شده بود و با خاطرات روزهایی که می جنگیدم و تو دستم می چرخوندمش زندگی می‌کردم. ادامه مطلب »

۱۷بهمن

واقعا رفتند، …

بعد از سه ماه کلید انداختم و اومدم تو، دیدم اینجا هم مثل همه جاهای دیگه نه کسی دلش برام تنگ شده بود و نه کسی منتظر خوندن تراوشات ذهنی یک دیوونه بود، اینجا هم مثل دلم گرد و غبار گرفته بود و دلتنگ این بود یکی بهش نیم نگاهی بکنه و دستی به سر و روش بکشه و بگه دوستت دارم، منم از اونجایی که خودم دلتنگ بودم خیلی خوب درکش می کردم و دستی به سر و روش کشیدم و شروع کردم به نوشتن، بدون اینکه برام مهم باشه چی می نویسم و برای کی می نویسم، مثل همیشه که برای خودم می نویسم. ادامه مطلب »

۱۰آبان

سکوت کن و تماشا

گاهی اینقدر می نویسم و پاک می کنم، باز می نویسم و پاک می کنم و باز هم می نویسم و پاک می کنم که خودم از دست خودم خسته میشم، اینجا چه جایی هست که نمی تونم حرف دلم رو بنویسم، هر چقدر فکر می کنم هیچ جایی نمی تونم بنویسم، فقط می تونم گوشه ای از دلم بزارمشون، سنگینی می کنه درست، درد می کنه درست، مهم نیست، این روزها فقط مهم هست سکوت کنی و تماشا، این روزها کسی حوصله شنیدن حرف های تو رو نداره، ما که کسی نیستیم باهامون با ذوق و شوق تعریف کنند، شادی و خوشحالی کنند و بخندند، یکی از بدی های احساسات اینه نمیشه در قالب کلمات آوردشون تا بقیه بتونند بفهمند.

۷آبان

خش، خش، خش

پاییز و با تمام رفته بودن هاش دوست دارم، غم عجیبی با خودش داره، پاییز فصلی هست که بیشتر از هر فصل دیگه ای با خودم خلوت می کنم و حرف می زنم، پاییز درد دل های زیادی تو خودش داره، اگر برای چند دقیقه تکیه بدی به یک درخت و سکوت کنی، لحظه لحظه می بینی که غصه هات و از دلت می ریزه بیرون روی زمین و بهت میگه از روشون رد بشی، کافیه فقط گوش به حرف اش بدی، وقتی داری از روشون رد میشی شروع می کنه باهات درد دل کردن، می تونی صداش و بشنوی، خش، خش، خش.

۲۲مهر

یک سال گذشت بی وفا

پاییز که شد دیگه دست و دلم به کاری نرفت، احساس کردم منم مثل برگ درخت ها زرد شدم و با نسیمی جدا شدم و روی هوا معلق به این طرف و اون طرف پرتاب میشم بی آنکه اراده ای از خودم داشته باشم، روزها با سرعت باورنکردنی از کنارم عبور می کردن و من فقط نظاره گر این رفت و آمدها بودم، خیلی تلاش کردم تا کنترل خودم رو به دست بگیرم، داشتم موفق هم می شدم، مدام دستم رو دراز می کردم تا ابصار زندگی رو به دست بگیرم ولی از دستم رها میشد، بارها تلاش کردم، هنوز مثل برگ در هوا معلق بودم، دستم رسید، بالاخره گرفتمش، طوفان شد، ابصار از دستم رها شد، این بار در آسمان معلق نبودم، زمین خورده بودم، محرم آمده بود، دلم آشوب شد. ادامه مطلب »

۲۸شهریور

برای آینده برنامه ریزی کردم!

چند روز پیش تنها بودم و بی حوصله با خودم فکر می کردم چطوری خودم رو از این تنهایی در بیارم، چند تا کار نیمه تمام هم داشتم و به این تنهایی نیاز داشتم، با خودم گفتم میرم کافه این طوری هم تنها نیستم و هم هستم، سریع وسایل رو جمع و جور کردم و داخل کیف گذاشتم و رفتم نشستم توی کافه، خلوت بود، لپ تاپم رو باز کردم، هندزفری رو بهش وصل کردم و یک موسیقی ملایم گذاشتم تا بتونم باهاش بنویسم، قبل از اینکه شروع کنم و ادامه مطالب قبلیم رو بنویسم، منتظر شدم تا کافه من منو رو بیاره، چون می دونستم همیشه این کار و می کنه، نمی خواستم وقتی شروع می کنم کسی تمرکزم رو به هم بزنه، چند دقیقه بعد منو رو آورد و من سریع بهش گفتم چی می خوام و رفت. ادامه مطلب »

۱۳اردیبهشت

شکایت خودش رو به غیر از خودش کردی؟

دیشب کنج اتاق نشسته بودم و داشتم مثل هر روز خاطرات گذشته رو مرور می کردم که دیدم یکی از در اومد تو، از ترس احساس می کردم قلبم افتاده توی دستم و داره توی دستم میزنه و سر جاش نیست، آروم آروم داشت به من نزدیک میشد و من لحظه به لحظه آروم تر میشدم انگار سال ها بود می شناختمش ولی ندیده بودمش، وقتی بهم رسید سلام کرد و کنارم نشست، دستش رو هم انداخت روی شونم و بدون اینکه منتظر شنیدن حرفی از سمت من باشه شروع کرد به حرف زدن با من، نمی دونستم باید تماشا کنم یا به حرف هاش گوش کنم، هیچ چیزیش شبیه بقیه نبود، حتی حرف زدنش، حرف هایی بهم زد که توی این مدت کسی بهم نزده بود. ادامه مطلب »

۸اردیبهشت

احساسات غیر قابل کنترل

الان چند روز هست تصمیم دارم مطلب بنویسم ولی نمی تونم، وقتی آدم ها احساساتشون به هم میریزه، دیگه نمی تونند مثل قبل زندگی کنند، خیلی چیزها براشون تغییر می کنه، وضعیتی که براشون پیش میاد به میزان آسیب های احساسی هست که خوردند، دیگه نمی تونند راحت دوست داشته باشند و یا حتی در ایجاد ارتباط های آینده ی زندگی شون دچار چالش های جدی می شوند، کلا به نظر من شاید احساسات یک حماقت خیلی بزرگ باشه، از اینکه تا این حد آدم احساسی هستم هم خسته هستم و هم راضی نیستم و شاید خیلی خیلی ناراحت هم باشم، من حتی نمی تونم خودم باشم و مطالبم چیزی نیستند که دوستشون داشته باشم. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)