برچسب: تنهایی

۱۷بهم

واقعا رفتند، …

بعد از سه ماه کلید انداختم و اومدم تو، دیدم اینجا هم مثل همه جاهای دیگه نه کسی دلش برام تنگ شده بود و نه کسی منتظر خوندن تراوشات ذهنی یک دیوونه بود، اینجا هم مثل دلم گرد و غبار گرفته بود و دلتنگ این بود یکی بهش نیم نگاهی بکنه و دستی به سر و روش بکشه و بگه دوستت دارم، منم از اونجایی که خودم دلتنگ بودم خیلی خوب درکش می کردم و دستی به سر و روش کشیدم و شروع کردم به نوشتن، بدون اینکه برام مهم باشه چی می نویسم و برای کی می نویسم، مثل همیشه که برای خودم می نویسم. ادامه مطلب »

۱۰آبا

سکوت کن و تماشا

گاهی اینقدر می نویسم و پاک می کنم، باز می نویسم و پاک می کنم و باز هم می نویسم و پاک می کنم که خودم از دست خودم خسته میشم، اینجا چه جایی هست که نمی تونم حرف دلم رو بنویسم، هر چقدر فکر می کنم هیچ جایی نمی تونم بنویسم، فقط می تونم گوشه ای از دلم بزارمشون، سنگینی می کنه درست، درد می کنه درست، مهم نیست، این روزها فقط مهم هست سکوت کنی و تماشا، این روزها کسی حوصله شنیدن حرف های تو رو نداره، ما که کسی نیستیم باهامون با ذوق و شوق تعریف کنند، شادی و خوشحالی کنند و بخندند، یکی از بدی های احساسات اینه نمیشه در قالب کلمات آوردشون تا بقیه بتونند بفهمند.

۷آبا

خش، خش، خش

پاییز و با تمام رفته بودن هاش دوست دارم، غم عجیبی با خودش داره، پاییز فصلی هست که بیشتر از هر فصل دیگه ای با خودم خلوت می کنم و حرف می زنم، پاییز درد دل های زیادی تو خودش داره، اگر برای چند دقیقه تکیه بدی به یک درخت و سکوت کنی، لحظه لحظه می بینی که غصه هات و از دلت می ریزه بیرون روی زمین و بهت میگه از روشون رد بشی، کافیه فقط گوش به حرف اش بدی، وقتی داری از روشون رد میشی شروع می کنه باهات درد دل کردن، می تونی صداش و بشنوی، خش، خش، خش.

۲۲مهر

یک سال گذشت بی وفا

پاییز که شد دیگه دست و دلم به کاری نرفت، احساس کردم منم مثل برگ درخت ها زرد شدم و با نسیمی جدا شدم و روی هوا معلق به این طرف و اون طرف پرتاب میشم بی آنکه اراده ای از خودم داشته باشم، روزها با سرعت باورنکردنی از کنارم عبور می کردن و من فقط نظاره گر این رفت و آمدها بودم، خیلی تلاش کردم تا کنترل خودم رو به دست بگیرم، داشتم موفق هم می شدم، مدام دستم رو دراز می کردم تا ابصار زندگی رو به دست بگیرم ولی از دستم رها میشد، بارها تلاش کردم، هنوز مثل برگ در هوا معلق بودم، دستم رسید، بالاخره گرفتمش، طوفان شد، ابصار از دستم رها شد، این بار در آسمان معلق نبودم، زمین خورده بودم، محرم آمده بود، دلم آشوب شد. ادامه مطلب »

۲۸شهر

برای آینده برنامه ریزی کردم!

چند روز پیش تنها بودم و بی حوصله با خودم فکر می کردم چطوری خودم رو از این تنهایی در بیارم، چند تا کار نیمه تمام هم داشتم و به این تنهایی نیاز داشتم، با خودم گفتم میرم کافه این طوری هم تنها نیستم و هم هستم، سریع وسایل رو جمع و جور کردم و داخل کیف گذاشتم و رفتم نشستم توی کافه، خلوت بود، لپ تاپم رو باز کردم، هندزفری رو بهش وصل کردم و یک موسیقی ملایم گذاشتم تا بتونم باهاش بنویسم، قبل از اینکه شروع کنم و ادامه مطالب قبلیم رو بنویسم، منتظر شدم تا کافه من منو رو بیاره، چون می دونستم همیشه این کار و می کنه، نمی خواستم وقتی شروع می کنم کسی تمرکزم رو به هم بزنه، چند دقیقه بعد منو رو آورد و من سریع بهش گفتم چی می خوام و رفت. ادامه مطلب »

۱۳ارد

شکایت خودش رو به غیر از خودش کردی؟

دیشب کنج اتاق نشسته بودم و داشتم مثل هر روز خاطرات گذشته رو مرور می کردم که دیدم یکی از در اومد تو، از ترس احساس می کردم قلبم افتاده توی دستم و داره توی دستم میزنه و سر جاش نیست، آروم آروم داشت به من نزدیک میشد و من لحظه به لحظه آروم تر میشدم انگار سال ها بود می شناختمش ولی ندیده بودمش، وقتی بهم رسید سلام کرد و کنارم نشست، دستش رو هم انداخت روی شونم و بدون اینکه منتظر شنیدن حرفی از سمت من باشه شروع کرد به حرف زدن با من، نمی دونستم باید تماشا کنم یا به حرف هاش گوش کنم، هیچ چیزیش شبیه بقیه نبود، حتی حرف زدنش، حرف هایی بهم زد که توی این مدت کسی بهم نزده بود. ادامه مطلب »

۸ارد

احساسات غیر قابل کنترل

الان چند روز هست تصمیم دارم مطلب بنویسم ولی نمی تونم، وقتی آدم ها احساساتشون به هم میریزه، دیگه نمی تونند مثل قبل زندگی کنند، خیلی چیزها براشون تغییر می کنه، وضعیتی که براشون پیش میاد به میزان آسیب های احساسی هست که خوردند، دیگه نمی تونند راحت دوست داشته باشند و یا حتی در ایجاد ارتباط های آینده ی زندگی شون دچار چالش های جدی می شوند، کلا به نظر من شاید احساسات یک حماقت خیلی بزرگ باشه، از اینکه تا این حد آدم احساسی هستم هم خسته هستم و هم راضی نیستم و شاید خیلی خیلی ناراحت هم باشم، من حتی نمی تونم خودم باشم و مطالبم چیزی نیستند که دوستشون داشته باشم. ادامه مطلب »

۴ارد

دلم برای مادرم تنگ شد

من همیشه وقتی مطلب می نویسم بر نمی گردم مرور کنم و هر چیزی که به ذهنم میرسه رو می نویسم و چیزی رو پاک نمی کنم ولی امشب بارها و بارها برگشتم و مرور کردم و پاک کردم و از نو نوشتم، اینقدر که دیگه تصمیم گرفتم چیزی ننویسم ولی الان تصمیم گرفتم هر چیزی به ذهنم میاد رو بنویسم بدون اینکه به چیزی فکر کنم، امروز صبح خیلی دلم شکست، یاد گذشته ها افتادم، یه جایی از زندگیم بدجوری گیر کرده بودم، از یکی خواستم کمکم کنه، اون هم شرایط من رو کاملا فهمیده بود، قبول کرد، قول داد و من هم همه چیز رو دو دستی تقدیمش کردم، بهترین پروژه های زندگیم رو، بعد از یک مدت برگشت و به من گفت یا من باید باشم یا فلانی وگرنه میرم. ادامه مطلب »

۲ارد

تنها ترین تنها

امروز صبح از خواب بیدار شدم حال و هوای دلگیری داشت نمی دونم چرا، این روزها به جای اینکه خیلی خوشحال باشم، هم خوشحالم هم غمگین، نه اختیار خوشحالی رو دارم و نه اختیار غم و دلتنگی رو، امروز تولد بود، تولد یکی از بهترین دوستانم، به جرأت می تونم بگم هیچ کس مثل اون در این دنیا تنهایی رو درک نکرد، اون که حق دوستی رو یه جوری برای من به جا آورد که من هیچ وقت نمی تونم جبران کنم، همیشه از خدا یک چیزی می خواستم که گاهی فکر می کردم بهم داده و گاهی فکر می کردم ازم گرفته، هیچ وقت کسی که دنبالش می گشتم رو پیدا نکردم، آدم های این دنیا خیلی عجیب هستند، آخرین هدیه ای که بهش دادم انگشتری بود که روش نوشته بود علی.

۱۷آذر

خودم رو گم کردم!

آخرهای شهریور با کلی امید و آرزو و طرح و برنامه و قول و قرار اومدیم تهران و کلی هزینه و تعهد و … درست کردیم، همه چیز شدنی بود و می تونست عالی پیش بره، تا اینکه مشکلات کاری و مالی زیادی به وجود اومد و فکر می کردم مشکل بدی به وجود اومده، با کلی جلسه و صحبت یک برنامه ی فشرده طراحی کردیم تا بتونیم هم مشکلات را حل و فصل کنیم هم بتونیم به چیزهایی که می خواهیم برسیم، گذشت و گذشت تا اول آبان، در این مدت مشکلات دیگه ای هم برای من وجود داشت از گذشته که راه حل مناسبی یقینا براش انتخاب نکرده بودم البته زمان کمی نیاز داشت تا بتونم همه چیز رو سر و سامون بدم ولی یکی از دوستانم نتونست تحمل کنه و گذاشت و رفت، … ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه