برچسب: خاطرات

۲۷شهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۱): چهل روز دیگه میشه دو سال!

باز هم مثل همیشه کم آوردم، نزدیک به دو ماه شد که اینجا چیزی ننوشتم، راستش میومدم سر می زدم، حتی صفحه نوشتن مطلب هم باز می کردم ولی چیزی نمی نوشتم، نه اینکه چیزی به ذهنم نمی رسید، مغزم هر روز پر بود از حرف های نگفته، ولی به قول خودش «کتاب ها و حرف ها و نامه های نوشته نشده توی این دنیا تعدادشون خیلی بیشتر از اون هایی هست که نوشته شده»، حرف های نگفته من هر روز به اندازه یک کتاب صد و بیست صفحه ای میشه، چون یکبار نوشتم، توی هشت ساعت ده هزار کلمه نوشتم، ولی همون یک بار هم اشتباه کردم، چون گفتم چه چیزهایی باعث غم و غصه ام میشه و از فرداش نمک بیشتری پاشید روی زخم هام، دنیاست دیگه، همیشه می گفتن دنیا دار مکافات هست نمی فهمیدم ولی این روزها خیلی خوب درک می کنم و می فهمم. ادامه مطلب »

۲۸تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۸): نمی دونم چطوری می تونند!

من همیشه برای دوستانم ارزش و احترام خاصی قائل هستم، چه باهاشون در ارتباط باشم و چه نباشم، یه جورایی میشه گفت حرمت نون و نمک برام خیلی مهم هست، یادم میاد وقتی با یکی از بهترین دوستانم سال ها پیش به خاطر شراکتمون توی یک شرکت به اختلاف خورده بودیم و می خواستیم از هم جدا بشیم، بهش گفتم شاید نتونسته باشیم کنار هم کار کنیم ولی دوستان خوبی برای هم خواهیم بود و اینگونه هم بود، الان بیش از هفت سال از اون ماجرا می گذره و ما همچنان با هم دوست هستیم و اگر کاری بتونیم برای هم انجام بدیم بدون شک دریغ نمی کنیم، ما شرکت نرم افزاری داشتیم و من عاشق حوزه آی تی بودم ولی وقتی جدا شدیم من شرکت و گذاشتم برای اون و به خاطر اینکه هر روز باعث آزار روحیش نباشم حوزه آی تی را برای مدتی کنار گذاشتم. ادامه مطلب »

۲۱تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۱): بغض های یک پدر

امروز ظهر دلم خیلی برای مادرم تنگ شده بود، کاری هم داشتم که می خواستم هفته بعد پیگیری اش کنم ولی به حرف دلم گوش دادم و دل رو زدم به جاده و از تهران خارج شدم، وقتی رسیدم داشتم از ماشین پیاده می شدم که مادرم خیلی اتفاقی اومد پشت پنجره و با دیدن من هم تعجب کرده بود و هم اینقدر خوشحال شده بودم که نمیشه گفت، یک لبخندی بهش زدم و تو دلم گفتم همین خوشحالیت به تمام دنیایی می ارزه، عصر با هم رفتیم اسباب بازی فروشی تا من یک عروسک کوچولو برای خواهرزاده گرامی بخرم، همین طوری که داشتم عروسک هاش رو نگاه می کردم چشمم خورد به عکس یک پسر جوان که روی چمن ها دراز کشیده بود. ادامه مطلب »

۹اسف

اولین سال گذشت.

از وقتی اینجا رو ساختم هر سال روز تولدم یک مطلب نوشتم، امسال هم به رسم هر ساله می خوام مطلبی بنویسم تا سال های بعد وقتی بر می گردم و می خونم به یاد بیارم کجا بودم، چه می کردم و چه بر من گذشته، خیلی کم پیش میاد برگردم و مطالب گذشته رو بخونم ولی از ذهنم گذشت امسال این کار و انجام بدم، شروع کردم به خوندن مطالبی که سال های گذشته روز تولدم منتشر کرده بودم، راستش اصلا احساس خوشایندی نبود، پر بود از لحظات تلخ، رفتن ها، غم ها، تصمیماتی که شاید تو اون موقعیت درست نبود بگیرم و کلی اتفاقاتی که از به یاد آوردنشون لذت نمی بردم، انگشتانم رو بی اختیار از روی کیبورد بلند کردم و تصمیم گرفتم امسال چیزی ننویسم، چون وضعیت بهتر از قبل نبود. ادامه مطلب »

۳۱شهر

یاد بعضی نفرات در گردش فصول

پاییز که میشه ما بی اختیار می ریم اتاق جمشید، پاییز یهو میاد، تو یه روز، مثل بهار و بقیه، صبح زود بیدار میشی، می بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که بر پا در دیده می کند، ما هم مثل عوام الناس عقیده داریم پاییز دلگیره، شباش صدای بوف میاد، یادت میاد بهش گفته بودی بره نون بگیره بیاره، آخه عشق صف نونوایی بود، دیگه یک سال گذشته بود، چایی هم یخ کرده بود، پاییز بود، همین وقتا بود جون تو، که از نونوایی برنگشت، هر چی از این و اون پرسیدیم جواب سربالا دادن، آخرم ورداشتن یک سری پیغام و پسغام فرستادن که خود سر شده، اشتباه شده باس ببخشید، آدم به دلش چه طوری حالی کنه که اشتباه شده! ادامه مطلب »

۱۱اسف

با هدیه دادن خودتون رو ماندگار کنید

هدیه را همه دادند، همه هم گرفتند، اصلا بین ما ایرانی ها هدیه دادن یک سنت خوب محسوب میشه، شما یقینا کسی رو نمی تونید پیدا کنید که از هدیه گرفتن خوشش نیاد، البته من دیدم بعضی ها از هدیه دادن خوششون نمیاد، که اونم بستگی به طرفش داره شاید، در کل هدیه خیلی چیز عجیبی هست، یه جورایی هم مهم نیست هدیه چی می تونه باشه و هم مهم هست، بستگی داره چطوری به قضیه نگاه کنی، و صد البته به هدف و انگیزه شما برای دادن هدیه هم خیلی بستگی دارد. ادامه مطلب »

۲۶شهر

با رویاهاتون زندگی کنید

یکی از لذت بخش ترین کارهای دوران کودکی من خیال پردازی بوده و امروزه همچنان جایگاه خودش رو به عنوان یکی از فعالیت های لذت بخش من حفظ کرده، من هر وقت ایده ی جدیدی میاد توی ذهنم اول اون رو توی ذهنم به تصویر می کشم و مدتی توی ذهنم اون رو به چالش می کشم بعد در عالم واقعیت به اجرای اون ایده می پردازم، همیشه فکر می کردم همه مثل من هستند، ولی توی بازی های کودکانه ای که با همبازی هام داشتم فهمیدم شاید همه این توانمندی رو داشته باشند ولی یا خوب ازش استفاده نمی کنند یا کلا سر به نیستش می کنن. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه