برچسب: نوشتن

۳۱فرو

کنار هم معنی پیدا می کنیم

همیشه یه ترس عجیبی از سی سالگی داشتم، هیچ وقت هم دلیلش رو درک نمی کردم، هر جایی می نشستم از بحران سی سالگی حرف می زدند، تا اینکه چند ماه مونده بود به سی سالگیم، کل زندگیم یهو فرو ریخت، احساس کردم دیگه نمی تونم از جام تکون بخورم، جالب اینجا بود که یک ماه قبل از اتمام دهه سوم زندگیم راهی بیمارستان شدم و انواع و اقسام مشکلات و چالش ها پیش اومد، فشارهای کاری، روحی، زندگی، رسما مغزم رفت تعطیلات، دیگه دوست نداشتم به چیزی فکر کنم، حتی علاقه ای نداشتم کار کنم، روز تولدم غمگین ترین تولد عمرم رو تجربه کردم و وارد دهه چهارم زندگیم شدم، تا یکسال بعدش هم کار خاصی نمی کردم، فقط روی تخت دراز می کشیدم و به یک نقطه خیره می شدم و به خودم و کارهایی که کردم و راهی که ازش اومده بودم فکر می کردم و بین آدم ها فقط به یک نفر فکر می کردم که نبود. ادامه مطلب »

۱۰آبا

سکوت کن و تماشا

گاهی اینقدر می نویسم و پاک می کنم، باز می نویسم و پاک می کنم و باز هم می نویسم و پاک می کنم که خودم از دست خودم خسته میشم، اینجا چه جایی هست که نمی تونم حرف دلم رو بنویسم، هر چقدر فکر می کنم هیچ جایی نمی تونم بنویسم، فقط می تونم گوشه ای از دلم بزارمشون، سنگینی می کنه درست، درد می کنه درست، مهم نیست، این روزها فقط مهم هست سکوت کنی و تماشا، این روزها کسی حوصله شنیدن حرف های تو رو نداره، ما که کسی نیستیم باهامون با ذوق و شوق تعریف کنند، شادی و خوشحالی کنند و بخندند، یکی از بدی های احساسات اینه نمیشه در قالب کلمات آوردشون تا بقیه بتونند بفهمند.

۲۸شهر

برای آینده برنامه ریزی کردم!

چند روز پیش تنها بودم و بی حوصله با خودم فکر می کردم چطوری خودم رو از این تنهایی در بیارم، چند تا کار نیمه تمام هم داشتم و به این تنهایی نیاز داشتم، با خودم گفتم میرم کافه این طوری هم تنها نیستم و هم هستم، سریع وسایل رو جمع و جور کردم و داخل کیف گذاشتم و رفتم نشستم توی کافه، خلوت بود، لپ تاپم رو باز کردم، هندزفری رو بهش وصل کردم و یک موسیقی ملایم گذاشتم تا بتونم باهاش بنویسم، قبل از اینکه شروع کنم و ادامه مطالب قبلیم رو بنویسم، منتظر شدم تا کافه من منو رو بیاره، چون می دونستم همیشه این کار و می کنه، نمی خواستم وقتی شروع می کنم کسی تمرکزم رو به هم بزنه، چند دقیقه بعد منو رو آورد و من سریع بهش گفتم چی می خوام و رفت. ادامه مطلب »

۲۷شهر

چرا باید هر روز بنویسم؟

امروز داشتم با خودم دعوا می کردم که چرا باید هر روز بنویسم، چرا مثلا یک روز در میون ننویسم، بعد یک حسی درونم جواب خودم رو داد و گفت که بعدش هم دو روز در میون بنویسی، بعد سه روز در میون، بعد هر هفته و بعد هم ماه ها ننویسی، دیدم دقیقا با خودم دعوا می کنم که به همچین جوابی برسم، راستش اولین باری بود که اینقدر سریع جواب خودم رو می دادم، اعتقاد ندارم برای انجام کاری باید خودم رو در بند بکشم یا به خودم عذاب بدم، شروع کردم به فکر کردن، باید بازی طراحی می کردم تا دیگه یک کار ملال آور رو هر روز انجام ندم، باید به یکی از لذت بخش ترین کارهای زندگیم تبدیل اش می کردم، اولش با دوستی شروع کردم، دو تا مطلب نوشت و رها کرد ولی من مقاومت کردم. ادامه مطلب »

۱۴شهر
تنویر

برای مدتی باید رهایش کنیم

امروز قرار بود برای کاری محتوایی آماده کنم، لپ تاپم رو باز کردم و شروع کردم به جست و جو کردن و تب باز کردن، بعد از چند ساعت که نگاهم به تب هایی که باز کرده بودم جلب شد ترسیدم، شروع کردم به بستن تب ها، جالب این جا بود که بعد از خوندن اون همه مقاله و مطلب و … هنوز چیزی به ذهنم نرسیده بود و یا بهتر بگم هیچ کدوم نظرم رو جلب نکرد، احساس می کردم من دنبال چیزهایی که اینها هستند نیستم، چیزی هم که می خواستم بین اونها نبود، پس پشت سر هم شروع کردم به بستن تب ها و بعد از اینکه خیالم راحت شد و آخریش رو هم بستم از پشت میز بلند شدم و انگار نه انگار که قرار بود من چیزی بنویسم. ادامه مطلب »

۹شهر

زندگی یعنی کشف

یادم میاد وقتی نوجوان بودم بی محابا هر کاری می کردم، دوست داشتم از هر چیزی سر در بیارم، البته بچه پر رویی نبودم، اتفاقا خیلی هم رودربایستی داشتم، بیشتر کنجکاوی های من یا تو دل طبیعت بود یا ماشین ها و ابزار و وسایل که دور و برم بود و می دیدمشون، مثلا من بچه ای بودم که هیچ اسباب بازی رو سالم نگه نمی داشتم، مثلا هلی کوپتری که پرواز می کرد و باز کردم ببینم چطوری پرواز می کنه، بعد که دیگه خراب شد، آرمیچرش رو برداشتم و باهاش قایق موتوری درست کردم، کل روز در حال کشف چیزهای جدید بودم آروم و قرار نداشتم، الان هم که مثلا بزرگ تر شدم هنوز مثل گذشته هستم با این تفاوت که امروزه گاهی کارهایی انجام میدم و بعد مجبورم مدت ها برای درست کردنش وقت بزارم، خراب کاری های گذشته با یک ببخشید ساده تمام می شدند نهایتا دو تا کمربند و سه تا آب دولیو چاگی و صلوات مادر و دوستان ختم به خیر می شد ولی امروزه با غلط کردم و ببخشید و … حل نمیشه، باید وایستم پاش تا درست بشه و این خیلی ازم وقت می گیره. ادامه مطلب »

۳خرد

با خودم چند چندم

از آخرین باری که مطلب نوشتم بیشتر از بیست روز داره میگذره، با وجودیکه سال جدید رو متفاوت نسبت به سال های گذشته شروع کردم ولی به دلیل عدم برنامه ریزی برای سال جدید دچار سردرگمی هایی هم شدم، دلایل اصلی این کارم درگیریم با بیماری و مشغولیت های فکری که امان از من بریدن و عدم اعتقادم به درست بودن سبک برنامه ریزی که در گذشته داشتم بود، فروردین هر سال رو همیشه به بهترین شکل ممکن سپری می کنم و طبق روال همیشه اردیبهشت دچار سقوط جدی میشم، امسال هم از این قاعده مستثنی نبود، البته تا حد قابل توجهی بهتر از سال های پیش بود ولی درگیر لجبازی شدید با خودم شدم و بد جوری از مسیر خارج شدم یه جورایی حماقت بود. ادامه مطلب »

۱۵آبا

چالش ۴۰ روز نوشتن در وبلاگ شخصی!

مدتی هست مثل پارسال دیوونه بازیم گل کرده و زده به سرم باز هم چالش نوشتن روزانه را شروع کنم حداقل برای ۴۰ روز، ولی حال و هوای این روزهای من با این چالش کمی منافات داره ولی حریف دلم نمی شم و احساس می کنم اگر گوش به حرفش ندم فردا شرمنده اش میشم، پس هر چی می خواد بشه بادا باد، آخرش اینه نتونم دیگه، آسمون که به زمین نمیاد، ولی من می دونم که می تونم، حداقل می تونم به خودم قول بدم که تمام سعی و تلاش خودم رو می کنم تا بشه، همیشه گفتم باز هم میگم، کار نشدنی در عالم وجود نداره، به جز مردن که همه روزی می میریم، با این وجود بقیه کارها همه شدنی هستند، پس باید شروع کنم. ادامه مطلب »

۲۰مرد

کمکی که هیچ وقت نرسید!

گاهی وقت ها برای من پیش میاد که حال و حوصله ی هیچ کس و هیچ کاری رو ندارم، حتی خودم، حتی شما دوست عزیز، ولی همیشه در چنین مواقعی همه دوست دارند با من حرف بزنند، ارتباط شون رو بیشتر کنند، حجم کارهاشون با من صد برابر میشه، تغییرات رفتارشون همزمان با این حال و هوای من انجام می گیره، چالش های گوناگونی درست میشه، به طور کلی همه چیز می ریزه به هم، چون من حال و حوصله مدیریت و انجام هیچ فعالیتی رو ندارم برای همین کنترل همه چیز از دستم خارج میشه. ادامه مطلب »

۲۳بهم

یک ماهی که تنها مانده است

چهل روز پیش، با نوشتن یک مطلب با عنوان «بنویسید تا خودتون رو بهتر بشناسید» خودم رو در یک چالش یا برنامه ای انداختم، که باید به مدت چهل روز، هر روز یک مطلب در بلاگم منتشر می کردم، این دفعه ی دومی بود که در سال ۹۳ یک همچین تصمیمی گرفته بودم، دفعه قبل که بعد از چهل روز تا سی روز بعدش هم هر روز نوشتم، و این بار هم به لطف خدا با تمام سختی ها و مشکلاتی که به وجود آمد، مقاومت کردم و الان دارم چهلمین مطلب رو هم در روز چهلم می نویسم. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه