اتصال برقرار نیست، …!

امشب داشتم کار می‌کردم که دیدم یهو همه چیز قطع شد، شبکه‌ها و سایت‌های داخلی رو امتحان کردم دیدم اونا هم قطع شدن، جالب اینه پیامک هم قطع بود و دیگه حتی نمی‌شد به کسی تلفن زد، خیلی شب سیاهی بود. مامان و بابا از مهمونی بر می‌گشتن، آخرین مکالمه‌ی ما قبل از قطع شدن این بود که توی خیابون گیر افتادیم، بعدا تماس می‌گیریم، …، دیگه هر چی تماس می‌گرفتیم، می‌گفت اتصال برقرار نیست، …! امروز که این مطلب رو می‌نویسم ۲۸ دی هست، حدودا ده روز از این شب سیاه گذشته، اتفاقات خوشایندی در خیابان‌ها در حال رخدادن نبود. گاهی فکر می‌کنم چرا اینجا باید به دنیا میومدم، یا چرا در این دوره‌ی زمانی، بعد کمی نگاهی به تاریخ انداختم و دیدم بازه‌های خیلی کوتاهی شاید اوضاع بهتر از این بود، شاید بنای دنیا اینطوری باشه. عجیب اینه این روزها به عصای موسی هم فکر می‌کردم، اینکه اگر اون همه معجزات در هزاران سال قبل اتفاق افتاده چی شد که دیگه تموم شد؟ چرا دیگه عصای موسی در کار نیست! حالا بماند که سوالات عجیب‌تر و بدتری هم تو ذهنم اومد، خدا لعنتشون کنه، همین.

نوشتن یک دیدگاه