دوستان نقاب‌دار

من تو زندگیم دوستان زیادی داشتم، می‌خواستم در ادامه بنویسم و دارم، دیدم اینطوری نیست، الان صرفا یک سری آدم هستن که نقاب دوستی به چهره زدن. هر چی بیشتر پا به سن می‌گذارم علاقه‌ام به تنهایی بیشتر و بیشتر از همیشه میشه. هر از چند گاهی که شاید در زندگیم گرفتار طوفانی شده باشم، یا حتی خیلی پیش میاد که همیشه بر وفق مراد باشه ولی داستان یک طوفان فرضی رو در اون گرفتار شدم رو برای دوستانم تعریف می‌کنم، واکنش‌شون خیلی عالیه، حتی اونایی که بهم روزگاری می‌گفتن ما رفیق روزهای سخت هستیم، ولی خدایی از حق نگذریم خیلی خوب گوش میدن، حالا یا آخرش میگن ایشالله درست میشه! یا راه‌کارهایی میدن که به خودشون ذره‌ای فشار نیاد یا دخیل نباشن، یا آروم به کناری میرن که شاهد نتیجه‌ی بعد از طوفان باشن، خدا رو شکر نتیجه همیشه عالی بوده، خدایا همیشه کنارم باش که شاهد لبخند شاهدان نقاب بر چهره، بعد از طوفان نباشم. بعضی از دوستی‌ها و رفاقت‌ها به نظرم شبیه داستان‌های شاهنامه افسانه‌ای شده و فقط اونجاها میشه پیداشون کرد. ولی من هنوز من مثل آدم‌های دیوانه دنبالش هستم، شاید تا آخرین لحظه‌ی زندگیم.

نوشتن یک دیدگاه