برچسب: افسردگی

۱۸مهر
من افسرده نیستم

من افسرده نیستم!

امروز مثل هر روز در حال پرسه زدن درون خودم بودم، هر بار که به درون خودم سفر می‌کنم بیش‌تر با خودم احساس غریبه بودن می‌کنم. چیزهای جدیدی کشف می‌کنم و با خودم می‌گم اگر من اینم پس تا امروز کی بودم؟ امروز هم کشف بی‌نظیری داشتم، چقدر به دلم چسبید، فهمیدم من آدم افسرده‌ای نیستم، هیچ وقت هم نبودم. افسردگی برای وقتی است که آدم برای آرزوهاش کاری نمی‌کنه، پس من که هر روز تمام تلاش خودم رو می‌کنم تا آرزوهام رو زندگی کنم، نباید آدم افسرده‌ای باشم، افسردگی برای آدم‌هایی است که رویاهاشون درون‌شون تبدیل به مرداب شده و از بس کسی بهشون سر نزده بوی تعفن گرفتن، نه برای من که هر روز با اضافه کردن یک رویای جدید لیست رویاهام رو به روز می‌کنم و برای تک‌تک‌شون حتی اونایی که انجام‌شون از دید همه محال به نظر میرسه برنامه‌ریزی می‌کنم، افسردگی برای کسانی است که از ترس نشدن یا از ترس اینکه چه خواهد شد اصلا آغاز نمی‌کنند، نه برای من که خدای آغاز کردن هستم، از وقتی یادم میاد هر وقت از کاری ترسیدم خودم رو با تمام وجود انداختم توش و لذت بردم از تمام آغازهایی که کردم حتی اونهایی که در پایان موفق نشدم تیک رویام رو بزنم و جلوش بنویسم اینم انجام شد، در عوض تاریخ جدیدی برای یک آغاز جدید کنارش نوشتم. افسردگی برای جایی است که از ترس مرگ خودکشی می‌کنیم، در یک مصاحبه از هوشنگ ابتهاج می‌پرسند نظرت درباره‌ی مرگ چیه؟ میگه «هیچی، اصلا داخل آدم حسابش نمی‌کنم»، خیلی جواب جالبی بود، به خودم که نگاه می‌کنم می‌بینم اصلا وقت ندارم بخوام به مرگ فکر کنم، اصلا حسابش نمی‌کنم، هر چند می‌دونم روزی خواهم مرد و اون روز دیگه مردم و چیزی برام مهم نیست. افسردگی برای آدم‌هایی است که بازی نمی‌کنند و می‌بازند، درحالیکه من هر روز صبح وارد بازی میشم و قبل از خواب یک بار موقعیتم را در بازی بررسی میکنم و قواعد بازی را چک می‌کنم و سعی می‌کنم با کشیدن یک نقشه‌ی خوب خودم رو برای بازی فردا آماده کنم، یعنی هر طوری فکر می‌کنم، من افسرده نیستم! ادامه مطلب »

۴خرداد

تنش های عصبی

ناراحت و عصبانی شدن جزئی از احساسات آدم هست که نمیشه ازش جدا کرد، واقعا هنوز نفهمیدم وقتی چیزی اینقدر بد هست چرا اصلا باید وجود داشته باشه، به قول دکتر به شدت هم اثرات منفی روی سلامت بدن انسان داره، در مورد استرس و اضطراب هم بهتره دیگه چیزی نگم شک ندارم همه ی شما بهتر از من می دونید چیه، واکنش های هیجانی که باعث ایجاد دلواپسی و بی قراری میشه، چیزی که این روزها صبح تا شب و شب تا صبح من باهاشون درگیر هستم و دیگه به یک مسئله ی خسته کننده برای من تبدیل شده، چون نه براش راهکار درست و دائمی دارم و نه تا حالا موفق به حل این مشکل شدم ولی به شدت از نظر جسمی آسیب دیدم. ادامه مطلب »

۱۸آبان

سنگ باشم یا برگ!

امروز داشتم توی اینترنت دنبال مطالبی با مضمون افسردگی و نگرانی می گشتم بیش از چهار صد و سی و دو هزار مطلب رو گوگل برای من آماده کرد تا بینشون دنبال مطلب مورد نظرم بگردم، جای دوستان خالی نباشه، هر لینکی که باز می کردم، یا چرت و پرت بود، یا عکس صابون و ساعت و حوله و یک سری چرندیات که باور کنید خود صاحب سایت هم نفهمیده اونها رو گذاشته بود روی سایتش، اونهایی هم که یکم مطالب بهتری داشتند، همه کپی بودن، یکی شون رو می خوندی همه بدون جا انداختن یک «و» مثل هم بود که وسط این خوندن ها به حکایت خیلی جالبی برخوردم، که احتمالا شما شنیده باشید ولی برای من خیلی خوب بود: ادامه مطلب »

۱۹مرداد

برای خودت احترام قائل شو

امروز قصد دارم درباره مطلب مهمی اظهار نظر کنم، اصلا از همین اظهار نظر کردن شروع می کنم، آیا شما جرأت اظهار نظر کردن دارید؟ حدودِ چهار سال پیش من یک پروژه دانش آموزی را طراحی کردم به اسم برهان، به معنی برنامه ریزی، رشد، هدایت و آموزش نوجوانان ایرانی، که این پروژه طوری طراحی شده بود تا طی چهار سال با پنجاه دانش آموز در حوزه های مختلف کارهایی انجام بدیم، تا فقط یک چیز را تقویت کنیم و اون «عزت نفس» بود، اعتقاد داشتیم اگر این مورد را بتونیم بالا ببریم، حل کردنِ بقیه مشکلات از عهده خودشون بر میاد، اولین دوره مخاطبین ما بیشتر دانش آموزانی بودند که در مدارس خاصِ شهر درس می خودند و خانواده هایی تحصیل کرده داشتند ولی شاید به جرأت بتونم بگم بیشترشون از عزت نفس پایینی برخوردار بودند.

یکی از مخاطبین ما روحیات لطیفی داشت، شعر می گفت، بعد رفته بود رشته تجربی، شاگرد متوسط به پایینی بود، هیچ کس علاقه ای به ارتباط با اون رو نداشت، خودش هم اصلا خودش رو باور نداشت، توی خونه آقا دکتر صداش می کردند و از آرزوهاش دکتر شدن بود، وقتی با هم صحبت می کردیم، گویی اصلا از خودش هیچ چیزی نداشت و قرار بود پدر و مادرش رو به آرزوهاشون برسونه، خودش زیر دست و پای اونا لِه شده بود، کارهایی می کرد که دیده بشه، تا مشکلاتش رو پشت اونا پنهان کنه، تا اینکه بالاخره یه روزی تصمیم گرفت عزت نفس داشته باشه، و تغییر رشته داد، رفت علوم انسانی، ابتدای کار مورد تمسخر همه قرار گرفت، حتی خانوادش بهش محل نمی زاشتن، تا اینکه آروم آروم شکوفا شد، توی آزمون های موسسات رتبه زیر ۱۰ میاورد و عکسش روی نشریات زده می شد، المپیاد ادبیات هم طلا گرفت، سربازی و کنکور و همه چیز براش حل شد، همه یه جور دیگه نگاهش می کردن.

یکی دیگه از بچه ها، علاقه ی بسیار شدیدی به کامپیوتر داشت، اصلا دل و روده ی سخت افزار و نرم افزار را در آورده بود، باور کنید همین الان هم که بچه ها دچار مشکلی میشن به اون زنگ می زنن، ولی ایشون تو خانواده ای بزرگ شده بود که همه دکتر بودند و راه سعادت فرزندشون رو در پزشک شدنش می دیدن و اینکه این بنده ی خدا فقط با دکتر شدن می تونست به موفقیت برسه و به مردم خدمت کنه، یادمه توی این چهار سال تحت شدید ترین فشارهای روحی و روانی محصور شده بود تا فقط و فقط درس بخونه تا فرزند دو تا دکتر خدای نکرده مهندس نشه و خدا راضی نباشه، بعد از کنکور، دکتر که نشد هیچ، به بدترین شکل ممکن افسرده هم شد، باور کنید بعضی از خانواده ها هنوز معنی و مفهوم کمک کردن و کنترل کردن و هدایت کردن رو نفهمیدن. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)