این هفته هم برای خودش جالب بود، کلاس خلبانی رفتم، البته یک کلاس بیشتر نداشتم، کلی کتاب خوندم، فیلم دیدم، نمایشگاه نفت‌و‌گاز رفتم، پیاده‌روی کردم، در نمایشگاه کتاب تهران به صورت مجازی شرکت کردیم، از همه مهم‌تر درگیر خودم بود، می‌خواستم مدرسه‌ی دوازده رو شروع

هفته‌ی خیلی عجیبی بود، یه جورایی فصل بهار رو به نیمه رسوندم و وارد نیمه‌ی دوم بهار شدم، راضی نیستم خیلی از خودم، می‌تونستم خیلی بهتر از این حرف‌ها باشم، ولی خب، بد هم نبود، این هفته مجبور بودم در کنار خانواده باشم. ذهنم درست

هفته‌ی خیلی عجیبی بود برای من، اصلا نفهمیدم چطوری گذشت، یکی دیگه از درس‌های خلبانی رو تموم کرد، کلی فیلم دیدم، به خاطر اینکه بهتر از هیچ کاری نکردن بود، ولی اصلا فرصت نکردم زبان بخونم، پیاده‌روی کنم، تسک‌های کاری هم هنوز بررسی نکردم، احتمالا

به نظرم یک جوری داره زندگی‌مون تموم میشه که باورش برای خودمون هم سخته، به نظرم ماهیت زمان اینطوریه که حس نکنیم وگرنه واقعا زودتر از چیزی می‌گذره که فکرش رو می‌کنیم. پنجمین هفته‌ از سال ۱۴۰۱ هم گذشت، هفته‌ی خوبی بود، دو تا فیلم

هفته‌ی بدی نبود، ولی خب چند روزی واقعا ذهنم خالی از همه چیز شده بود، کلا گیر کرده بودم، می‌دونستم یه جایی از کارم اشتباهه ولی نمی‌فهمیدم کجاش، نمی‌دونم الانم فهمیدم یا نه، فقط می‌دونم تصمیمم رو گرفتم، درست یا غلط، مهم نیست، شروع هم

هفته‌ی خوب و غم انگیزی بود، هفته‌ی خوبی بود چون تونستم کلی طبق برنامه پیش برم، یک فیلم سینمایی خوب ببینم، یک کتاب خیلی عالی بخونم که هفته‌ی دیگه معرفی‌اش می‌کنم. سه روز در هفته ورزش کنم، چند جلسه کلاس خلبانی شرکت کنم. کلی تسک

هفته‌ی خوبی بود، نسبت به همه‌ی هفته‌های دوم فروردینی که تا حالا داشتم و به یادشون میارم. چون کلی از برنامه‌های عقب افتاده‌ی هفته‌ی اول رو جبران کردم و اجازه ندادم هفته‌ی ریکاوریم در شروع برنامه از بین بره. جالب اینه اومدیم اراک و در

اصولا باید هفته‌ی اول فروردین رو در نظر نگرفت، ولی برای من اینطوری نشد و از این بابت خیلی خوشحالم، چون احساس می‌کردم هفته‌ی ریکاوری رو باید در همین شروع برنامه‌ از دست بدم. در مجموع ۱۴ فعالیت کاری رو پیش بردم، دو تا کتاب