برچسب: مادر

۲۲دی
چرا اینجایی؟

خودم و خودم و خودم

ساعت ۵:۳۰ صبح بود که ساعت شروع کرد به سر و صدا کردن که پاشو خودت گفتی این موقع صدات کنم، پلک هام و به زور یکم از هم باز کردم، خودم رو در قالب یک فرشته زیبا روی شونه‌ی راستم دیدم، لبخندی بهم زد و گفت: «سلام، صبح به خیر، بلند شو که قراره یک روز عالی بسازیم»، تو عالم خواب و بیداری بودم، اولش حس کردم قاطی کردم، با انگشت هام داشتم چشمام رو می مالوندم که صدای وز وزی از گوش چپم رفت روی اعصابم و نگاهم رو بردم روی شونه‌ی چپم که یهو جا خوردم، خودم رو در قالب یک شیطون زشت دیدم که می گفت: «ولش کن، حرف مفت میزنه، بگیر بخواب، هیچ کار خاصی نداری امروز»، نمی دونم چرا احساس کردم این یکی بیشتر راست میگه و دوست دارم به حرفش گوش بدم، صدای زنگ ساعت رو قطع کردم و دوباره خوابیدم، البته فرشته‌ی عزیز بی خیال نمی شد اینقدر اذیت کرد و من و این طرف و اون طرف چرخوند توی رختخواب که زانو درد گرفتم. ادامه مطلب »

۳تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳): پشت در اتاق عمل

به نظر من یکی از بدترین مکان ها و حتی بدترین لحظات زندگی آدم، پشت در اتاق عمل هست، اون هم زمانیکه یکی از عزیزترین آدم های زندگی مون اونجاست، نمیشه حال و هوای اون لحظات رو برای کسی توصیف کرد، آدم به چه چیزهایی فکر می کنه، چقدر با خدا حرف می زنه، حال و حوصله هیچ کسی رو نداره، دیگه تمام آرزوهاش تمام میشه و تبدیل میشه به یک آرزو، «خدایا، به تو سپردمش»، فقط همین، داشتم فکر می کردم چقدر شبیه اون آدمی می شیم که وسط دریا گرفتار طوفان شده و مرگ رو جلوی چشم هاش می بینه و تمام آرزوهاش و فراموش می کنه و از خدا می خواد که نجات اش بده، ولی به محض رسیدن به خشکی، حتی فراموش می کنه یه تشکر خشک و خالی از خدا بکنه.

۱تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱): یا علی گفتیم و …

امروز یکی از سخت ترین روزهای زندگیم گذشت، همیشه پشت در اتاق عمل رو توی فیلم ها دیده بودم، بدترین حسی که می تونستم تصورش کنم رو داشتم تجربه می کردم، کسی که داخل اتاق بود مادرم بود، عزیزترین آدم زندگیم، همیشه می گفتم دردی که تو دو سال گذشته زندگیم کشیدم رو تو سی سال گذشته اش تجربه نکرده بودم ولی شاید باورتون نشه، امروز فهمیدم دردی ورای این دردها هم هست، دردی که امروز تجربه کردم یک طرف، درد بقیه زندگیم هم یک طرف، اون هم در یک روز، شاید چند ساعت، ما قدر داشته هامون رو تا زمانیکه احساس نکنیم داریم از دستشون می دیم نمی دونیم و می چسبیم به چرندیات زندگی روزمره این دنیا، امروز به تک تک حرف ها و خواسته های مادرم از گذشته تا به امروز فکر می کردم، از خدا خواستم هوای مادرم و داشته باشه، همین و دیگر هیچ. ادامه مطلب »

۵آبا

خانه واده او

حدودا یک سوم اول زندگی اش و ایران بود، یک سوم دوم زندگی اش و کانادا بود و بقیه اش و تا الان ایران بود و احتمالا بقیه اش و هر جایی به جز ایران باشه، وقتی اولین بار ازش پرسیدم چه کارا می کنی، جواب جالبی بهم داد، گفت به خانواده فشار میارم زودتر بریم کانادا، گفتم که چی بشه! گفت اونجا فرصت های زیادی هست بتونم کارهای زیادی بکنم، گفتم خب چرا اینجا همون کارها رو نمی کنی؟ گفت اینجا نمیشه!، خندیدم و گفتم تو اصلا تلاش کردی تا اتفاقی بیافته؟ گفت نه! بهش گفتم یعنی به نظرت هیچ بدی نداشته! گفت فقط بابام رو هر هشت ماه یک بار می دیدم، گفتم یعنی مادرت اونجا هم پدرت بود و هم مادرت! خانه هست، واده نیست. ادامه مطلب »

۳آبا

خانه واده ما

تو مطلب قبلی درباره خانواده یکم حرف زدم، قصد دارم تو این مطلب درباره نوع نگاه خانواده ها به بچه ها بنویسم، یه جورایی میشه گفت حاصل تجربه برخوردهایی که با خانواده های مختلف داشتم، از خودم شروع می کنم، توی خانواده ما خیلی مهم نبود هیچ کدوم از بچه ها دکتر بشن یا مهندس، بیشتر مهم این بود که حتما وارد دانشگاه بشیم، به جز من همه لیسانس و فوق لیسانس گرفتن من توی دو راهی موندم دکتر بشم، مهندس بشم، روانشناس بشم، مدیر بشم، چی بشم بالاخره، دوران بدی بود، فکر کنید یک بچه هجده ساله چی از آینده می فهمه، من اصلا نمی دونستم کی هستم، راستش همین الانم جواب این سوال رو درست و حسابی نمی تونم بدم، ادامه مطلب »

۲آبا

خانه واده

واده یعنی اصل، مبنا، پایه و شالوده چیزی، خانه هم که یعنی جایی که آدم توش سکنی می کنه، حالا خانواده به نظرم میشه شالوده و اصل زندگی، معنی فوق العاده ای داره به نظرم، یه جورایی میشه خانه اصلی یا حتی پی خانه تعریف اش کرد، هر جوری که تعریف اش کنید چیزی در میاد که راحت نمی تونید معنی و تفسیرش کنید، خانواده به نظر من مجموع پدر، مادر، خواهر و برادر نیست، دارای مفهومی خیلی عمیق تر از این افراد هست، درسته که خانواده با وجود این افراد هست که معنی پیدا می کنه ولی دارای مفهومی عمیق تر از این حرف هاست، تو این مطلب فقط دوست دارم درباره چیزهایی که توی این چند روز پیرامون مفهوم خانواده بهش رسیدم بنویسم. ادامه مطلب »

۳ارد

دلم برای مادرم تنگ شد

من همیشه وقتی مطلب می نویسم بر نمی گردم مرور کنم و هر چیزی که به ذهنم میرسه رو می نویسم و چیزی رو پاک نمی کنم ولی امشب بارها و بارها برگشتم و مرور کردم و پاک کردم و از نو نوشتم، اینقدر که دیگه تصمیم گرفتم چیزی ننویسم ولی الان تصمیم گرفتم هر چیزی به ذهنم میاد رو بنویسم بدون اینکه به چیزی فکر کنم، امروز صبح خیلی دلم شکست، یاد گذشته ها افتادم، یه جایی از زندگیم بدجوری گیر کرده بودم، از یکی خواستم کمکم کنه، اون هم شرایط من رو کاملا فهمیده بود، قبول کرد، قول داد و من هم همه چیز رو دو دستی تقدیمش کردم، بهترین پروژه های زندگیم رو، بعد از یک مدت برگشت و به من گفت یا من باید باشم یا فلانی وگرنه میرم. ادامه مطلب »

۲۸آبا

این تن خسته ز جان تا به لبش راهی نیست

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت دوم

هر روز صبح که بیدار می شدم دوست داشتم زود شب شود  و شب ها دوست داشتم بخوابم ولی خوابم نمی برد و آرزو می کردم هر چه زودتر صبح شود، ولی هیچ کدامشان دردی از من دوا نمی کرد، انگار زمان هم با من سر ناسازگاری داشت، شنیده بودم زمان همه چیز را در خودش حل می کنه ولی نمی دونم چرا زمان هر چه که می گذشت، درد و رنج من نیز اضافه تر می شد، شاید منتظر بازگشتش هم نبودم ولی منتظر بودم، منتظر پاسخ سوالاتی مبهم در ذهنم، که هر روز قبل از بیدار شدن در ذهنم مرور می شد تا شب هنگام که با اندیشه ی یافتن پاسخ همان سوالات به خواب می رفتم، هنوز هم حرف هاش توی گوشم زمزمه می کنند. ادامه مطلب »

۱۹اسف

دوست داشتن مادر

چند وقت پیش که داشتم برنامه های سال ۹۴ را آماده می کردم به این فکر افتادم که چرا به همه چیز فکر می کنم و براشون وقت و هزینه می کنم ولی برای عزیزترین کسی که توی این دنیا دارم یعنی مادر برنامه ای ندارم، برای همین به جای یک برنامه، یک سرفصل برنامه ای را به خانواده اختصاص دادم، تا بتونم برنامه هایی را برای قدردانی هر چند ناچیز، چون هیچ چیزی جای زحمات مادر را نخواهد گرفت و حتی برای قدردانی از پدر و با هم بودن و حتی یادگیری مهارت های زندگی برای تعاملات هر چه بهتر با خانواده طراحی و اجرا کنم. ادامه مطلب »

۲۹دی

از دلتنگستان تا خود تنگستان

تا حالا شده دلتون تنگ بشه؟ به نظر سوال احمقانه ای باشه، مگه میشه کسی دلتنگ نشده باشه؟ بالاخره یه چیزی یا یه کسی تو زندگی هر آدمی هست که دلش براش تنگ بشه، دیدید چه حس و حال عجیبی داره؟ نمیشه برای کسی توصیفش کرد، البته یه سری چیزها رو طرف می تونه درک کنه، چون برای خودش هم پیش اومده، بزارید یه مثال ملموس بزنم، شما وقتی میرید سفر و بعد از مدتی بر می گردید حتما دلتون برای … خونتون خیلی تنگ شده، وقتی می رسید، می گید هیچ جا … خونه ی آدم نمیشه. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه