این هفته هم گذشت، ناراضی نیستم ولی مثل همیشه با چیزی که می‌خواستم باشه خیلی فاصله داشت. بگذریم، در این هفته، دو تا فیلم خوب دیدم، یک کتاب خوندم، دو تا امتحان از امتحانات خلبانی رو دادم، نمونه‌های جدیدی از محصولم رو برای تست ساختم

بابا مثل همیشه که می‌خواد بره دامغان بهم گفت، «دامغان نمیای؟»، بدون شک منتظر بود مثل همیشه بگم، نه، کار دارم. ولی گفتم اگر جمعه شب برمی‌گردیم میام. نمی‌دونم چرا با وجودیکه اصلا حوصله‌ی سفر نداشتم، گفتم اوکیه، میام. شاید چون دوست نداشتم تنها باشم.

این روزها خیلی درگیر موضوع فروش هستم برای همین اصولا هر کتاب یا منبعی که حس کنم بهم ممکنه کمک کنه رو می‌خونم، این کتاب هم وقتی داشتم بین کتاب‌های کتابفروشی می‌چرخیدم بهش رسیدم، از عنوانش خوشم اومد و شروع کردم به خوندنش ولی صادقانه

وقتی دبیرستانی بودم با گروه جیپسی کینگ آشنا شدم، اونم با آهنگ Amor Mio، اونقدر این آهنگ رو گوش می‌دادم که مامانم می‌گفت «تو رو خدا این میو میو رو قطع کن، چند بار گوش میدی»، می‌تونستم روزی هزار بار گوشش بدم، هنوز هم همین

فیلم خیلی جالبی بود، چون من انیمیشن دوست دارم، به نظرم خیلی خوش ساخت هم بود با کیفیت خیلی خوب. برای من جذابیتش بیشتر به خاطر این بود که محورش دوست مکاتبه‌ای بود. من همیشه عاشق داشتن دوست مکاتبه‌ای بودم، دوست داشتم برای یکی نامه

امروز حالم خیلی بد بود، سوار ماشین شدم و بدون هدف شروع کردم به رانندگی کردن. ساعت‌ها رانندگی کردم، یک جایی خسته شدم، زدم کنار و شروع کردم به تماس گرفتن با آدم‌ها بدون هیچ هدفی، جالب اینجا بود که در اون لحظه خیلی‌ها نتونستن

از اون دست فیلم‌هایی بود که فقط توی سینما میشه پیدا کرد. البته این نظر شخصی منه. یک فیلم دیالوگ محور که گویا سه قسمت دیگه هم داره ولی من اونقدر جذب نشدم که قسمت‌های دیگه رو ببینم. البته این فیلم باعث شد کلی ایده‌ی

من در هفته‌ کارهای زیادی رو انجام میدم ولی همیشه از خودم ناراضی هستم، مثلا این هفته چهار تا کتاب را برای چاپ آماده کردم با همکاری بچه‌ها و فرستادم برای چاپخونه، کلاس‌های خلبانی رو شرکت کردم، با لیلی رفتم بیرون و کلی با هم