امروز برای ساعاتی با مامان تنها بودم، داشت کارهای خونه رو می‌کرد، یهویی دیدم خیلی نم‌نم داره گریه می‌کنه، گفتم چی شد؟ گفت من هر جایی از این خونه رو که می‌بینم یاد تو میفتم، واقعا هیچ بچه‌ای کاری که تو کردی رو نمی‌کنه! خیلی

امروز ظهر فهمیدم مامانم قراره بیاد پیشم، خیلی احساس جالبی بود، حتی برای خودش، هیچ کدوم باورمون نمی‌شد، دلیلش این بود هیچ برنامه‌ای نداشتیم، خواهر می‌خواست از تهران ماشین‌شون رو تحویل بگیره به مامان گفته بود میای بریم با هم تهران به پسرت هم سر

گاهی آدم آرزو می‌کنه زمان دیگه حرکت نکنه و همونجا سر جای خودش وایسته، ولی نمیشه، زمان به جلو حرکت می‌کنه و گاهی باعث میشه آدم با خاک یکسان بشه! چرا؟ چون ممکنه بزرگ‌ترین آرزوهاش رو ازش بگیره. به نظرم امروز برای آرزو این شکلی

نمی‌تونم درباره‌ی این کلمه بنویسم، به نظرم کلمه‌ی مادر اصلا نوشتنی نیست، فقط باید احساسش کرد، با تمام وجود، امروز صبح هنوز خواب بودم که دیدم دلبر گوشی رو گذاشت کنار صورتم و گفت به مامان زنگ بزن، مثل اینکه حالش خوب نیست، چند روز