جادوی روز تولد
دیروز داشتم به لیلی فکر میکردم، اینکه چقدر به نمایش علاقهمند شده، گشتم یه دوری تو اینترنت زدم تا رسیدم به تئاتر «جادوی روز تولد»، شروع کردم به کامنت خوندن، خوشم اومد، آخرین اجراش هم بود، این شد که بلیت گرفتم و لیلی رو با
دیروز داشتم به لیلی فکر میکردم، اینکه چقدر به نمایش علاقهمند شده، گشتم یه دوری تو اینترنت زدم تا رسیدم به تئاتر «جادوی روز تولد»، شروع کردم به کامنت خوندن، خوشم اومد، آخرین اجراش هم بود، این شد که بلیت گرفتم و لیلی رو با
امروز نشستم با لیلی یک فیلم خوب ببینم، رسیدم به این فیلم، باورم نمیشه چنین فیلمی رو دیدم. اصلا درک نمیکنم چطور چنین فیلمی ساخته میشه! برای من که تجربهی از دست دادن یک دوست خیلی صمیمی رو توسط سرطان داشتم، لحظه، لحظهی فیلم دردناک
من همیشه آخرین نفری هستم که از یک رابطه خارج میشه! اصولا این شکلی هست مگر واقعا چه اتفاقی بیفته. سر کار هم تمام تلاشم رو برای همکاری با یک دوست کردم ولی واقعا کار درنمیومد، شاید اگر همه چیز وابسته به من بود، همچنان
فیلم «The Union» یک اکشنکمدی هیجانانگیز جاسوسی است که به کارگردانی جولیان فارینو عرضه شده. یادم نیست چی شد این فیلم رو دیدم، دنبال یک فیلم کمدی جدید بودم، ولی واقعا معلوم نبود، کمدی بود، اکشن بود، اصلا چی بود! من خودم باشم بهش امتیاز
امروز رفتم بازار آهن تا یک سری وسیله بخرم، ببرم بدم به جوشکارم. با هزار بدبختی بازار آهن رو پیدا کردم ولی برای پیدا کردم جوشکار خیلی دور خودم چرخیدم. چرا؟ چون GPS رو مختل کرده بودن. برای حل یک مشکل، برای مردم هزار تا
بعد از سفر کنیا خیلی علاقهمند شدم سفرنامه بنویسم، هنوزم به این موضوع گیر دادم، برای اولین بار اتود اولیه کتابم رو هم نوشتم، ولی در نیومده بود کار، متوجه نمیشدم، برای چند نفر فرستادم ایراداتی گرفتن ولی نمیفهمیدم تا اینکه یکیشون این دورهی «از
عجب هفتهای بود خدایی، شنبه با بگو مگوی کاری شروع شد، سهشنبه به نقطهی قابل فهم برای هم رسیدیم. از نظر شخصی هم جالب بود، استخر رفتم دو بار، پیادهروی کردم، به رژیم غذایی پایبند بودم، کتاب خوندم، فیلم دیدم، هر روز اینجا نوشتم، از
قبل از جنگ تصمیم داشتم کل کارهای چوبی خونه رو با هم انجام بدم، ولی بعدش دیدم اونقدرها هم فرصت زندگی نداریم که اینقدر صبر کنیم، این شد که رفتم پیش دوستم که کارگاه MDF داره بهش گفتم اینقدر چوب و یراق میخوام، نقشهها رو
داشتیم از خونهی لیلی برمیگشتیم خونه، توی مسیر بابا یهو گفت ماهی فروشی نگه دار، همون لحظه مامان گفت چه کاریه ابوالفضل خسته است. من حرفی نزدم، ولی آروم آروم سرعتم رو کم کردم و از جاده خارج شدم و در پارکینگ ماهیفروشی نگه داشتم.
کتاب «آلیس پای آتش» نوشته یون فوسه یک داستان شاعرانه و در عین حال عمیق دربارهی عشق، تنهایی و خاطرات است. روایت این کتاب آرام و نفسگیر است؛ انگار نویسنده میخواهد ما را آهسته و با تأمل به دنیای ذهنی آلیس ببرد. داستان درباره زنی