دیگه باید برای خداحافظی با تابستون خودمون رو آماده کنیم، موندم بچه بودم از چیه این تابستون لعنتی خوشم میومد، هوای داغ، اصلا هیچ چیزیش خوب نیست به نظرم، بهار مشکلش چی بود؟ بگذریم، این هفته رو به سردرگمی گذروندم ولی خوب بود، چون هم

به نظرم لیلی دیگه عاشق تئاتر شده، البته فقط دوست داره تماشا کنه و علاقه‌ای به بازیگری نداره، جالب اینه توی خونه خیلی عروسک‌گردانی رو دوست داره و همیشه با هم بازی می‌کنیم، ولی همین که تئاتر دوست داره برام جذاب هست. این موضوع باعث

بچه که بودم فکر می‌کردم استمرار یعنی یک کار مشخصی را به همون حجم و اندازه برای مدت زمان طولانی انجام دادن. مثلا ماهی ۱۰۰۰ تومان پس‌انداز کنیم، روزی ۶۰ دقیقه ورزش کنیم، هر روز در همون روز در بلاگ‌مون مطلب بنویسم و

من تو زندگیم دوستان زیادی داشتم، می‌خواستم در ادامه بنویسم و دارم، دیدم اینطوری نیست، الان صرفا یک سری آدم هستن که نقاب دوستی به چهره زدن. هر چی بیشتر پا به سن می‌گذارم علاقه‌ام به تنهایی بیشتر و بیشتر از همیشه میشه. هر از

بعد از حدودا دو سال در یک جلسه‌ی مصاحبه شرکت کردم، قبلش انگار می‌دونستم چه سوالاتی قراره بپرسن، جواب همه‌شون رو آماده کرده بودم، چون خودم در نقش مصاحبه‌شونده زیاد بودم، بگذریم این قسمت‌هاش برام روتین و معمولی هستن، اونجایی که من رو به هیجان

این هفته اصلا روی مود نبودم، ولی می‌خواستم یک فیلم خوب ببینم. بین چند تا فیلم گیر کرده بودم، یکی رو انتخاب کردم که هنوز زیرنویس فارسی نداشت، بعدش دوباره گشتم تا رسیدم به این فیلم، خیلی خوشم اومد، چون دوست داشتم این شکلی زندگی

دلبر همیشه از چند هفته قبل از تولد هر کسی شروع می‌کنه به برنامه‌ریزی که چه بکنیم و چه نکنیم. من کلا از برنامه‌ریزی برای این چیزها خوشم نمیاد، برای همین همیشه می‌سپرم به خودش. امروز تولد مامانش بود و مطمئن هستم که بیشتر از

هر هفته دوست دارم به خودم یادآوری کنم که اینی که داره می‌گذره، گذر عمر ماست. این هفته رو دوست داشتم، چون سه تا از امتحانات دانشگاه رو دادم، ماشین‌لباس‌شویی و ظرف‌‌شویی رو نصب کردم، آب تصفیه رو نصب کردم، صفحه‌ی کابینت رو خریدم و

به نظر من قلب تپنده‌ی یک خونه آشپزخونه است. وقتی شروع کردم به بازسازی خونه، اولین جایی که خراب کردم آشپزخونه بود، چون به نظرم درست ساخته نشده بود، اولین کار محل قرارگرفتن سینک رو گذاشتم زیر پنجره و نقطه‌ی شروع طراحی قرار دادمش و

امشب حال عجیبی داشتم، دوست داشتم یه کاری بکنم ولی حوصله‌ نداشتم. سر شب یهویی زد به سرم به دیدار یکی از دوستانم برم، انجامش دادم، اتفاق جالبی بود، حتی در طول مسیر به یک دوستی زنگ زدم که سال‌ها ازش بی‌خبر بودم، حس کردم