برکینگ بد
دو سال پیش بود فکر کنم که دیدن این سریال را شروع کردم ولی نتونستم تمامش کنم، یعنی تا اوایل فصل دومش رو دیدم، تا اینکه نمیدونم چی شد علاقهمند شدم به دیدن این سریال، اوایل به سختی قسمتها را میدیدم، سعی میکردم روزی یک
دو سال پیش بود فکر کنم که دیدن این سریال را شروع کردم ولی نتونستم تمامش کنم، یعنی تا اوایل فصل دومش رو دیدم، تا اینکه نمیدونم چی شد علاقهمند شدم به دیدن این سریال، اوایل به سختی قسمتها را میدیدم، سعی میکردم روزی یک
میخوام اینبار ناله نکنم که وای چقدر حالم بد بود و نتونستم طبق برنامه پیش برم و از این حرفها، به نظرم شما خودتون این رو جلوی تمام گزارشهام بگذارید دیگه. به نظرم همین که دو تا فیلم برای این هفته دیدم و یک کتاب
امروز این کتاب را از کتابفروشی خریدم، چیزی که باعث شد بخرمش، این جمله بود که هنگام ورق زدن کتاب به چشمم خورد، «افسانههای تنهایی»، دلیلش این بود که این روزها به شدت احساس تنهایی میکنم، حس میکنم اونقدر تنهام که دیگه خودم رو هم
نزدیک به یک ماه بود که یکی از دوستانم ازم خواسته بود براش یک میز بسازم و من هر روز، امروز و فردا میکردم، تا اینکه دیگه گیر سه پیچ داد بهم و من رفتم براش آهن خریدم و شروع کردم به ساختن، خیلی احساس
این روزها حال و روز خیلی خوبی ندارم، یکی از بچهها توییت کرده بود و روی لپتاپش اسم یک فیلم بود، سرچ کردم دیدم دربارهی خودکشی هست، برام جالب اومد، همون لحظه شروع کردم به دیدن این فیلم، خیلی فیلم جذابی بود، عاشق این فیلم
چند روز پیش یکی از دوستانم که الان در ایتالیا مشغول درس خوندن هست برام یه نسخه فرستاد که اینجا نمیتونه داروهاش رو تهیه کنه، ازش پرسیدم داروهای چی رو نمیتونی اونجا تهیه کنی؟ گفت ADHD، از بچگی از اسمش خوشم میومد ولی چون از
اینقدر دربارهی این فیلم در شبکههای اجتماعی حرف میزدن که تصمیم گرفتن تا فیلم برام اسپویل نشده، ببینمش. دوست ندارم با فیلم دیگهای مقایسهاش کنم ولی به نظرم در مقایسه با ارباب حلقهها هیچ حرفی برای گفتن نداشت. بیشتر مجموعهای از جلوههای ویژه بود، جایی
کتاب راهاندازی استارتاپ ناب را فکر میکنم سه سال پیش بود که ترجمه کردیم، ولی هیچ وقت فرصت چاپش فراهم نشد و صد البته کتاب جمع که قبل از این کتاب ترجمه شده بود، میدونید، من استاد عقب انداختن کارها هستم، البته شاید اینطوری نباشه،
این هفته هم گذشت، ناراضی نیستم ولی مثل همیشه با چیزی که میخواستم باشه خیلی فاصله داشت. بگذریم، در این هفته، دو تا فیلم خوب دیدم، یک کتاب خوندم، دو تا امتحان از امتحانات خلبانی رو دادم، نمونههای جدیدی از محصولم رو برای تست ساختم
بابا مثل همیشه که میخواد بره دامغان بهم گفت، «دامغان نمیای؟»، بدون شک منتظر بود مثل همیشه بگم، نه، کار دارم. ولی گفتم اگر جمعه شب برمیگردیم میام. نمیدونم چرا با وجودیکه اصلا حوصلهی سفر نداشتم، گفتم اوکیه، میام. شاید چون دوست نداشتم تنها باشم.