چالش ۱۲۰ ثانیه
امروز هم مثل هر روز دوست نداشتم از خواب بیدار بشم، دو ساعت بعد از بیدار شدن تمام تلاش خودم رو میکردم که دوباره بخوابم و روز شروع نشه، قافل از اینکه روز داشت تموم میشد، بعد از بیدار شدن، رفتم سفارشهای نمایشگاه کتاب رو
امروز هم مثل هر روز دوست نداشتم از خواب بیدار بشم، دو ساعت بعد از بیدار شدن تمام تلاش خودم رو میکردم که دوباره بخوابم و روز شروع نشه، قافل از اینکه روز داشت تموم میشد، بعد از بیدار شدن، رفتم سفارشهای نمایشگاه کتاب رو
این هفته هم برای خودش جالب بود، کلاس خلبانی رفتم، البته یک کلاس بیشتر نداشتم، کلی کتاب خوندم، فیلم دیدم، نمایشگاه نفتوگاز رفتم، پیادهروی کردم، در نمایشگاه کتاب تهران به صورت مجازی شرکت کردیم، از همه مهمتر درگیر خودم بود، میخواستم مدرسهی دوازده رو شروع
این هفته هم خیلی حوصلهی پیادهروی نداشتم، چون ذهنم خیلی درگیر بود، انگار به مشکل جدی در زندگیم برخورده بودم و نمیتونستم حلش کنم. تا اینکه یکی از بچهها گفت بیا امروز با هم بریم پیادهروی، منم استقبال کردم، جالب این بود که تازه رسیده
من از نوشتن دربارهی کتابها واقعا لذت میبرم، نمایشگاه کتابی که قبل از عید برگزار شده بود، بین کتابها داشتم دنبال کتابهایی برای نوشتن میگشتم، چون تصمیم داشتم کتاب بنویسم، وقتی جلد این کتاب رو دیدم، اصلا فکر نکردم، چون هم دربارهی نوشتن بود، هم
چند وقت پیش با دوستی یه همکاری مشترک داشتم، جالب اینجاست که منم تنها نبودم، مدتی پیش مدام این ماجرا را پیگیری میکرد، منم راستش یه مدت سعی میکردم توجهی نکنم، چون برام واقعا واکنش دور از انتظاری بود، یک بار بهش گفتم نمیتونم مجازی
واقعا برام جای سوال هست که چرا دانشگاه هاروارد باید چنین کتابی بده بیرون، شایدم از مقالات دانشگاه هاروارد استفاده کردن و این کتاب رو نوشتن و بعدش گفتن کلاس داره لوگوی دانشگاه هم بزنیم روش خوب فروش میره، آخه مدیری که این چیزها رو
اولش فکر کردم این فیلم هم مربوط به جنگه جهانی دومه ولی خیلی مرتبط نبود، در اصل ماجرای زندگی سه سرباز قهرمان بعد از جنگ بود. فوقالعاده زیبا و با محتوا ساخته شده بود این فیلم، واقعا دوستش داشتم. نکتهی جالب فیلمهای قدیمی برای من
راستش مدتی هست با خودم درگیر شدم سر مسئلهی شغل، برای همین این کتاب رو خریدم، احساسم این بود خیلی میتونه بهم کمک کنه، ولی واقعا این طور نبود، یعنی چیز خاصی بهم اضافه نکرد، یه جوری دربارهی کتاب نوشته بودن احساسم این بود قراره
هفتهی خیلی عجیبی بود، یه جورایی فصل بهار رو به نیمه رسوندم و وارد نیمهی دوم بهار شدم، راضی نیستم خیلی از خودم، میتونستم خیلی بهتر از این حرفها باشم، ولی خب، بد هم نبود، این هفته مجبور بودم در کنار خانواده باشم. ذهنم درست
بیشتر از یک هفته شد که حوصلهی هیچ کاری نداشتم، میخواستم این هفته حداقل چند تا کار رو شروع کنم ولی باز هم به خودم میگفتم بیخیال، تا اینکه سهشنبه با خودم گفتم پاشو خجالت بکش، نصف هفته رفت، پادکست طبقهی ۱۶ رو به پیشنهاد