وکیل مدافع شیطان
دیشب دوباره تست MBTI رو دادم، دیدم یکی از حروف شخصیت قبلیم عوض شده بود، اینبار ENTP شده بودم، خدایی هم از قبلی خوشم نمیومد، احساسم اینه آدمها تغییر میکنند. بگذریم، جایی از توضیحاتی که نوشته بود به این اشاره میکرد که شما مثل وکیل
دیشب دوباره تست MBTI رو دادم، دیدم یکی از حروف شخصیت قبلیم عوض شده بود، اینبار ENTP شده بودم، خدایی هم از قبلی خوشم نمیومد، احساسم اینه آدمها تغییر میکنند. بگذریم، جایی از توضیحاتی که نوشته بود به این اشاره میکرد که شما مثل وکیل
یکی از خوشحالیهای من در زندگی آشنایی با کتابهای این مرد بزرگ است. کتاب ابن مشغله یک جورایی بخشی از زندگینامهی کاری نادر ابراهیمی است. اینکه چطوری از این شاخه به اون شاخه میپریده، اینکه نگاهش به پول و شغل و حتی زندگی چطوری بوده!
هر وقت اسم معلم میاد، امکان نداره یاد آقای کیتینگ نیفتم در فیلم انجمن شاعران مرده، این فیلم از بینظیر یه چیزی فراتر بود به نظر من. دوست ندارم هیچ دیالوگی از این فیلم رو بنویسم، چون اعتقاد دارم باید این فیلم رو بارها و
یکی از فوقالعادهترین کتابهایی که تا امروز خوندم بدون شک این کتاب بوده، جالب اینجاست که این کتاب رو واقعا در زمان درستی که بهش نیاز داشتم خوندم، این کتاب رو علی آجودانیان در سفری که اوایل سال گذشته به اصفهان داشتم بهم معرفی کرد
از فیلمهای ابرقهرمانی خوشم نمیاد، موضوع فیلم برای من خیلی تکراری بود، ولی خوش ساخت بود، دیدنش برام جالب بود. به نظرم دنیا با کمبود داستان مواجه شده، شایدم به جای نویسنده و آدمهایی که تخیل خوبی داشته باشند فقط آدمهای متخصص برای انیمیشنسازی پرورش
هفتهی خیلی عجیبی بود برای من، اصلا نفهمیدم چطوری گذشت، یکی دیگه از درسهای خلبانی رو تموم کرد، کلی فیلم دیدم، به خاطر اینکه بهتر از هیچ کاری نکردن بود، ولی اصلا فرصت نکردم زبان بخونم، پیادهروی کنم، تسکهای کاری هم هنوز بررسی نکردم، احتمالا
هفتهی ششم به تمام معنی کلمه گند زدم، نه فقط در پیادهروی، در همه چیز. البته روز اولش رو به خاطر دیدن یکی از دوستانم رفتم، اونم خیلی اتفاقی بود، نمیدونم چرا اینطوری شد، شاید به خاطر عمل مامانم بود یا تصادف کردن خواهر دلبر
نمیدونم چی شد شروع کردم به دیدن این سریال و خیلی زود فصل اول رو تموم کردم، البته سریال خیلی بلندی هم نبود، شاید به خاطر این بود که خیلی دیالوگها و عکسهاش رو میدیدم. تا اینجای کار به نظرم فیلم جذابی بود، دوستش داشتم،
بعد از دیدن این فیلم تازه فرق نولان رو با بقیه فهمیدم. اصلا قابل مقایسه نیست، مثل درک یک بچهی ابتدایی از فیلم میمونه با یک دانشجوی دکتری، هر چند اعتقاد دارم تحصیلات فهم و شعور نمیاره و دکتر بیشعور هم کم ندیدم ولی خب
این فیلم رو فقط به خاطر این دیدم که توش فولکس داشت، یاد فولکس خودم افتادم، میدونید احساس کردم افتادم تو باتلاقی از آرزوهایی که بهشون نرسیدم. تازه به نظر خودم من به خیلی از آرزوهای مهم زندگیم رسیدم. ولی گاهی یک عکس، یک اتفاق،