برچسب: داستان

۱۵آذر
شک کردم به تمام چیزهایی که بهشون ایمان داشتم

شک کردم به تمام چیزهایی که بهشون ایمان داشتم

هر چی جلو‌تر می‌رفتم، چیزهای کمتری می‌دیدم، بیش‌تر می‌شنیدم، صدای خودم رو، انگار بی‌اختیار خودم با خودم حرف می‌زدم، از اونجایی که اینقدر وارد قسمت‌های تاریک درونم شده بودم که دیگه چیزی نمی‌دیدم، تشخیص واقعیت و خیال برام کار ساده‌ای نبود، منتظر بودم مثل همیشه ببینم با کی دارم می‌جنگم، ولی فقط خودم با خودم حرف می‌زدم، درباره تمام چیزهایی که بهشون شک کرده بودم یا ایمانم رو بهشون از دست داده بودم، حتی از یک جایی به بعد، داشتم درباره‌ی چیزهایی حرف می‌زدم که بهشون ایمان داشتم، دچار شک و تردید شده بودم، درست و غلط رو نمی‌تونستم تشخیص بدم و حتی خیلی چیزها که تا قبل از اون برام عادی نبود از اون به بعد عادی به نظر می‌رسید، دیگه انرژی برام نمونده بود، دیگه خودم نبودم، زانو‌هام سست شدن و افتادم روی زمین،…

ادامه دارد،…

۱۰آذر
نرو، نرو، نرو

نرو، نرو، نرو

نگاهم به قسمت‌های تاریک درونم افتاد، خشم تمام وجودم را فراگرفته بود، بی‌اختیار فریاد زدم و به سمتشون شروع به دویدن کردم، عقاب بال‌هاش رو محکم به هم می‌کوبید و همراه من فریاد می‌زد، داشت من رو صدا می‌کرد که نرو، نرو، نرو، برام هیچ چیزی مهم نبود، فقط با تمام توانم می‌دویدم، وقتی رسیدم، غافلگیر شده بودم، منتظر نبرد سختی بودم ولی جز تاریکی چیزی در انتظارم نبود و کسی برای جنگ با من وجود نداشت، همه جا سکوت بود، ترسیده بودم، نمی‌دونستم باید در اون لحظه چه تصمیمی بگیرم، همین طوری آروم آروم به جلو حرکت می‌کردم بدون اینکه بدونم چند قدم جلوتر چه چیزی در انتظارم هست،…

ادامه دارد،…

۳آذر
رقصی چنین میانه‌ی میدانم آرزوست،...

رقصی چنین میانه‌ی میدانم آرزوست،…

الان پنج روزی میشه که به اعماق درونم سفر کردم و در کنار عقاب‌درونم نشستم و روزها با هم حرف می‌زنیم، دیگه نه حالی برای جنگیدن دارم و نه حالی برای برگشتن، بهش میگم خیلی خسته‌ام، میگه «نا‌امید نشو و بجنگ»، میگم هیچ کسی نمی‌دونه چی توی دلم می‌گذره، میگه، «من از قلبت خبر دارم»، بهش گفتم به جز تو دیگه کسی رو ندارم، خندید و گفت، «همیشه کنارت بودم، در لحظه لحظه‌ی زندگیت»، بهش گفتم دروغ میگی، هیچ وقت یادم نکردی، باز خیلی آروم خندید و گفت، «خودت اصلا من و یاد کردی؟»، دلم شکست، راست می‌گفت، اینقدر توی خودم غرق شده بودم که دیگه به هیچ کسی فکر نمی‌کردم، بهش گفتم خسته شدم از جنگیدن، الان سال‌هاست دارم می‌جنگم، بدون هیچ نتیجه‌ای، نگاهی به آسمون کرد و گفت، «تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه». ادامه مطلب »

۲۸آبا
سفر به اعماق درون

سفر به اعماق درون

دیروز سفری داشتم به اعماق درونم، خیلی وقت بود به حال خودش رها کرده بودم، خسته بودم از جنگیدن، با خودم گفته بودم اگر یک مدت هیچ کاری نکنم شاید اوضاع بهتر بشه، یا حتی فکر می‌کردم باید بپذیرم بعد از این همه سال که قدرت رویارویی با قسمت تاریک درونم را ندارم، ترس تمام وجودم را فراگرفته بود، همه جا را تاریکی گرفته بود و هیچ روشنایی وجود نداشت، در تاریکی قدم می زدم، انرژیم رو به افول بود، هر چی جلوتر می‌رفتم بی‌حال‌تر می‌شدم، انگار دیگه پاهام احساس نداشتند، درد شدیدی تمام عضلاتم را گرفته بود، چشم‌هام در اون تاریکی چیزی نمی‌دید، از حال رفتم و روی زمین افتادم، قطره‌ی آبی روی صورتم ریخت، چشم‌هام رو باز کردم، عقابم را دیدم، چشم‌هاش خیس آب بود، تا حالا ندیده بودم گریه‌ کنه، همیشه فکر می‌کردم عقاب ها گریه نمی‌کنند، من و از روی زمین بلند کرده بود و به بلند‌ترین قله و تنها نقطه‌ی روشن درونم برده بود، از اون بالا وقتی نگاهم به دور و برم افتاد، بی‌اختیار من هم شروع کردم به گریه کردن، همه جا را تاریکی فراگرفته بود، من و عقاب تنها ایستاده بودیم، بال‌هاش رو باز کرد، من و در آغوش گرفت، احساس آرامش وجودم را پر کرد.

ادامه دارد،…

۲آبا
یاد بعضی نفرات در گردش فصول

یاد بعضی نفرات در گردش فصول

صبح زود از خواب بیدار شدم، صورتم و شسته و نشسته گوشی رو برداشتم شمارش و گرفتم منتظر بودم مثل همیشه با اولین بوق، گوشی رو برداره و بگه «سلام، صبح به خیر، امروز در چه حالی؟ برنامه چیه!» داشتم به همین حرف‌های همیشگی فکر می‌کردم که فهمیدم گوشی همین‌طوری داره بوق می‌خوره و کسی جواب نمیده، دلم ریخت، زنگ زدم به حبیب گفتم پاشو بیا بشین کنارم که خیلی خسته‌ام، پشت تلفن یه آهی کشید و گفت، کی، کجا باشم؟ بهش گفتم بیا همون کافه‌ی همیشگی، گفت کافه پاییز رو میگی! گفتم آره، پاییز خیلی یادش می‌کنم، بلند شدم، رفتم پشت پنجره، یکم زردا و نارنجیا رو نگاه کردم، خوب که دلم ریخت، لباس پوشیدم رفتم پیش حبیب، وقتی رسیدم جلوی کافه دیدم حبیب مثل همیشه زودتر از من رسیده، به درخت کنار کافه تکیه داده و داره سیگار میشه. ادامه مطلب »

۱۴خرد
کیمیاگر

کیمیاگر

خیلی کتاب فوق العاده‌ای بود، خوشحالم که بالاخره موفق شدم بخونمش، چیزهای زیادی ازش یاد گرفتم، اینکه رویاها به تنهایی هیچ ارزشی ندارن، آخر داستان هم با گفتن چند جمله روی این نکته تاکید ویژه‌ای کرد که همه‌ی آدم‌ها رویاهای زیادی دارن ولی هیچ کدوم قدمی به سمتش بر نمی‌دارن و حتی دیگرانی که به دنبال رویاهاشون هستن رو مسخره هم می‌کنن، برای به دست آوردن چیزهای با ارزش توی زندگی باید هزینه فرصت‌های زیادی پرداخت کنیم، وقتی برای علاقه‌مندی‌هامون هزینه نمی‌کنیم، نیرویی ما رو به سمت به دست آوردنش هدایت نمی‌کنه، وقتی به سمت آرمانی حرکت می‌کنیم تمام دنیا دست به دست هم میدن تا ما به هدفمون برسیم ولی نکته‌ی قابل تامل داستان اینجاست که در طول این مسیر بدون شک سختی‌های طاقت فرسای زیادی را باید تحمل کنیم و اگر کم بیاریم به نقطه‌ی شروع داستان بر‌می‌گردیم.

این قسمت از کتاب رو خیلی دوست داشتم، «گفت، خواهم رفت، ولی میل دارم بدانی که بر می‌گردم، دوستت دارم برای اینکه، … . فاطمه حرفش را قطع کرد، چیزی نگو، دوست داریم برای این که دوست داشته باشیم، هیچ گاه، هیچ دلیلی برای دوست داشتن نبوده و نیست.» بیشتر از این حرف نزنم تا برید کتاب و بخرید و بخونید، این کتاب نوشته پائولو کوئیلو است و من ترجمه حسین نعیمی رو خوندم که انتشارات ثالث چاپش کرده، انصافا خوندن این کتاب به نظرم برای همه واجب هست.

قفسه‌کتاب‌های‌من

۲۶اسف
تنهایی

دلیلی که ارزش جنگیدن داشت!

آخرین باری که دیدمش خودم رسوندمش سر دو راهی تا برای همیشه از پیشم بره، لحظات سخت و دردناکی بود، فکر نمی‌کنم هیچ وقت از یادم بره، اون موقع فکر می‌کردم دیگه چیزی تو این دنیا وجود نداره که ارزش جنگیدن داشته باشه برای من، سال‌ها بود برای اون می‌جنگیدم، دوستش داشتم، وقتی برگشتم خونه دو تا میخ به دیوار زدم، شمشیرم رو از کمرم باز کردم و زدمش روی دیوار اتاقم جایی‌ که هر وقت از خواب بیدار میشدم و چشم‌هام رو باز می‌کردم نگاهم بهش می‌افتاد، مدت‌های زیادی خوابیدم، وقت‌هایی هم که بیدار بودم خیره می‌شدم به شمشیری که روی دیوار آویزون شده بود و با خاطرات روزهایی که می جنگیدم و تو دستم می چرخوندمش زندگی می‌کردم. ادامه مطلب »

۹دی
رادیو درون

رادیو درون

آخر شب نهم دی ۱۳۹۶، نشسته بودیم طبقه بالای کافه زمستون، همون میزی که وقتی از پله ها بالا میای اول نظرت رو به خودش جلب می کنه روی همون صندلی همیشگی نشستم که بتونم آدم ها رو ببینم، رو به روم باد نشسته بود و کنارم ابر، فایده ای نداشت، اتفاقی قرار نبود بیافته، همه چیز یک اتفاق بود که شاید نقطه شروع و پایانش پشت همون میز قرار بود اتفاق بیافته بدون هیچ جا به جایی، یعنی بدون حرکت، بلند شدم، با ابر دست دادم و باد رو در آغوش گرفتم، لبخندی زدم، دلم می خواست کلی حرف بزنم ولی فایده ای نداشت، دوباره نگاهش کردم، لبخندی زدم و تنهایی از در کافه خارج شدم، احساس عجیبی داشتم، مدت ها بود چنین حس تلخی نداشتم ولی باید می رفتم، خوشحال بودم چون هر کاری به ذهنم رسیده بود انجام داده بودم و ناراحت برای اینکه قرار نبود بارونی بباره،… ادامه مطلب »

۲۹آذر
حکایت آن که دلسرد نشد

حکایت آن که دلسرد نشد

مارک فیشر از اون نویسنده های دوست داشتنی هست که من نمی تونم دوستش نداشته باشم، اولین کتابی که ازش خوندم، «حکایت دولت و فرزانگی » بود، یادم میاد دبیرستانی بودم، خیلی کتاب عالی بود، تاثیر خوبی هم روی زندگیم داشت، بعد از مدت ها کتاب «حکایت آن که دلسرد نشد» رو خوندم یه جورایی تو همون قالب کتاب قبلی بود که خونده بودم ولی این یکی هم عالی بود، مفاهیم مهم رو خیلی زیبا در قالب داستان بیان می کنه، این کتاب رو خیلی دوست داشتم، به خصوص جاهایی که وارد قسمت های سخت و دردناک زندگی می شد، دردهای قشنگی در داستان گذاشته بود، دردهایی که شاید حس می کردیم دردهای ما شاید در برابرشون چیزی نباشه، دلسرد شدن، امیدوار شدن، رویاپردازی کردن و … به نظرم باید با داستان زندگی کرد نباید درباره اش چیزی نوشت، به نظرم اگر فرصت داشته باشید و این کتاب رو بخونید، چیزهای زیادی یاد می گیرید، شاید مهم ترین پیامش برای من این بود کاری نیست در این دنیا که نتونم انجامش بدم.

قفسه کتاب های من

۱۱شهر

هر آنچه از من بر می آمد!

امروز داشتم یک مطلب می خوندم خیلی برام جالب بود دلم خواست امشب درباره اش یک مطلب بنویسم و اون مطلب این بود «گنجشکی با عجله و تمام توان به آتشی نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند: چه می کنی؟ پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم. گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد. گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می پرسد: زمانی که خانه دوستت در آتش می سوخت تو چه می کردی؟ پاسخ می دهم: هر آنچه از من بر می آمد!» به نظرم فوق العاده بود، واقعا چند نفر از ما حاضریم اگر اتفاقی برای دوست مون بیافته اینقدر تلاش و از خود گذشتگی داشته باشیم، حتی اونجایی که خودش اصلا تلاش ما را نمی بینه و خدای اون ناظر هست. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)