امروز پرواز Instrument داشتم، از دیشب اضطراب شدیدی گرفتم، اونقدر در فضای ابهام قرار گرفتیم که واقعا داره نرمال زندگی کردن رو فراموش می‌کنم. بعد از Take Off قرار بود آرک شمال بزنم و دیگه از اون لحظه به بعد فقط مکالمات رو گوش کنم

هفته‌ی پیش اگر بهم می‌گفتن تا قبل از عید یکبار دیگه میری دامغان، خیلی صریح می‌گفتم امکان نداره. ولی خب نمی‌دونستم یک جوان ۳۲ ساله به خاطر بیماری بیاد تهران و بره دکتر، چند روز بعد در بیمارستان بستری بشه و بعد از چند هفته

چند وقتی بود که پسرعمه‌ی دلبر اومده تهران و بیمارستان بستری بود، البته ما دقیق نمی‌دونستیم چه مریضی داشته. یکی دو روز پیش که اومدم خونه دلبر گفت تولدش هست، منم گفتم بهتره بریم بهش سر بزنیم، ولی گویا حالش خیلی مساعد نبود و مامان

هفته‌ی دوم زمستان دو قسمت داشت، قسمت شیرین، که تونستم یک کتاب خوب بخونم، هر روز در بلاگم بنویسم، فیلم خوب دیدم، هر روز زبان خوندم حتی بیشتر از چیزی که توقع داشتم، پنج روز ورزش کردم و رفتم باشگاه، با یکی از دوستانم قرار

چند وقت پیش دلبر گفت بیا سایت شرکت ما رو چند زبانه کن، بهش گفتم حال و حوصله‌ی این کارها رو ندارم، ولی نمی‌دونم چی شد که رفت صحبت کرد و کار رو گرفت و الان من باید انجام بدم. روز اول شروع کردم به

اولین کتاب سفرنامه‌ای که خوندم «سفرنامه‌ برادران امیدوار» بود، واقعا از من بعید بود چنین کتاب قطوری رو بخونم، تازه اونقدر برام جذاب بود که رفتم موزه‌ی برادران امیدوار هم دیدم. بعدش با ماشین شخصی خودم ۵۰۰،۰۰۰ کیلومتر سفر کردم، بارها بعضی از شهرهای ایران

این پادکست رو توی ماشین گوش دادم، بین اپیزودهای جعبه چند بار بالا و پایین کردم تا رسیدم به این، اپیزود جالبی بود، خیلی از چیزهایی که مطرح شده بود رو می‌دونستم و یک سری قسمت‌ها هم برای من جذاب بود. اینکه ما ایرانی‌ها از

چند وقت پیش به خاطر از سفر تا اثر منصور ضابطیان با «شگرد» آشنا شدم، بعد اشتراک چند ماهه گرفتم ولی فرصت نشد کامل بقیه دوره‌ها رو ببینم تا همین چند وقت پیش که دوباره اشتراک جدید خریدم بلکه اینبار بشه. با مستر کلاس «توجه

امروز توی جاده با خودم گفتم بزار یه پادکست خوب گوش بدم، یکم گشت و گزار کردم تا رسیدم به پادکست جعبه، دلیل اینکه جذب این پادکست شدم خود منصور ضابطیان بود، هم عاشق کاراکتر این آدم هستم هم نوشته‌هاش. بین شماره‌های پادکست داشتم می‌چرخیدم

چند وقت پیش لیلی گیر داده بود که بریم سینما و فیلم «دختر برقی» رو ببینیم. منم گذاشتم وقتی رفتیم سفر ببینیم که مصطفی هم با خودم ببرم. اینطوری شد که پنج شنبه رفتیم سینما، جالب این بود که دوست داشتم چهارشنبه برم ولی پر