تاکسی سواری
این هفته هر روز میرفتم سر کار و هیچ کاری برای انجام نداشتم، خیلی دیگه حوصلهام سر رفته بود، این شد که از بین کتابها این کتاب رو برداشتم که بخونم، تاکسیسواری نوشتهی سروش صحت، عمدا یادمه این کتاب رو خریدم دوست داشتم ببینم چطوری
این هفته هر روز میرفتم سر کار و هیچ کاری برای انجام نداشتم، خیلی دیگه حوصلهام سر رفته بود، این شد که از بین کتابها این کتاب رو برداشتم که بخونم، تاکسیسواری نوشتهی سروش صحت، عمدا یادمه این کتاب رو خریدم دوست داشتم ببینم چطوری
امروز قرار بود دومین امتحان دانشگاهم باشه ولی طوری همه چیز قطع بود که خود دانشگاه کنسل کرد. جالب اینه اینترنت رو از دوران جنگ هم بدتر قطع کردن، کاری به جز دیدن فیلم نداشتیم، اونم سعی میکردیم بیشتر ایرانی ببینیم چون فیلمهای خارجی طوری
هفتهی سوم هم گذشت، به جز مطالعهی زبان و خوندن کتاب و نوشتن روزانه در اینجا و دیدن فیلم، در مراسم تشییع پسر عمهی دلبر هم شرکت کردیم، کسی که قرار بود مثلا فردا ببینیمش و دیگه این فردا هیچ وقت از راه نرسید، زندگی
امشب داشتم کار میکردم که دیدم یهو همه چیز قطع شد، شبکهها و سایتهای داخلی رو امتحان کردم دیدم اونا هم قطع شدن، جالب اینه پیامک هم قطع بود و دیگه حتی نمیشد به کسی تلفن زد، خیلی شب سیاهی بود. مامان و بابا از
از دیشب قبل از خواب یادم بود تا امروز الان که در حال نوشتن هستم. فکر میکنم ۱۶ سال پیش اولین بار تو تاکسی دیدمش، اون روز فکر نمیکردم عمر دوستیمون شانزده سال به درازا بکشه. همیشه بهش میگفتم خیلی دوست دارم یه رفیق قدیمی
چند روز پیش با لیلی خانم رفتیم تئاتر رویای برفی رو دیدیم، به نظرم لیلی بیشتر از اینکه بازیگری تئاتر رو دوست داشته باشه کارگردانی کار رو دوست داره، حتی گاهی دیدم نویسندگی اونم دوست داره، بعد از اجرا خیلی کم پیش میاد دوست داشته
امروز پرواز Instrument داشتم، از دیشب اضطراب شدیدی گرفتم، اونقدر در فضای ابهام قرار گرفتیم که واقعا داره نرمال زندگی کردن رو فراموش میکنم. بعد از Take Off قرار بود آرک شمال بزنم و دیگه از اون لحظه به بعد فقط مکالمات رو گوش کنم
هفتهی پیش اگر بهم میگفتن تا قبل از عید یکبار دیگه میری دامغان، خیلی صریح میگفتم امکان نداره. ولی خب نمیدونستم یک جوان ۳۲ ساله به خاطر بیماری بیاد تهران و بره دکتر، چند روز بعد در بیمارستان بستری بشه و بعد از چند هفته
چند وقتی بود که پسرعمهی دلبر اومده تهران و بیمارستان بستری بود، البته ما دقیق نمیدونستیم چه مریضی داشته. یکی دو روز پیش که اومدم خونه دلبر گفت تولدش هست، منم گفتم بهتره بریم بهش سر بزنیم، ولی گویا حالش خیلی مساعد نبود و مامان
هفتهی دوم زمستان دو قسمت داشت، قسمت شیرین، که تونستم یک کتاب خوب بخونم، هر روز در بلاگم بنویسم، فیلم خوب دیدم، هر روز زبان خوندم حتی بیشتر از چیزی که توقع داشتم، پنج روز ورزش کردم و رفتم باشگاه، با یکی از دوستانم قرار