بعد از سفر یک جلسه کاری داشتم، از روز اول به این کار حس خوبی داشتم ولی نمی‌دونستم میشه یا نه، حتی نمی‌دونستم چطوری میشه. ولی جلسات خیلی خوب پیش می‌رفت، کار رو دوست داشتم، در حوزه رسانه بود، تا حدی آشنایی داشتم ولی چالش‌های

صبح زود با صدای پرنده‌ها از خواب بیدار شدیم، لیلی و بابا زودتر از ما بیدار شده بودن و رفته بودن توی باغ و داشتن میوه می‌چیدن، لیلی عاشق قدم زدن توی باغ و چیدن میوه و سبزیجات هست، کلی گوجه‌ چیده بود و با

این هفته رو به عنوان هفته‌ی ریکاوری انتخاب کردم، هر چند به نظرم کل شهریور ریکاوری بود. رسما همه کاری کردم به جز فیلم دیدن، البته منظورم فیلم سینمایی هست، چون سریال عجل معلق و کارناوال رو منظم هر هفته تماشا می‌کنیم. هر روز در

وقتی رسیدیم دامغان، بابا کاری داشت که مجبور بودیم چند ساعتی رو تنها باشیم، در طول مسیر که داشتیم بابا رو می‌رسوندیم، از کنار یک شهربازی رد شدیم، لیلی گفت بابا، خیلی وقته شهربازی نرفتم، وقتی برگشتیم میشه من رو ببری شهربازی؟ منم بهش گفتم

بابا چند سال دنبال خریدن باغ در زادگاهش بود تا اینکه بالاخره باغی که دوست داشت رو خرید. بعد شروع کرد به ساختن یه خونه باغ، چند سالی به دلایل مختلف طول کشید، تا اینکه بالاخره این خونه قابل استفاده شده بود نسبتا، مدت‌ها هم

چند روز پیش یکی از دوستان قدیمی که سال‌ها بود ندیده بودمش بهم پیام داد که هم رو ببینیم. من هم که سرم این روزها خلوت بود گفتم عالیه، سریع قرار گذاشتیم، اومد دنبالم و رفتیم نشستیم کلی گپ زدیم، خاطره‌بازی کردیم. آخرش رسیدیم به

چند روز پیش یه مصاحبه دادم که برام خیلی عجیب بود، یک شرکت خیلی معروف با ظاهری شیک و مدرن، اولین جلسه با منابع انسانی بود. یکی از مهم‌ترین سوالات این بود که سیگار میکشی؟ گفتم جواب درستش چیه؟ گفت من چون خوشم نمیاد سیگار

هفته‌ی باحالی بود، به جز کارهای روتین فیلم این هفته رو خونه‌ی لیلی و به صورت خانوادگی دیدیم، فیلم خانه‌ی ارواح، هر چند کلیشه‌های احمقانه زیاد داشت ولی بهتر از طنزهای کاملا زردی بود که این چند وقت ساخته شده بود. هر روز تو بلاگم