گواهینامهی موتور گرفتم!
خیلی وقت بود رفته بود روی مخم که باید انجامش بدم ولی خب انجامش نمیدادم. این روزها حس و حال خوبی نداشتم، یعنی حتی حوصله خودمم نداشتم، این شد که گفتم برم سوال بپرسم که حداقل چطوریه شرایطش، طرف گفت نمیتونی ظرف ۲۴ روز تمومش
خیلی وقت بود رفته بود روی مخم که باید انجامش بدم ولی خب انجامش نمیدادم. این روزها حس و حال خوبی نداشتم، یعنی حتی حوصله خودمم نداشتم، این شد که گفتم برم سوال بپرسم که حداقل چطوریه شرایطش، طرف گفت نمیتونی ظرف ۲۴ روز تمومش
این روزها به خیلی چیزها فکر میکنم، اینکه واقعا دوست ندارم شخصیت و کاراکترم شبیه خیلی از آدمها بشه. برای همین من هر کاری تو زندگیم نمیکنم، بارها پیش اومده سرمایهگذاریهای میلیاردی رو رد کردم صرفا به خاطر اینکه از طرف خوشم نمیومد. شاید مسخره
یکی از بهترین سریالهایی بود که تا حالا دیدم ولی واقعا آخرش رو دوست نداشتم، سریال خیلی قوی شروع شد و من دوستش داشتم، حتی از قسمتهای اول هم با فیلم ارتباط برقرار کردم ولی فصل آخر انگار آب بسته بودن بهش. نامفهوم تموم شد
امروز بعد از سالها یکی از دوستانم رو دیدم که وقتی دبیرستانی بودم با وجودیکه در یک مدرسه نبودیم ولی چون هم محل بودیم بعد از مدرسه همیشه هم رو در اتوبوس واحد میدیدیم و کلی گپ میزدیم. بعد رابطهمون بیشتر شد، با هم رفتیم
نصف این فیلم رو در اتوبوس دیدم، نصف دیگه هم دراز به دراز تو رختخواب. صادقانه اگر درست تحقیق میکردم این فیلم رو نمیدیدم. احساسم این بود باید خیلی فوقالعاده باشه. شایدم من مفهوم درستی ازش متوجه نشدم. اینکه آدم در یک سنی خیلی خوبه
به نظر بهار هم دیگه داره تموم میشه، این هفته هم هر روز در بلاگم نوشتم، چند تا از امتحانات دانشگاه رو دادم و یکی رو واقعا خراب کردم و نشد که بشه، یک فیلم خوب دیدم و یک کتاب فوقالعاده خوندم. مصطفی و بابا
از عید هر بار علی رو دیدم بهم گفته دوست داره یک میز برای خودش بسازه و مدام عکسهای متفاوت از میزهای مختلف رو بهم نشون میداد، تا اینکه دفعهی قبلی بهش گفتم کاری نداره میخوای با هم بسازیمش، خیلی خوشحال شد و قرار شد
من بعد از خوندن کتاب «انسان در جستوجوی معنا» عاشق ویکتور فرانکل شدم. شاید یکی از دلایل مهمی که باعث شد من برم سمت خوندن روانشناسی در دانشگاه هم ایشون بود. من سالها دنبال معنای زندگی میگشتم و هر کاری میکردم تا زندگیم با معناتر
خیلی سال بود امید رو ندیده بودم. یادم میاد وقتی بچه بودم یکی از ویژگیهای جالبش این بود که زیادی رفیق بود، البته وقتی زوم میکرد روی یکی و میگفت این رفیقمه، اونم همیشه بعد از مدتی حالش رو میگرفت. خلاصه هر کاری از دستش
این فیلم رو علی بهم پیشنهاد کرد ببینم، یک روز توی کافه نشسته بودیم بهم گفت این فیلم رو ببین، بازی نقش اول فیلم فوقالعاده است. منم شروع کردم به دیدن فیلم، حدودا یک ساعت اول چیز زیادی دستگیرم نشد ولی اتفاقات فیلم جالب توجه