میشه با هم یکم حرف بزنیم؟
امروز خیلی افسرده بودم، از صبح هر کاری کردم یکم فقط حال خودم رو بتونم بهتر کنم، موفق نشدم، ساعت حدودای ۹شب بود، دیگه از خودم ناامید شده بودم، از روی تخت بلند شدم، آروم پلههای خونه رو رفتم پایین و برای چند دقیقه بدون
امروز خیلی افسرده بودم، از صبح هر کاری کردم یکم فقط حال خودم رو بتونم بهتر کنم، موفق نشدم، ساعت حدودای ۹شب بود، دیگه از خودم ناامید شده بودم، از روی تخت بلند شدم، آروم پلههای خونه رو رفتم پایین و برای چند دقیقه بدون
نزدیک به یک ماه بود که یکی از دوستانم ازم خواسته بود براش یک میز بسازم و من هر روز، امروز و فردا میکردم، تا اینکه دیگه گیر سه پیچ داد بهم و من رفتم براش آهن خریدم و شروع کردم به ساختن، خیلی احساس
چند روز پیش یکی از دوستانم که الان در ایتالیا مشغول درس خوندن هست برام یه نسخه فرستاد که اینجا نمیتونه داروهاش رو تهیه کنه، ازش پرسیدم داروهای چی رو نمیتونی اونجا تهیه کنی؟ گفت ADHD، از بچگی از اسمش خوشم میومد ولی چون از
کتاب راهاندازی استارتاپ ناب را فکر میکنم سه سال پیش بود که ترجمه کردیم، ولی هیچ وقت فرصت چاپش فراهم نشد و صد البته کتاب جمع که قبل از این کتاب ترجمه شده بود، میدونید، من استاد عقب انداختن کارها هستم، البته شاید اینطوری نباشه،
وقتی دبیرستانی بودم با گروه جیپسی کینگ آشنا شدم، اونم با آهنگ Amor Mio، اونقدر این آهنگ رو گوش میدادم که مامانم میگفت «تو رو خدا این میو میو رو قطع کن، چند بار گوش میدی»، میتونستم روزی هزار بار گوشش بدم، هنوز هم همین
امروز حالم خیلی بد بود، سوار ماشین شدم و بدون هدف شروع کردم به رانندگی کردن. ساعتها رانندگی کردم، یک جایی خسته شدم، زدم کنار و شروع کردم به تماس گرفتن با آدمها بدون هیچ هدفی، جالب اینجا بود که در اون لحظه خیلیها نتونستن
دیشب از درد نتونستم درست بخوابم، صبح به هر جایی زنگ زدم تا یه دکتر خوب پیدا کنم، هر ساعتی میگفتن قبول میکردم، وقتی رسیدم و دکتر رو دیدم، خیلی ناراحت بهش گفتم مشکلم چیه، اونم گفت چیز خاصی نیست، باورم نمیشد، اومدم بیرون بهم
در طول سالهای زندگیم به خاطر کمبود دانش، شرایط احمقانهی محیطی، ناآگاهی و عدم آموزش در یک سیستم غلط آموزشی و خلاصه کلی دلیل دیگه، یک سری عادتهای بد در خودم ساختم، که نه تنها دوستشون ندارم، بلکه اونقدر عمیق درگیرشون هستم که گاهی از
پاییز امسال رو با کلی پروژهی خاص و گولیمنگولی آغاز کردم، اولش خیلی سختم بود و استرس و اضطراب شدیدی گرفتم ولی تبدیلش کردم به یک بازی، برای هر کدوم یک دامین خریدم تا گزارش پروژههاشون رو مستقل بنویسم. البته کل هفته درگیر خرید دامین
گاهی تصمیمات خاص و عجیبی در زندگیم میگیرم، الان حدودا یک سالی هست که میخوان خونه رو بکوبن و دوباره بسازنش ولی خب هر بار یک واحد مخالفت میکنه، منم که همیشه موافق هستم، فقط در یکی از صدها جلسهشون شرکت کردم و گفتم هر