این هفته خیلی بهم خوش گذشت، کلا هر وقت می‌تونم یکی رو سوپرایز کنم و خوشحالش کنم خیلی بهم می‌چسبه و این هفته با مهمونی که برای مامان گرفتیم واقعا این اتفاق افتاد، بقیه روزها هم به نظرم روتین گذشت، نوشتم، خوندم، دیدم، یاد گرفتم،

می‌گفتن فروردین خیلی دیر می‌گذره ولی برای من واقعا زود گذشت. البته کلا زندگی خیلی زود می‌گذره. امروز سری به خونه‌ی لیلی زدم فهمیدم لوله‌ها تو زمستون یخ زده بوده و متاسفانه هم لوله‌کشی و هم دستگاه پکیچ به فنا رفته بود. به آقای عزیزی

سه هفته از سال ۱۴۰۴ گذشت و میشه گفت برنامه‌های چالش دوازده برای بهار رو شروع نکردم. البته خیلی کارهای هیجان‌انگیز جالبی انجام دادم ولی از شنبه رسما باید خیلی فشرده برنامه‌های سال جدید رو شروع کنم. امسال عید کنار پدر و مادرم بودم، چند

به نظرم هفته‌ی جذابی بود، کلی کار هیجان‌انگیز کردم، کتاب‌هایی که لازم بود رو خوندم. هر روز در بلاگم نوشتم، پنج روز در هفته زبان خوندم، فیلم خوب دیدم، کلی کار جذاب سر کار انجام دادم. سفر رفتم، برای خونه لیلی هواساز رو نصب کردم،

عجب هفته‌ای بود واقعا. چالش ۴۲ روزه‌ را خیلی خوب شروع کردم، اوایل یکم شل‌کن سفت‌کن داشتم ولی ترجیح دادم انجامش بدم واقعا و این کار رو تا حد خوبی انجام دادم، دو روز در هفته باشگاه رفتم، استخر موند چون نیاز به هماهنگی‌ با

شاید عجیب به نظر برسه چرا دارم گزارش چالش هفته ششم از چالش دوازده رو می‌نویسم در حالیکه همین دو روز پیش یه چالش جدید ۴۲ روزه رو شروع کردم. دلیلش اینه من نمی‌خوام یه چالش وسط یه چالش دیگه درست کنم، انگیزه‌ام امسال برای

بالاخره بهار هم تموم شد، لعنتی این عمر خیلی زود داره می‌گذره. این هفته هم هر روز در بلاگم نوشتم، یکم از عقب افتادگی‌ها رو جبران کردم. برای تابستان برنامه‌ریزی کردم. خونه‌ی لیلی رو یکم پیش بردم، برای لیلی وقت گذاشتم. هفته‌ی آخر همیشه برای

امروز تصمیم گرفتم برم یک کتاب برای خودم بخرم، بعد وقتی رسیدم و کتاب رو پیدا نکردم، با خودم گفتم برم یه گوشه بشینم ببینم بهار چه کردم، راستش فکر می‌کردم هیچ کاری نکرده باشم، ولی خیلی کار انجام دادم که باورش برای خودمم سخت