یک هفته‌ی دیگه از تابستون هم گذشت، من کار خاصی برای اهداف و برنامه‌های تابستون نکردم. این جنگ خیلی چیزها رو بهم ریخت، اینم روش. البته تلاش جالبی کردم برای جبران خیلی کارها مثل نوشتن در بلاگم، حداقل به روزش کردم. حالا می‌تونم از هفته

اولین هفته از تابستان هم گذشت. هیچ کاری نکردم برای انجام برنامه‌های تابستون. جنگ باعث شده بود احساس عجیبی داشته باشم. نمی‌تونستم احساساتم رو مدیریت کنم و کار کنم. حتی کتاب خوندن. ولی امتحانات دانشگاه رو با هر زحمتی بود تموم کردم. هر روز در

باورم نمیشه هفته‌ی آخر بهار رو کلا در جنگ بودیم، مثلا اسم این هفته ریکاوری بود، قرار بود آماده بشم برای یک شروع عالی در تابستان، الان وسط جنگ هستم. باورکردنی نیست. این هفته سه تا امتحان مهم برای دانشگاه داشتم، خدا رو شکر سرم

امروز یکی از تلخ‌ترین روزهای زندگیم بود، صبح که از خواب بیدار شدم دیدم جنگ شده، اونم جنگی که شاید فکرش هم نمی‌کردم یک روزی ببینم، جنگ ایران و اسرائیل. باورش برام سخت بود در روز اول کلی پدافند و مراکز نظامی از بین بروند

این هفته سعی کردم یکم از عقب‌افتادگی‌ها رو جبران کنم، برای همین چند تا فیلم دیدم و کارهای دیگه رو سعی کردم جمع و جور کنم چون هفته بعد برای امتحانات باید برم دانشگاه. هفته‌ی خوبی بود به نظرم دوستانم رو دیدم، جلسات کاری خوبی

اردیبهشت واقعا تموم نمی‌شد، اینقدر این مدت بدهی‌های عجیب بار آوردم که نمی‌فهمم چطوری ماه‌ها رو تموم می‌کنم، خدا رو شکر سرم به کار گرمه وگرنه اذیت می‌شدم. از طرفی حس می‌کنم دوباره دچار افسردگی شدید شدم. حالم خوب نیست، دوست دارم مدام بخوابم، بعضی

این روزها خیلی غمگینم، حالم دست خودم نیست، نمی‌دونم چرا، ولی با این وجود و با وجودیکه می‌دونم کارهایی که می‌کنم کاملا بیهوده هستن، بازم انجام‌شون میدم، مثل همین نوشتن، خب که چی واقعا؟ صرفا چون کار دیگه‌ای نمی‌خوام انجام بدم دارم انجامش میدم، خیلی

امروز دوست داشتم مامان رو ببرم باغ نگارستان بهش املت بدم، ولی به دلایل احمقانه‌ای نشد. ولی خوشحالم که به خودم مسلط‌تر از قبل شدم. سریع واکنش نشون نمیدم. بگذریم، هفته‌ی خوبی بود در کل، مثل همیشه نوشتم، دیدم، خوندم، کلی کارهای هیجان‌انگیز کردم، خانواده‌ام