هفته ششم خیلی سخت بود، رسما هنوز نتونستم زمانم رو به خاطر حجم کارهایی که بهم محول شده مدیریت کنم. همین نوشته‌ها رو با تاخیر دارم می‌نویسم ولی خدا رو شکر که تونستم تا امروز هر روز در بلاگم بنویسم، یک کتاب خوب بخونم، یک

هفته‌ی هیجان‌انگیزی بود، هر چند اینطوری نموند! ولی دوستش داشتم. زندگی همینه! اگر همه چیز بر وفق مراد ما هم باشه زندگی به نظرم زیادی کسالت‌بار میشه، همین که چالشی به وجود میاد و ما باید حلش کنیم زندگی رو قابل تحمل می‌کنه. این هفته

یک هفته دیگه هم گذشت، خیلی خوب بود، حس خیلی خوبی داشتم، چند تا کار جدید تولید کردم برای خودم. هر روز در بلاگم نوشتم، یک فیلم بامزه دیدم، یک کتاب خوندم، کلاس زبان رفتم، چند تا میز برای دوستانم ساختم. خلاصه که هفته‌ی بسیار

هفته‌ی دوم تابستان هم گذشت، به نظرم خیلی بهتر از بهار شروع کردم، وضعیت نسبتا پایدارتری دارم در عمل به برنامه، هر چند عالی نیست. این هفته با دوستان زیادی دیدار داشتم، از الیاس بگیر تا افشین و آرین و حتی دوستی به اسم سروش،

هفته‌ی اول از تابستان ۱۴۰۲ هم گذشت، بد نبود، هر چند انتظارم مثل همیشه بیشتر بود، ولی خب چالش دوازده برای تابستان ۱۴۰۲ با خونه‌ی لیلی شروع شد، دستشویی و حمام رو بالاخره کناف کردم، یکم ذهنم درگیر لوله‌کشی شده، حس می‌کنم درست انجام نشده

یک فصل دیگه از زندگیم هم گذشت. اوایل این فصل خیلی سردرگم بودم ولی اواخر خوبی داشت به خیلی از کارها رسیدم هر چند خیلی از کارها هم موند ولی چون می‌دونم فرصت جبرانشون رو دارم دست از تلاش نمی‌کشم. بهار همیشه فصل سختی برای

هفته‌ی بعدی دیگه رسما بهار هم تموم میشه، چقدر زود گذشت، فکر می‌کردم طور دیگه‌ای باشه ولی خب نشد، خیلی چیزها نشد. این هفته هم هر روز نوشتم، فیلم خوب دیدم، گواهینامه‌ی موتور گرفتم، یک سفر رفتم تهران و ماشینم رو تحویل گرفتم، از سر

خیلی زود بهار گذشت، باورم نمیشه هفته‌ی دهم بود که گذشت. این هفته هم یک فیلم بامزه دیدم، کتاب خیلی خوبی خوندم، هر روز در بلاگم نوشتم. هر روز یک ساعت پیاده‌روی کردم یعنی در مجموع حدودا ۳۰ کیلومتر پیاده راه رفتم. دوره‌های برنامه‌نویسی برانت