یک جوری هفته‌ها پشت سر هم می‌گذرن که آدم اضطراب می‌گیره، شاید دلیلش این باشه که دارم می‌شمارمشون. یکی نیست بگه چه کاریه پسر، ولش کن بزار بگذره. این هفته بالاخره امتحانات دانشگاه تموم شد، خودم فکر نمی‌کردم بتونم همه‌شون رو قبول بشم، چون خیلی

این هفته چالش‌های عجیب و زیادی داشتم. سه تا از امتحان دانشگاه بود که خیلی برام مهم بودن، اصلا به خاطر این درس‌ها نتونستم زیاد واحد بردارم، چون پیش‌نیاز بقیه بودند. در کنارش باید کارها رو پیش می‌بردم. برای ویرگول کاتالوگ رو نهایی کردم و

اینقدر هفته‌ها با سرعت در حال گذر هستند که فرصت نمی‌کنم درباره‌شون به موقع بنویسم. هفته‌ی اول زمستان هم گذشت. این هفته هر روز در بلاگم مطلب نوشتم، یک کتاب خوب خوندم، یک فیلم خوب دیدم، کلاس‌های خلبانی رو شرکت کردم، آزمون یکی از درس‌های

پاییز مثل هر سال یکی از عجیب‌ترین فصل‌های زندگیم بود. پاییز رو دوست دارم، حس عجیبی رو بهم منتقل می‌کنه، حس پیر شدن. سفید شدن موهام، با تجربه شدنم و آماده‌ شدنم برای یک سفر نامعلوم. پاییز امسال سرشار از غم بود، از روز اول

فکر می‌کنم اواسط بهار بود که تصیمات جدیدی برای سال جدید گرفتم ولی در اینجا تغییرات رو اعمال نکرده بودم. یکی از اونها این بود که کارمندی رو امتحان کنم، البته اگر اسمش رو بشه کارمندی گذاشت، تصمیم گرفتم پروژه‌ی جدیدی رو در ویرگول شروع

هفته‌ی خوبی بود، یکم فرصت بیشتری داشتم تا کارهای نیمه‌تمام رو به یک جایی برسونم، اولین دوره‌ی زبانم تمام شد و آزمونش هم دادم، در اصل دو ترم زبان شرکت کردم و سطح اول رو تموم کردم. دو تا کتاب خوندم و کتاب‌هایی که باید

امسال پاییز هنوز فرصت نکردم رادیو چهرازی رو گوش بدم، اون قسمت پاییزش رو، عاشق اینم روی برگ‌های زردی که از درخت‌ها ریخته قدم بزنم و خش‌خش کنه. پاییز هم داره تموم میشه. این هفته یک فیلم خوب دیدم، یک کتاب خوب دیدم که چطوری

این هفته رو با بازدید از نمایشگاه هوایی تهران شروع کردم، واقعا نمایشگاه فوق‌العاده‌ای بود، یعنی به محل اسقاط ماشین‌ها می‌رفتم برام جذابیت بیشتری داشت. آخر هفته هم که خانوادگی رفتیم دامغان، تو این سفرها رابطه‌ی من و لیلی خیلی خوب میشه، خیلی بهم می‌چسبه،

این هفته بعد از مدت‌ها دوباره در کلاس زبان ثبت‌نام کردم، فکر کنم بیشتر از ۲۵سال میشه که من در حال یادگیری زبان هستم، اینبار باید عزم جدی به خرج بدم و تمومش کنم، حداقل به یک جای مناسبی برسونمش. در کنارش سیمولاتور هم شروع

این هفته برای من خیلی هفته‌ی تلخی بود. احساس دیر رسیدن داره دیوونه‌ام می‌کنه. صدای مهدی هر روز و شب توی گوشمه. چرا اینقدر دیر رسیدم واقعا؟ من که با مهدی خیلی حرف می‌زدم، همیشه حالش رو سعی می‌کردم بپرسم، سعی می‌کردم باهاش کار کنم،