من معتقدم حضور بعضی از آدم‌ها در زندگی‌مون اشتباهیه، حتی اگر حضورشون منافع کوتاه مدتی هم برای ما ایجاد کنه. به نظرم این آدم‌ها ضررهای هنگفتی در بلندمدت همراه خودشون ایجاد می‌کنند. اینقدر تو زندگیم ضرر هنگفت دادم از ارتباطات اینچنینی که دیگه تا حدی

تولد چهل سالگی ناصر رو هیچ وقت فراموش نمی‌کنم، سه سال پیش بود، با کلی آدم جدید آشنا شدم، اون موقع خیلی غمگین‌تر از امروزم بودم، آشنایی با اون آدم‌ها باعث شد زندگی برام ساده‌تر بشه. امروز تولد چهل‌و‌سه‌ سالگی ناصر بود، آشنایی من با

فقط یک نفر من رو اینطوری صدا میکنه، اونم سپیده است. وقتی می‌بینه توی توییتر زیاد حالم خوب نیست و در حال آه و ناله هستم بهم پیام میده و میگه چی شده آقا فتاحی؟ و من اولش می‌خندم و بعدش شروع می‌کنیم به حرف

امروز خیلی افسرده بودم، از صبح هر کاری کردم یکم فقط حال خودم رو بتونم بهتر کنم، موفق نشدم، ساعت حدودای ۹شب بود، دیگه از خودم ناامید شده بودم، از روی تخت بلند شدم، آروم پله‌های خونه رو رفتم پایین و برای چند دقیقه بدون

امروز حالم خیلی بد بود، سوار ماشین شدم و بدون هدف شروع کردم به رانندگی کردن. ساعت‌ها رانندگی کردم، یک جایی خسته شدم، زدم کنار و شروع کردم به تماس گرفتن با آدم‌ها بدون هیچ هدفی، جالب اینجا بود که در اون لحظه خیلی‌ها نتونستن

هر روز صبح ساعت ۸:۰۰ از خواب بیدار میشم، بعد احساس تنهایی، ترس، استرس و اضطراب شدیدی میاد سراغم، با خودم میگم چرا باید الان از خواب بیدار بشم، چه کسی اون بیرون منتظر منه؟ واقعا دلیل این حجم از احساسات عجیب رو درک نمی‌کنم،

چند وقت پیش دوستی بهم قولی داد، مدت‌ها بهش فکر می‌کردم، می‌دونستم بهش نیازی ندارم، فقط پیشنهادش جالب بود برام، بعدش ازم سوالی پرسید، این موضوع ذهنم رو به شدت درگیر کرده بود، یک روز تصمیم گرفتم تکلیف این پرونده رو برای همیشه مشخص کنم،

شاید باورکردنی نباشه، ولی گاهی در زندگی طوری مغزم قفل می‌کنه که دیگه حتی ساده‌ترین کارها رو هم نمی‌تونم انجام بدم، الان حدودا یک هفته است درگیر طراحی یک کار خیلی کوچیک هستم، جالب اینجاست که از قبل طراحی شده و فقط نیاز به یک

امروز با دوست جدیدی قرار داشتم، بار اول بود می‌دیدمش، مهم‌ترین دلیلی هم که باهاش قرار گذاشته بودم، این بود که تا ظهر فکر می‌کردم جمعه است و داشتم دلتنگی غروب جمعه رو تحمل می‌کردم، تا اینکه فهمیدم جمعه نیست، عصبانی شدم، با یکی قرار

امروز حال و حوصله‌ی درستی نداشتم، در توییتر داشتم جواب ریپلای‌های دوستانم رو به یک توییت می‌دادم، که با یکی بیش از حد معمول صحبت کردم، آخرش بهش گفتم بیا ناهار بده من قهوه میدم، بعد با هم قرارگذاشتیم، اونقدر دیر اومد که از ناهار