برچسب: تولد

۹اسفند
تولد

زندگی جریان دارد، مثل امواج دریا

امسال نمی‌خوام زیاد بنویسم، توضیحات تکمیلی را در مطلبی با عنوان کوله‌پشتی به زودی خواهم نوشت، امسال تولدم خیلی متفاوت بود با سال‌های پیش چون دخترم کنارم بود، احساس شگفت‌انگیزی بود، این بزرگ‌ترین و زیبا‌ترین هدیه‌ای بود که خدا روز تولدم بهم داده بود، خدایا بابتش خیلی ازت سپاسگزارم، سال جالبی بود برای من با تمام سختی‌هایی که داشت، مجموعه‌ای از شادی‌ها و گریه‌ها، مثل هر زندگی دیگری، گاهی موجی می‌آمد و به ساحل نزدیک می‌شدم و گاهی موجی من را با خودش به اعماق دریا می‌کشاند، در کل زندگی همچنان در جریان هست، مثل همیشه، من آروم‌تر از همیشه‌ام، بزرگ‌تر شده‌ام، عمیق‌تر شده‌ام و از همه مهم‌تر پدر شدم.

وقت خیلی خوبی برای برنامه‌ریزی برای سال بعد گذاشتم، دوست دارم مثل همیشه سال بعد را به متفاوت‌ترین سال زندگیم تبدیل کنیم، این چنین تصمیمات احساسی همیشه با پایانی که خیال‌پردازی می‌کنیم همراه نیست مگر تلاشی عجیب داشته باشیم، امسال بعد از اینکه در دوازده سر فصل مهم برنامه‌ریزی‌هایی کردم مبتنی بر لیست کارهای قبل از مرگم با یک حساب سر انگشتی دیدم برای انجامشون به ۲۴۰ میلیون تومان پول نیاز دارم، اولش خیلی ناراحت شدم، می‌خواستم پاکشون کنم ولی بعد با خودم گفتم همیشه هر چیزی در زندگی ارزش جنگیدن را داره، چرا براش نجنگم، مثلا اگر چیزی را حذف کنم، اتفاق خاصی میافته بعدش؟ من آدم موفق‌تری جلوه می‌کنم؟ برای همین تصمیم گرفتم دل رو بزنم به دریا و بزارم تک‌تک برنامه‌هایی که نوشتم باشند و من براشون تلاش کنم، امیدوارم بتونم سال خوبی رقم بزنم.

۹اسفند
ابوالفضل فتاحی

ملاقات با خودم

امسال هم مثل هر سال این موقع‌ها با خودم قرار داشتم، همیشه این قرار رو توی کافه‌ی نزدیک خونه میزارم، وقتی رسیدم خودم و دیدم که زودتر رسیده بود، رفتم نشستم رو به روش سر میز شماره‌ی دوازده، یه نگاهی از عمق جان بهش انداختم، لبخندی زدم احساس کردم خوشحال‌تر از گذشته است، هیچ وقت من زودتر از خودم شروع به حرف زدن نکردم، همیشه خودم شروع کننده‌ی بحث بود، نگاهش رو از روی من برداشت و کافه‌من رو نگاه می کرد، به سمت‌مون اومد و گفت «چیزی میل دارید!»، بهش گفت بله، دو تا موکا لطفا، بیچاره یه نگاهی به من انداخت، یه نگاهی به خودم اون طرف میز، با تعجب گفت براتون آماده می کنم و رفت، انگار چیز غریبی بود براش یکی با خودش قرار بزاره توی کافه! انصافا منم خیلی کم پیش میاد فرصت کنم با خودم خلوت کنم، شاید حق داشت. ادامه مطلب »

۲۶تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۶): تولد دوازده

امروز بعد از چندین ماه که هیچ مسئولیت رسمی در هیچ شرکتی نداشتم با به دنیا اومدن «دوازده» باز داستان جدیدی رو شروع کردم، می دونم که این داستان شبیه هیچ کدوم از داستان های قبلی نخواهد بود، پر از چالش و هیجان و استرس و …، احساس عجیبی داشتم، اولش خیلی خوشحال بودم ولی بعد از اینکه نشستم روی صندلی تا کارهای جدید رو شروع کنم دلم پر شد از استرس و اضطراب، وقتی آینده رو برای خودم ترسیم می کردم، جاده های پر پیچ و خم مسیری که طراحی کردیم برای رفتن، احساس شادمانی همراه با نگرانی را در من ایجاد می کرد، یکی از خوبی های این دنیا این هست که نمی تونی آخر داستان رو حدس بزنی وگرنه آدم روانی میشد.

۱۶تیر

سفرنامه مشهد (۵): نیشابوری که نرفتیم!

جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۶

ساعت ۰۰:۰۰ رسیدیم حرم، شروع کردیم به صحن گردی و حرف زدن، مقصد نهایی تمام صحن گردی هامون صحن گوهرشاد بود، یه حس خاصی داره همیشه این صحن برای من به خصوص زیارت رفتن از ورودی این صحن، چون وقتی میرسم جلوی درب ورودی اش می تونم بایستم و ضریح رو از دور تماشا کنم و درد دل کنم برای خودم، کلا یه جای فوق العاده ای هست برای من، به خصوص که تو این سفر فهمیدم کفشداری این صحن دوازده هست، بعد از این که زیارت کردیم و تو حال و هوای خودمون بودیم، زد به سرم بریم یه جایی از حرم که برای پرسش و پاسخ درستش کردن، یادم نیست اسمش چی بود ولی رفتن ما همانا و موندگار شدنمون تا ساعت ۴:۳۰ دقیقه همانا. ادامه مطلب »

۹اسفند

اولین سال گذشت.

از وقتی اینجا رو ساختم هر سال روز تولدم یک مطلب نوشتم، امسال هم به رسم هر ساله می خوام مطلبی بنویسم تا سال های بعد وقتی بر می گردم و می خونم به یاد بیارم کجا بودم، چه می کردم و چه بر من گذشته، خیلی کم پیش میاد برگردم و مطالب گذشته رو بخونم ولی از ذهنم گذشت امسال این کار و انجام بدم، شروع کردم به خوندن مطالبی که سال های گذشته روز تولدم منتشر کرده بودم، راستش اصلا احساس خوشایندی نبود، پر بود از لحظات تلخ، رفتن ها، غم ها، تصمیماتی که شاید تو اون موقعیت درست نبود بگیرم و کلی اتفاقاتی که از به یاد آوردنشون لذت نمی بردم، انگشتانم رو بی اختیار از روی کیبورد بلند کردم و تصمیم گرفتم امسال چیزی ننویسم، چون وضعیت بهتر از قبل نبود. ادامه مطلب »

۹اسفند

عمر بگذشت به کوچیدن ایامی چند

یادش به خیر سی سال پیش توی یه خونه ی قدیمی با یه حیاط بزرگ و یه حوض آبی قشنگ وسط اون حیاط یه بچه ی خیلی شر و شور به اسم ابوالفضل به دنیا اومد، بچه نبود لامصب از همون اولش برای پدر و مادرش مایه عذاب بود، روزها همین طوری گذشتند، همین طور هفته ها پشت سر هم می گذشتند ماه ها می آمدند و می رفتند اینقدر رفتند و آمدند که سال ها نیز با سرعتی کمتر ولی مثل برق و باد گذشتند تا رسیدند به امروز سی سال از اون روز می گذره دیگه خبری از اون خونه ی قدیمی نیست، اون بچه ی دو و نیم کیلویی امروز هشتاد کیلو شده ماشالله، قد نیم وجبی اش هم بزنیم به تخته بلند شده ولی چیزی از شیطنت های اون روزهاش کم نشده که بیشتر هم شده. ادامه مطلب »

۹اسفند

۲۹ سال گذشت و تو هنوز نیامدی

مدت ها پیش وقتی به این دنیا اومدم فکر می کردم مدت زیادی قراره اینجا بمونم، وقتی رسیدم شب بود، همه جا ساکت بود، خدا رو شکر اولین چیزی که تجربه کردم آغوش گرم مادر بود، اگر مثل من همه جای دنیا رو گشته باشید، می فهمید که هیچ جای این دنیا همون آغوش گرم مادر نمیشه، چند ساعت بعدش صبح شد، بعد سریع شب و باز صبح، امروز برای ده هزار و پونصد و نودمین بار صبح شد، باورتون میشه؟! انگار توی این دنیا هم هستیم و هم نیستیم! روزهای زیادی رفتند که انگار نرفته اند. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)