برچسب: دوست

۲۲دی
چرا اینجایی؟

خودم و خودم و خودم

ساعت ۵:۳۰ صبح بود که ساعت شروع کرد به سر و صدا کردن که پاشو خودت گفتی این موقع صدات کنم، پلک هام و به زور یکم از هم باز کردم، خودم رو در قالب یک فرشته زیبا روی شونه‌ی راستم دیدم، لبخندی بهم زد و گفت: «سلام، صبح به خیر، بلند شو که قراره یک روز عالی بسازیم»، تو عالم خواب و بیداری بودم، اولش حس کردم قاطی کردم، با انگشت هام داشتم چشمام رو می مالوندم که صدای وز وزی از گوش چپم رفت روی اعصابم و نگاهم رو بردم روی شونه‌ی چپم که یهو جا خوردم، خودم رو در قالب یک شیطون زشت دیدم که می گفت: «ولش کن، حرف مفت میزنه، بگیر بخواب، هیچ کار خاصی نداری امروز»، نمی دونم چرا احساس کردم این یکی بیشتر راست میگه و دوست دارم به حرفش گوش بدم، صدای زنگ ساعت رو قطع کردم و دوباره خوابیدم، البته فرشته‌ی عزیز بی خیال نمی شد اینقدر اذیت کرد و من و این طرف و اون طرف چرخوند توی رختخواب که زانو درد گرفتم. ادامه مطلب »

۱۷دی
برف، زمستون

هنوزم یادمه، فقط دیگه مهم نیست.

هنوزم یادمه، همون شب های برفی که همه توی خونه هاشون کنار بخاری نشسته بودن و داشتن از تماشای تلویزیون لذت می بردن، گوشی رو بر می داشت و به اولین اسم دفترچه تلفنش زنگ می زد و می گفت چقدر دلش می خواد زیر برف قدم بزنه، می دونست هیچ وقت نه نمی شنوه، چند دقیقه بعد جلوی در منتظرش بود تا بیاد پایین، اولین رد پاها روی فرش سفیدی که آسمون پهن می کرد اون شب ها برای اون دو تا بود، هیچ کس توی خیابون ها نبود، نگاهشون به زیر پاشون بود، به رد پایی که به جا می ذاشتن، حتی گاهی بر می گشتن و به نقاشی خودشون روی برف ها نگاه می کردن و می خندیدن و خوشحال از اینکه اون شب رو از دست ندادن. ادامه مطلب »

۹مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۰): دوباره شروع نکنیم، ادامه بدیم.

این روزها خیلی رو به راه نیستم، با وجودیکه دور و برم نسبت به گذشته خیلی شلوغ تر شده ولی همزمان ترس عجیبی هم تو دلم همیشه هست، یک جورایی احساس می کنم ناخود آگاه از آدم ها فاصله می گیرم، نمی تونم بهشون نزدیک بشم، احساس خوشایندی ندارم، فکر می کنم نمی خوام یک شکست دیگه رو تو حوزه روابط اجتماعیم تجربه بکنم، البته واقعا اگر برآیند بگیری نمیشه اسمش رو شکست گذاشت یک تجربه جالب و هیجان انگیز بود که با درد خیلی شدید نه میشه گفت درد وحشتناک در حال سپری شدن هست، خودم هم می دونم مسخره است ولی هر روز گذشته رو در ذهنم مرور می کنم و درد می کشم، تنها تفاوتش اینه بعضی روزها با تلاش زیاد ذهنم رو مدیریت می کنم بعضی روزها مثل امروز کلا از دستم در میره به حدی که ترجیح میدم کل روز رو خونه بشینم و برگردم و زندگیم و مرور کنم، با مزه ترین قسمتش هم اینه که بقیه خیلی شیرین در حال سپری کردن زندگی شون هستند. ادامه مطلب »

۲۱تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۱): بغض های یک پدر

امروز ظهر دلم خیلی برای مادرم تنگ شده بود، کاری هم داشتم که می خواستم هفته بعد پیگیری اش کنم ولی به حرف دلم گوش دادم و دل رو زدم به جاده و از تهران خارج شدم، وقتی رسیدم داشتم از ماشین پیاده می شدم که مادرم خیلی اتفاقی اومد پشت پنجره و با دیدن من هم تعجب کرده بود و هم اینقدر خوشحال شده بودم که نمیشه گفت، یک لبخندی بهش زدم و تو دلم گفتم همین خوشحالیت به تمام دنیایی می ارزه، عصر با هم رفتیم اسباب بازی فروشی تا من یک عروسک کوچولو برای خواهرزاده گرامی بخرم، همین طوری که داشتم عروسک هاش رو نگاه می کردم چشمم خورد به عکس یک پسر جوان که روی چمن ها دراز کشیده بود. ادامه مطلب »

۳۰مهر

یک و یک و یک

یک بار دیگه قراره در یک، شنبه دیگه و اول یک ماه جدید به خودم این امید رو بدم که می تونه به خودش یک فرصت دیگه بده برای کشف خودش، راستش خیلی وقته احساس می کنم گم شدم و نمی دونم کجا هستم، بدتر از همه این هست که نمی تونم خودم رو پیدا کنم، اینقدر زیر فشارهای مختلف هستم و مجبور شدم بار مسئولیت و حماقت های دیگران رو هم به دوش بکشم که دیگه نمی تونم خودم رو ببینم چه برسه به پیدا کردن، خیلی وقته دلم می خواد با خودم بشینم یه گوشه و باهاش درد دل کنم ولی هر وقت بهش پیشنهاد میدم، فقط دو کلمه جواب میده، وقت ندارم، جدی شما بگید آدم به خودش این طوری جواب میده! ادامه مطلب »

۱۲ارد

شکایت خودش رو به غیر از خودش کردی؟

دیشب کنج اتاق نشسته بودم و داشتم مثل هر روز خاطرات گذشته رو مرور می کردم که دیدم یکی از در اومد تو، از ترس احساس می کردم قلبم افتاده توی دستم و داره توی دستم میزنه و سر جاش نیست، آروم آروم داشت به من نزدیک میشد و من لحظه به لحظه آروم تر میشدم انگار سال ها بود می شناختمش ولی ندیده بودمش، وقتی بهم رسید سلام کرد و کنارم نشست، دستش رو هم انداخت روی شونم و بدون اینکه منتظر شنیدن حرفی از سمت من باشه شروع کرد به حرف زدن با من، نمی دونستم باید تماشا کنم یا به حرف هاش گوش کنم، هیچ چیزیش شبیه بقیه نبود، حتی حرف زدنش، حرف هایی بهم زد که توی این مدت کسی بهم نزده بود. ادامه مطلب »

۴ارد

دوست ندیدم

به تیره بختی خود کس نه دیدم و نه شنیدم   ***   ز بخت تیره خدایا چه دیدم و چه کشیدم

برای گفتن با دوست شکوه ها به دلم بود   ***   ولی دریغ که در روزگار دوست ندیدم

دگر نگاه امیدی به سوی هیچکسم نیست   ***   چرا که تیر ندامت بدوخت چشم امیدم

به غیر دام ندیدم به هر کسی که شدم رام   ***   دگر چو طایر وحشی زآب و دانه رمیدم

رفیق اگر تو رسیدی سلام ما برسانی   ***   که من به اهل وفا و مروتی نرسیدم

منی که شاخه و برگم نصیب برق بلا بود   ***   به کشتزار طبیعت ندانم از چه دمیدم

یکی شکسته نوازی کن ای نسیم عنایت   ***   که در هوای تو لرزنده تر ز شاخه بیدم

زآب دیده چنان آتشم کشید زبانه   ***    که خاک غم به سر افشان چو گردباد دویدم

گناه اگر رخ مردم سیه کند من مسکین   ***   به شهر روسیهان شهریار روی سپیدم

#شهریار

۱۳آذر

دلبستگی یا وابستگی!

مدتی هست درگیر ناملایمات زیادی توی زندگیم شدم که اصولا هم از جنس مادی نیستند، چون مادیات ساختنی هستند و من همیشه راهی برای ساختن پیدا می کنم ولی غیر مادی ها ساختی به معنی واقعی ساختن نیستند، برای همین کار یا مسئله های مرتبط غیر مادی خیلی پیچیده هستند، من در این مطلب تصمیم دارم فقط به یک بعد قضیه نگاه کنم، اون هم وابستگی و دلبستگی خودم نسبت به مسائل غیر مادی هست و در یک موضوع خاص دوستی ها و رفاقت ها، قبل از ورود به بحث باید بگم دلبستگی ها اصولا پیوند های عاطفی هستند ولی وابستگی ها بیشتر مادی هستند و یا شامل هیجانات زودگذر می شوند. ادامه مطلب »

۳۰آبا

آیا واقعا ثمری داشت!

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت سوم

روزها یکی پس از دیگری در گذر هستند، انگار من مدام به آسمان خیره شدم و حرکت ابرها را تماشا می کنم، بارون رو خیلی دوست دارم، چون میشه زیرش گریه کرد و کسی نفهمید، آدم زیر بارون حس عجیبی داره، خوش به حال بارون، حرف های زیادی توی دلش هست، رازهای زیادی رو می دونه، اون روزها گوشی رو از خودم دور نمی کردم، شاید بخواد پیامی بده، باید سریع جوابش رو می دادم، یک بار ساعت ۴ صبح بود، با صدای پیامک گوشی بیدار شدم، دست پاچه گوشی رو پیدا کردم و نا امیدانه به سمتی پرتابش کردم، «مشترک گرامی، شب خوبی داشته باشید، برای دریافت پیام لالایی عدد کوفت را به ،… هزینه هر لالایی ۵۰۰ تومان» ادامه مطلب »

۱۳خرد

روزمرگی های این روزها

صبح، ظهر، شب، صبح، ظهر، شب، صبح، ظهر، شب، این روزها دچار چنین مشکلی شدم، تنها چیزی که این روزها خوب احساس می کنم همین است که الان صبح هست، چند ساعت بعد ظهر میشه و شب باید برم بخوابم، وقتی از نظر روحی آدم می ترکه و نمی تونه به هیچ چیزی فکر بکنه، جسم هم چون هیچ فرمانی از روح دریافت نمی کنه، گیج و سردرگم عمل می کنه برای همین بیشتر از روزهایی که کار می کنیم خسته می شیم و یکی از کارهای روزانه مون میشه نگاه کردن به عقربه های ساعت که کی صبح میشه، کی ظهر میشه و کی شب میشه. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه