لامبورگینی: مردی پشت افسانه
امروز قرار نبود فیلم ببینم ولی با خودم گفتم چند تا کار روی اعصاب رو که عقب هستم رو اول به یک جایی برسونم بعد شروع کنم به انجام کارهای دیگه، برای همین امروز فیلم دیدم و کتاب خوندم تا خودم رو برسونم به برنامه.
امروز قرار نبود فیلم ببینم ولی با خودم گفتم چند تا کار روی اعصاب رو که عقب هستم رو اول به یک جایی برسونم بعد شروع کنم به انجام کارهای دیگه، برای همین امروز فیلم دیدم و کتاب خوندم تا خودم رو برسونم به برنامه.
این هفته به لطف شارمین یک کارگاه بازی داشتیم. به نظرم میتونستند خیلی بهتر از این حرفها برگزار کنند ولی در کل نمرهی قابل قبولی بهشون میدم، هر چند باخت سنگینی رو تجربه کردیم. نکتهی جالب این بود که از یک جایی به بعد کنترل
یک هفتهی پر چالش دیگه هم گذشت، این هفته بالاخره دل رو زدم به دریا و چالش دوازده رو برای ۳۶ روز طراحی کردم و شروع کردم به انجامش، کار خیلی سختی بود، کلا کنار اومدن آدم با خودش کار سادهای نیست به نظرم. این
این کتاب رو از نمایشگاه کتاب امسال خریدم، موقع خرید اصلا نگاه نکردم نویسندهی کتاب چه کسی هست! امروز بعد از کتاب «داستاننویسی به مثابه شغل» هاروکی موراکامی این کتاب رو خوندم، یکم خورد تو ذوقم. فکر کنید یک نفر اولین کتابی که در زندگیش
واقعا به این دوره نیاز داشتم. رسما دارم در ویرگول کار مارکتینگ میکنم. از شبکههای اجتماعی شروع کردم و رسیدن به ایمیل مارکتینگ. الان تعدادی خوبی مخاطب برای فروشگاه کتاب پیدا کردیم که فکر میکنم میشه روی اونها حساب کرد، هفتهی بعد باید حداقل یک
دوباره به خاطر اینکه زندگیم رو از روزمرگی در بیارم وسط یک چالش بزرگ، یک چالش کوچیک طراحی کردم. در این چالش قراره ۱۲ تا کار رو برای ۳۶ روز انجام بدم. نمیدونم میشه یا نمیشه ولی دوست دارم اینها رو طی این مدت انجام
چند سال پیش با آرین رفته بودم موزهی هنرهای معاصر، اونجا یکی رو بارها و بارها دیدم، در ذهنم موند، چند وقت بعد با یکی آشنا شدم و دورادور با هم گپ میزدیم، بعد از مدتی تصمیم گرفتیم با هم قهوه بخوریم، اولین برخورد ما
جدیدا وارد عرصهی مدیریت محصول شدم، با خودم گفتم چرا این کار رو درست و اصولی دنبال نکنم، چرا نبینم بقیهی جاهای مختلف دنیا چطوری کار میکنن! این شد که با کلی تلاش این دوره رو پیدا کردم. اصولا دورههای دانشگاهی رو دوست ندارم ولی
امروز حال خوبی نداشتم برای همین رفتم پیش آرین، اونم حال و هوای من رو داشت برای همین تصمیم گرفتیم با هم فیلم ببینیم، من که اصلا چیزی به ذهنم نمیرسید حوصله هم نداشتم برای همین سپردم به خودش، اونم این فیلم رو پیشنهاد کرد،
هفته ششم خیلی سخت بود، رسما هنوز نتونستم زمانم رو به خاطر حجم کارهایی که بهم محول شده مدیریت کنم. همین نوشتهها رو با تاخیر دارم مینویسم ولی خدا رو شکر که تونستم تا امروز هر روز در بلاگم بنویسم، یک کتاب خوب بخونم، یک