توی برنامه‌ریزی‌هام برای تابستان ۱۴۰۴ یک هفته تنهایی برای خودم در نظر گرفته بودم. عنوانش خیلی امروز من رو به فکر فرو برد، چون واقعا طی سال‌های گذشته خیلی احساس تنهایی می‌کنم و حس می‌کنم خیلی تنها‌تر از همیشه شدم. با وجودیکه آدم خیلی اجتماعی

مدیر گروه وقتی بهم گفت امسال ترم تابستانی ارائه میدیم و کلاس‌ها به صورت مجازی هست خیلی خوشحال شدم، چون می‌تونستم بدون غیبت در کلاس‌ها شرکت کنم و واقعا این اتفاق خوبی بود برای من، یکی از دلایل دیگه‌ای که خوشم اومد و تابستون کلاس

هیچ وقت خداحافظی رو دوست نداشتم. ولی متاسفانه این دنیا بر پایه‌ی خداحافظی شکل گرفته، طوریکه حتی مجبوریم یک روز از همین دنیا هم خداحافظی کنیم. امروز به خاطر شرایط اقتصادی کشور و پروژه‌ای که توش مشغول به کار بودم، مجبوریم تا یک ماه دیگه

این چند وقت داشتم فکر می‌کردم چقدر در زندگیم این جمله رو شنیدم که «شما با هم هیچ فرقی ندارید!» ولی در واقعیت فرق‌مون از زمین بوده تا آسمون. مهم هم نیست این جمله رو کجا شنیده باشیم، در خانواده، مدرسه، محل کار یا ،

از ارائه دادن بدم میاد، احساس می‌کنم استاد داره از کلاس می‌زنه، یعنی چی من به جای استاد برای بقیه درس بدم، البته اگر ارائه در کنار درس باشه واقعا جالبه، ولی اینکه استاد بشینه سر کلاس هر جلسه یه دانشجو یه سری حرف بزنه

هر هفته دوشنبه‌ها در شرکت یکی از بچه‌ها درباره‌ی موضوعی که دوست داره میاد ارائه میده، از شانس این هفته رسید به من، هر چند نباید زیاد وقت می‌گذاشتم، ولی از بدون آمادگی حرف زدم بدم میاد. این شد که از صبح تا الان درگیر

من همیشه آخرین نفری هستم که از یک رابطه خارج میشه! اصولا این شکلی هست مگر واقعا چه اتفاقی بیفته. سر کار هم تمام تلاشم رو برای همکاری با یک دوست کردم ولی واقعا کار درنمیومد، شاید اگر همه چیز وابسته به من بود، همچنان

داشتیم از خونه‌ی لیلی برمی‌گشتیم خونه، توی مسیر بابا یهو گفت ماهی فروشی نگه دار، همون لحظه مامان گفت چه کاریه ابوالفضل خسته است. من حرفی نزدم، ولی آروم آروم سرعتم رو کم کردم و از جاده خارج شدم و در پارکینگ ماهی‌فروشی نگه داشتم.