برچسب: دوستی

۹مرد

این روزها به چه چیزهایی فکر می‌کنم!

دو ماهی هست که چیزی ننوشتم، خیلی روزهای جالب و هیجان انگیزی داشتم، فقط نمی‌دونم چرا حال و حوصله‌ی نوشتن و خوندن ندارم، به شدت تصمیم دارم مسیر زندگیم رو تغییر بدم، در حال طی کردن دوره‌ای هستم که دارم تک تک کارها رو مرور می‌کنم، بازنگری ‌می‌کنم، حذف می‌کنم و شروع می‌کنم، شاید تا آخر این ماه بتونم به جمع‌بندی‌های خوبی برسم، تصمیمات سختی باید بگیرم و حتی بعضی‌ از اونا خیلی دردناک خواهد بود، زندگی اطرافیانم رو سعی کردم با دقت بررسی کنم تا از تجربه‌هاشون استفاده کنم، کسایی که برای رسیدن به پیشرفت و رشد شخصی خیلی چیزهایی که از دید من ارزشمند بود رو از دست دادن و آدم‌هایی که سعی کردن با تعامل کارهای ارزشمندی رو انجام بدن، آدم‌هایی که قصد رفتن کرده بودن و آدم‌هایی که تصمیم گرفته بودن با قدرت بمونن و بسازن، زندگی هم جالب به نظرم اومد و هم پوچ. ادامه مطلب »

۱۲خرد

دوست داشتیم انجامش بدیم و دادیم!

فکر می کنم مدت زیادی بود که نمی‌نوشتم، بعضی اوقات این‌طوری میشم بدون هیچ دلیلی حوصله هیچ کاری رو ندارم، دراز می‌کشم روی تخت یا با ماشین میرم این طرف و اون طرف یا با دوستام قرار میزارم و باهاشون چایی یا قهوه می‌خورم و حرف می‌زنم، در کل همه‌ی این کارها بهانه‌ای هست تا برای خودم یکم وقت بزارم، به خودم فکر کنم، به چیزهایی که می‌خوام، به دلایلی که برای ادامه زندگی دارم، به کارهایی که می‌کنم به گذشته‌ای که هر از چند گاهی درگیرم می‌کنه و به مشکلاتی که شاید سی ساله همراهم هستن و هر روز دردش رو حس می‌کنم و هر کاری برای حلشون می‌کنم انگار بی فایده است، البته زندگی همینه دیگه.

نکته‌ی قابل توجهش برای من اینه که چیزهایی که من به دید مشکل بهشون نگاه می‌کنم توی زندگیم دیگران به عنوان بخشی از زندگی‌شون پذیرفتن و من اصلا دوست ندارم چنین کاری رو انجام بدم، راستش به درست و غلط بودن مشکلات کاری ندارم، بیشتر به این کار دارم که دوستشون ندارم برای همین برای من مشکل به حساب میان، بگذریم، وقتی توی کافه می‌شینم یا گاهی به مهمونی میرم، همه درباره‌ی کارهایی که برای به دست آوردن پول انجام میدن حرف می‌زنن، یه جورایی همه در حال تلاش بیشتر برای به دست آوردن پول بیشتر هستن، در حالیکه هیچ برنامه‌ای هم برای اون پول بیشتر ندارن و فقط حس می‌کنن اگر پول بیشتری داشته باشن خوشحال‌تر هستن، در حالیکه این دو تا خیلی رابطه‌ی مستقیمی با هم ندارن، راستش من هیچ وقت دوست نداشتم یه شرکت بزرگ داشته باشم یا آدم پولداری باشم، همیشه دوست داشتم و تلاشم هم توی زندگی در همین راستا بوده که به اندازه کافی داشته باشم، این اندازه‌اش هست که در طول زمان تغییر می‌کنه و راستش هیچ تلاشی برای موفقیت، رشد شخصی، پولدار شدن و … نمی‌کنم، من هر کاری می‌کنم برای اینه که دوست دارم آدم موثر‌تری نسبت به گذشته باشم، همین، وقتی این چند روز دقت می‌کردم به زندگیم خدا رو شکر همیشه هم به اندازه کافی داشتم، یه کتابی می‌خوندم درباره‌ی زندگی یکی از کارآفرینان دیوانه (لبخند) که بعدا درباره‌اش می نویسم، یه کار جالب می‌کنه بعد ازش می‌پرسن چقدر پولداری! میگه به اندازه کافی، میگن خب مثلا چقدر! میگه به اندازه کافی، این جمله برای من فوق العاده بود چون همیشه به همین سبک زندگی کردم و دوستش داشتم. ادامه مطلب »

۵ارد
وقتی کسی کنارت نیست!

وقتی کسی کنارت نیست!

طی چند سال گذشته خیلی دور و بر خودم و خلوت کردم، آدم‌های خیلی کمی کنارم هستن، دارم یاد می‌گیرم و تمرین می‌کنم تنهایی هم چیز بدی نیست، وقتی کسی کنارم نیست، جدیدا احساس آرامش می‌کنم، به کارهای بیشتری می‌رسم، بیشتر فکر می‌کنم و تنها قسمت بد تنهایی اونجاست که چون تنهام شروع می‌کنم به مرور خاطراتم، آروم آروم دلتنگ میشم، مهم نیست دلتنگ کسی میشم که قبلا بوده الان نیست، دوست داشتم باشم ولی الان نیست، ناراحتم که چرا اصلا بوده یا ، … به نظرم کی و چیش مهم نیست مهم اینه دلتنگ میشم و اون موقع در اوج تنهایی می‌خوام کسی کنارم باشه ولی نیست، نمیشه حال و احساس آدم‌ها رو در بعضی لحظات توصیف کرد، در مواقع دلتنگی، وقتی کسی کنارت نیست! عجب لحظات تلخ و دردناکی خواهد بود، دلتنگی‌های من مراحل با مزه‌ای داره، اولش دلگیری و غم هست، بعدش میشه انتظار و بعد از انتظار ناامیدی و رهایی، من خیلی سخت به مرحله رهایی می‌رسم.

۲۶اسف
تنهایی

دلیلی که ارزش جنگیدن داشت!

آخرین باری که دیدمش خودم رسوندمش سر دو راهی تا برای همیشه از پیشم بره، لحظات سخت و دردناکی بود، فکر نمی‌کنم هیچ وقت از یادم بره، اون موقع فکر می‌کردم دیگه چیزی تو این دنیا وجود نداره که ارزش جنگیدن داشته باشه برای من، سال‌ها بود برای اون می‌جنگیدم، دوستش داشتم، وقتی برگشتم خونه دو تا میخ به دیوار زدم، شمشیرم رو از کمرم باز کردم و زدمش روی دیوار اتاقم جایی‌ که هر وقت از خواب بیدار میشدم و چشم‌هام رو باز می‌کردم نگاهم بهش می‌افتاد، مدت‌های زیادی خوابیدم، وقت‌هایی هم که بیدار بودم خیره می‌شدم به شمشیری که روی دیوار آویزون شده بود و با خاطرات روزهایی که می جنگیدم و تو دستم می چرخوندمش زندگی می‌کردم. ادامه مطلب »

۹دی
رادیو درون

رادیو درون

آخر شب نهم دی ۱۳۹۶، نشسته بودیم طبقه بالای کافه زمستون، همون میزی که وقتی از پله ها بالا میای اول نظرت رو به خودش جلب می کنه روی همون صندلی همیشگی نشستم که بتونم آدم ها رو ببینم، رو به روم باد نشسته بود و کنارم ابر، فایده ای نداشت، اتفاقی قرار نبود بیافته، همه چیز یک اتفاق بود که شاید نقطه شروع و پایانش پشت همون میز قرار بود اتفاق بیافته بدون هیچ جا به جایی، یعنی بدون حرکت، بلند شدم، با ابر دست دادم و باد رو در آغوش گرفتم، لبخندی زدم، دلم می خواست کلی حرف بزنم ولی فایده ای نداشت، دوباره نگاهش کردم، لبخندی زدم و تنهایی از در کافه خارج شدم، احساس عجیبی داشتم، مدت ها بود چنین حس تلخی نداشتم ولی باید می رفتم، خوشحال بودم چون هر کاری به ذهنم رسیده بود انجام داده بودم و ناراحت برای اینکه قرار نبود بارونی بباره،… ادامه مطلب »

۲۲آبا
گرگ و چوپان و سگ گله

دلم حرمت داره و جای هر کسی نیست

هیچ وقت تو زندگیم فاز آدم هایی که به خاطر رسیدن به اهدافشون دست به هر کاری می زنن و با هر کس و ناکسی رفت و آمد می کنن رو نفهمیدم، همیشه دوست داشتم ببینم چی تو ذهنشون می گذره، دنبال چی هستن! راستش این آدم ها اصلا قابل اعتماد نیستن، تا زمانی که بهت نیاز دارن و حس خوبی بهشون میده کنارتون بودن و چیزهای زیادی یاد می گیرن هستن، زمانی هم که احساس کنن از یکی دیگه میشه خیلی راحت تر همین چیزها رو به دست آورد و لذت بیشتری برد حتی اگر نقطه مقابل شما هم باشه به سمتش شیرجه می زنن، خلاصه همیشه جنس شون جور هست از همه نوع آدمی دور و برشون هست، وقتی هم ازشون می پرسی این دیگه چه وضعش هست، بهت میگن آدم باید روابط اجتماعی داشته باشه،  تو نمی فهمی!، اگر می فهمیدی الان دور و برت پر از آدم بود. ادامه مطلب »

۲۹مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۵۱): یک آشنایی اتفاقی

دیروز خیلی هیجان انگیز بود، کلی دیوونه بازی هایی که خیلی وقت بود انجام نداده بودم رو انجام دادم، تا شب هم شرکت بودیم و کارها خیلی خوب پیش رفتن، آخر شب جلسه ای داشتیم که کنسل شد برای همین فرصتی پیدا کردیم که بریم دوری توی شهر بزنیم که با دوست جدیدی آشنا شدیم و ساعت ها با هم حرف زدیم، از رویاهاش گفت، از تصمیمات درست و اشتباهی که گرفته بود و کلی هم یاد گرفتیم ازش، من ارادت خاصی به این آشنایی های اتفاقی دارم، هر چند گاهی هم بعد از مدتی بیشترین آسیب های زندگیم رو از همین آشنایی ها خوردم ولی به نظرم ارزشش رو داره، توی ذهنم کارهایی رو تعریف کردم که می خوام حتما انجامشون بدم برای همین دنبال یک سری آدم دیوونه می گردم که حاضر باشن واقعا از خیلی چیزهاشون بگذرن تا کارها خیلی خوب جلو برن، البته باید اهداف و رویاهاشون با ما تلاقی داشته باشه، البته باز هم تاکید می کنم هدف نباید وسیله رو توجیه کنه و باید مراقب انتخاب هامون باشیم، چون آدم ها هم شخصیت ما رو می سازن و هم آیندمون رو، اگر مطمئن شدیم که انتخابمون درست هست دیگه باید فکر و کنار بزاریم و فقط شروع کنیم.

۱مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۲): جوابی نداشتم!

چند روز پیش یکی از کسایی که بلاگم رو می خونه ایمیل عجیب و دردناکی برای من فرستاد که هنوز هم وقتی بهش فکر می کنم قلبم درد می گیره و ذهنم درگیرش میشه، در تمام این سال ها که اینجا می نوشتم برای دل خودم می نوشتم، واقعا فکر نمی کردم یک روز یکی از نوشته هام باعث ناراحتی کسی بشه، البته ناراحتیش هم برای خودم بود و نه خودش، وقتی مطلب قبلی رو نوشتم بهم ایمیل زد و گفت از خوندن اون نوشته کلی حرص خورده که چرا یک آدم باید اینقدر راحت بشینه و بزاره زندگی راحت از کنارش عبور کنه، یک ماه، دو ماه، سه ماه، یک سال، گاهی اوقات انتظار دروغین چیزی جز حماقت نیست. ادامه مطلب »

۲۷شهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۱): چهل روز دیگه میشه دو سال!

باز هم مثل همیشه کم آوردم، نزدیک به دو ماه شد که اینجا چیزی ننوشتم، راستش میومدم سر می زدم، حتی صفحه نوشتن مطلب هم باز می کردم ولی چیزی نمی نوشتم، نه اینکه چیزی به ذهنم نمی رسید، مغزم هر روز پر بود از حرف های نگفته، ولی به قول خودش «کتاب ها و حرف ها و نامه های نوشته نشده توی این دنیا تعدادشون خیلی بیشتر از اون هایی هست که نوشته شده»، حرف های نگفته من هر روز به اندازه یک کتاب صد و بیست صفحه ای میشه، چون یکبار نوشتم، توی هشت ساعت ده هزار کلمه نوشتم، ولی همون یک بار هم اشتباه کردم، چون گفتم چه چیزهایی باعث غم و غصه ام میشه و از فرداش نمک بیشتری پاشید روی زخم هام، دنیاست دیگه، همیشه می گفتن دنیا دار مکافات هست نمی فهمیدم ولی این روزها خیلی خوب درک می کنم و می فهمم. ادامه مطلب »

۲۸تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۸): نمی دونم چطوری می تونند!

من همیشه برای دوستانم ارزش و احترام خاصی قائل هستم، چه باهاشون در ارتباط باشم و چه نباشم، یه جورایی میشه گفت حرمت نون و نمک برام خیلی مهم هست، یادم میاد وقتی با یکی از بهترین دوستانم سال ها پیش به خاطر شراکتمون توی یک شرکت به اختلاف خورده بودیم و می خواستیم از هم جدا بشیم، بهش گفتم شاید نتونسته باشیم کنار هم کار کنیم ولی دوستان خوبی برای هم خواهیم بود و اینگونه هم بود، الان بیش از هفت سال از اون ماجرا می گذره و ما همچنان با هم دوست هستیم و اگر کاری بتونیم برای هم انجام بدیم بدون شک دریغ نمی کنیم، ما شرکت نرم افزاری داشتیم و من عاشق حوزه آی تی بودم ولی وقتی جدا شدیم من شرکت و گذاشتم برای اون و به خاطر اینکه هر روز باعث آزار روحیش نباشم حوزه آی تی را برای مدتی کنار گذاشتم. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)