برچسب: دوستی

۲۸تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۸): نمی دونم چطوری می تونند!

من همیشه برای دوستانم ارزش و احترام خاصی قائل هستم، چه باهاشون در ارتباط باشم و چه نباشم، یه جورایی میشه گفت حرمت نون و نمک برام خیلی مهم هست، یادم میاد وقتی با یکی از بهترین دوستانم سال ها پیش به خاطر شراکتمون توی یک شرکت به اختلاف خورده بودیم و می خواستیم از هم جدا بشیم، بهش گفتم شاید نتونسته باشیم کنار هم کار کنیم ولی دوستان خوبی برای هم خواهیم بود و اینگونه هم بود، الان بیش از هفت سال از اون ماجرا می گذره و ما همچنان با هم دوست هستیم و اگر کاری بتونیم برای هم انجام بدیم بدون شک دریغ نمی کنیم، ما شرکت نرم افزاری داشتیم و من عاشق حوزه آی تی بودم ولی وقتی جدا شدیم من شرکت و گذاشتم برای اون و به خاطر اینکه هر روز باعث آزار روحیش نباشم حوزه آی تی را برای مدتی کنار گذاشتم. ادامه مطلب »

۲۷تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۷): حس ششم

به نظر من یکی از بدترین حس های دنیا همین حس ششم هست، بعضی وقت ها من و واقعا فلج می کنه، مثلا یک روز که همه چیز خوب هست و هیچ مشکلی نداری و داری راحت زندگی ات و می کنی صبح از خواب بیدار میشی، دلشوره امان بهت نمیده ولی درکش نمی کنی، علتش و نمی دونی، میری سر کار هر اتفاق خوبی که می افته تو احساس خوبی نداری، مدام منتظر یک اتفاق بد هستی ولی اون اتفاق نمی افته، بعد از کار میری خونه و باز منتظری و خبری نیست، دیگه خیالت راحت میشه که همش الکی بوده و میری که استراحت کنی، گوشی لعنتی رو می گیری دستت یکم تو این شبکه های اجتماعی می چرخی می بینی دوستی ویدئویی رو ریتوییت کرده و تو هم روش کلیک می کنی، بی اختیار از جات بلند میشی، دیگه خواب به چشم هات نمیاد، تمام خاطرات بخش بزرگی از زندگی ات که در حال فراموش کردنش هستی از جلوی چشم هات رژه میره، خاطره پشت خاطره دیگه کنترل چیزی دستت نیست، دلیل تمام دلشوره های روزت رو با تمام وجود درک می کنی. ادامه مطلب »

۱۹تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۹): بعضی ها وسط راه پیاده می شوند.

دیشب تو جمع دوستانه ای حرف از آدم هایی شد که به بهانه های مختلف وارد زندگی ما می شوند، بعد از مدتی ادعای رفاقتشان خفه مان می کند و مدتی بعد تر بهانه ای پیدا می کنند یا حتی به خودشون زحمت اونم نمیدن و می روند، صد البته که باید گفت «به درک»، به قول معروف «من کان الله کان الله له»، «هر کس که از برای خدا باشد، خداوند برای اوست»، ما باید سعی کنیم به سمتی بریم که زندگی مون برای خدا باشه و بهترین دوست و رفیق مون خدا باشه، اگر این طوری شد، هر کسی اومد و رفت برامون مهم نخواهد بود، من خودم از جمله آدم هایی هستم که این اومدن و رفتن ها خیلی آزارم میده و این نشون میده هنوز دو سه منزل عقب هستم و خدای زندگیم کم هست. ادامه مطلب »

۱۷تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۷): لحظه های دلتنگی

یکی از مسخره ترین و بی معنی ترین اتفاقی که اخیرا تو زندگیم زیاد می افته و قادر به درک اون نیستم، رفتن یهویی کسانی از زندگیم هست که محبت قلبی بهشون داشتم و یه جورایی واقعا خیلی دوستشون داشتم، فکر کنید مشغول کار کردن هستید و یهویی دلتون برای یکی از دوستانتون تنگ میشه، گوشی رو بر می دارید تا بهش پیام بدید، می بینید دیگه همچین امکانی رو ندارید، بدون هیچ دلیلی، نمی دونم بعضی ها کار و با رفاقت قاطی می کنند، دوست داشتنی وجود نداشته و همش بر اساس منافعی بوده که قبلا بوده حالا دیگه نیست، یک برخورد اشتباه از سمت من بوده، نمی دونم هر دلیلی که داره از نظرم مسخره است، وقتی چنین اتفاقی می افته با خودم میگم محبت و دوست داشتنی که من داشتم کاملا یک طرفه بوده، چون کسی که به کسی محبت داره همین طوری ول نمی کنه بره، خیلی درباره دوستی و حق دوستی مطلب خوندم، چنین آدم هایی به قول آرش اصلا نمی تونند دوست باشند، رفتنشون خیلی مهم نیست، دلتنگی بعدش آدم رو خیلی آزار میده و خاطراتی که ازشون باقی مونده، هر چند این چنین اتفاقاتی اونا رو ناراحت نمی کنه، چون واقعا محبت و دوست داشتنی نبوده و به سادگی فراموشت می کنند و تو مدت ها درگیر دلت هستی و باید به دلت جواب بدی که چرا چنین آدم هایی رو راه دادی تو دلت.

۶تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۶): آشنای قدیمی

حدودا دو سالی میشه که از اجتماع فاصله گرفتم و با کسی رفت و آمد خاصی ندارم، بعضی اوقات آدم نیاز داره بشینه و یکم فکر کنه و دور خودش رو خلوت کنه از شلوغی های همیشگی، وقتی تو جمع هستیم به خصوص جمع های شلوغ دیگه خودمون و گم می کنیم، دیگه این ما نیستیم که زندگی می کنیم، حاصل تمام آدم های دور و برمون هستیم و من اصلا چنین چیزی و دوست ندارم، برای همین فاصله گرفتم، البته اتفاقات تلخ گذشته هم مزید بر علت بود چون احساس می کردم همه آدم ها مثل هم هستند ولی خدا رو شکر دوستان عزیزتر از جانی بودند که بهم نشون بدن نه ابوالفضل این طوری نیست، آدم ها با هم فرق می کنند، ولی ما آدم ها رو فقط گذر زمان می تونه آروم کنه، این روزها چیزی رو فراموش نکردم ولی تصمیم گرفتم سبک جدیدی از زندگی رو تجربه کنم و باز مثل گذشته باشم و حتی بهتر. ادامه مطلب »

۵تیر
لیست کارهای قبل از مرگ

لیست کارهای قبل از مرگم

مدتی هست به خاطر شرایط روحی که توش قرار داشتم و دیدن یک فیلم سینمایی زیاد به مرگ فکر می کردم و با خدا حرف می زدم، آخرش تصمیم گرفتم یک لیست از کارهایی که دوست دارم قبل از مرگ ام انجام بدم بنویسم و تا جایی که در توانم هست به فکر اجرایی کردنشون باشم، یاد سخنی از امام علی (ع) افتادم که می فرمودند: «برای مؤمن (در شبانه روز) سه ساعت (زمان) وجود دارد، زمانی که در آن با پروردگار خویش مناجات می کند و زمانی که هزینه زندگی را تامین می کند و زمانی برای وا داشتن نفس به لذت هایی که حلال و مایه زیبایی آن است»، با خودم گفتم لیست کارهام رو طوری بنویسم که شامل هر سه این موارد باشه. ادامه مطلب »

۱تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱): یا علی گفتیم و …

امروز یکی از سخت ترین روزهای زندگیم گذشت، همیشه پشت در اتاق عمل رو توی فیلم ها دیده بودم، بدترین حسی که می تونستم تصورش کنم رو داشتم تجربه می کردم، کسی که داخل اتاق بود مادرم بود، عزیزترین آدم زندگیم، همیشه می گفتم دردی که تو دو سال گذشته زندگیم کشیدم رو تو سی سال گذشته اش تجربه نکرده بودم ولی شاید باورتون نشه، امروز فهمیدم دردی ورای این دردها هم هست، دردی که امروز تجربه کردم یک طرف، درد بقیه زندگیم هم یک طرف، اون هم در یک روز، شاید چند ساعت، ما قدر داشته هامون رو تا زمانیکه احساس نکنیم داریم از دستشون می دیم نمی دونیم و می چسبیم به چرندیات زندگی روزمره این دنیا، امروز به تک تک حرف ها و خواسته های مادرم از گذشته تا به امروز فکر می کردم، از خدا خواستم هوای مادرم و داشته باشه، همین و دیگر هیچ. ادامه مطلب »

۳۱ارد

انتخاب ها مهم هستند!

ما آدم ها از وقتی چشم به این دنیا باز می کنیم، شروع می کنیم به انتخاب کردن، اینقدر این انتخاب ها توی زندگی مهم هست که گاهی فکر می کنم خدا فرصت زندگی روی این سیاره خاکی رو برای مدتی بهمون داد تا انتخاب کنیم و خودمون بفهمیم اگر اون دنیا جای خوبی بهمون ندادن، به خاطر انتخاب های بد و اشتباهی بوده که کردیم، یه جورایی تو این دنیا فکر می کنم قراره با انتخاب هایی که می کنیم لیاقت خودمون رو به خدا نشون بدیم، انتخاب های ما توی همین دنیا هم سرنوشت ما را می سازند و یک جورایی آینده ما حاصل انتخاب هایی است که در گذشته و امروز کردیم، ما در هر لحظه هر کسی هستیم حاصل انتخاب هایی هستیم که در گذشته کردیم. ادامه مطلب »

۳۱فرو

کنار هم معنی پیدا می کنیم

همیشه یه ترس عجیبی از سی سالگی داشتم، هیچ وقت هم دلیلش رو درک نمی کردم، هر جایی می نشستم از بحران سی سالگی حرف می زدند، تا اینکه چند ماه مونده بود به سی سالگیم، کل زندگیم یهو فرو ریخت، احساس کردم دیگه نمی تونم از جام تکون بخورم، جالب اینجا بود که یک ماه قبل از اتمام دهه سوم زندگیم راهی بیمارستان شدم و انواع و اقسام مشکلات و چالش ها پیش اومد، فشارهای کاری، روحی، زندگی، رسما مغزم رفت تعطیلات، دیگه دوست نداشتم به چیزی فکر کنم، حتی علاقه ای نداشتم کار کنم، روز تولدم غمگین ترین تولد عمرم رو تجربه کردم و وارد دهه چهارم زندگیم شدم، تا یکسال بعدش هم کار خاصی نمی کردم، فقط روی تخت دراز می کشیدم و به یک نقطه خیره می شدم و به خودم و کارهایی که کردم و راهی که ازش اومده بودم فکر می کردم و بین آدم ها فقط به یک نفر فکر می کردم که نبود. ادامه مطلب »

۱۳آبا

جای غلط در زمان درست

حتما شنیدید که میگن به دلم افتاده بود مثلا تو میای و هزار داستان دیگه، من با دلم همیشه این طوری هستم، همیشه دلم بهم میگه الان قراره چه اتفاقی بیافته، باز حتما تله پاتی هم شنیدید و می دونید چی هست، من با یک نفر خیلی این طوری هستم، البته به نظرم کاملا یک طرفه است، می دونم در لحظه داره به چی فکر می کنه، کجاست و حتی با چه کسی هست، می دونم از نظرتون شاید خیلی مسخره به نظر بیاد، چون به بعضی ها که میگم مسخره ام می کنند و بعد از اینکه از یکی می پرسند می بینند دقیقا همون اتفاق افتاده، بهم میگن حتما از یکی شنیدی و کلی داستان دیگه، در حالیکه من اصلا با کسی حرف نمی زنم، ولی کلیات به دلم میافته، حالا چرا این و گفتم. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه