Halloween Man X
چند وقت پیش یکی از دوستانم دربارهی عطر و ادکلنهای مختلف کلی باهام حرف زد، حتی کلی لینک هم برام فرستاد. قرار بود برم یک روز تستشون کنم، هیچ وقت این موضوع پیش نیومد، تا اینکه امروز برای کاری رفته بودم ایرانمال و خیلی اتفاقی
چند وقت پیش یکی از دوستانم دربارهی عطر و ادکلنهای مختلف کلی باهام حرف زد، حتی کلی لینک هم برام فرستاد. قرار بود برم یک روز تستشون کنم، هیچ وقت این موضوع پیش نیومد، تا اینکه امروز برای کاری رفته بودم ایرانمال و خیلی اتفاقی
به نظر شاید خیلی مسخره بیاد که برای طراحی قسمتهایی از خونه نیاز داشته باشم یک سری وسایل رو بخرم. دلیلش اینه که من معماری نخوندم، برای همین خیلی تجربی باید بعضی از کارها رو پیش ببرم. الان هم برای ایدهای که برای زنگ ورودی
چقدر زود رسیدیم به دیدار دوستانهی دوم، به نظرم زمان خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکنیم میگذره. در این جلسه قرار بود پیشنهاداتی برای تداوم این جلسات ارائه بدم. بعد از اینکه شروع کردم به حرف زدن، دیدم خیلی فهم مشترکی دربارهی موضوع
امروز قرار بود برم دندونپزشکی برای عصبکشی دندونهای جلوم، اولش فکر میکردم یک هفتهای درگیر هستم، چون دفعهی قبلی یکی از دندونهام رو عصبکشی کرد، وقتی دراز کشیدم روی صندلی، بهش گفتم من فقط با آمپولش مشکل دارم، گفت درستش میکنیم. خدایی خیلی خوب زد
هفتهی آخر پاییز با خودم گفتم بد نیست دست به یک تجربهی جدید بزنم و چی بهتر از آجرچینی، چون لیلی خانم یکی از دیوارهای خونه رو نابود کرده بود و من دوست داشتم اونجا رو آجر کنم تا هم درستش کرده باشم و هم
این هفته هم گذشت، باز هم دو تا فیلم خوب دیدم، پست بلاگ نوشتم، کار کردم، البته کتاب رو نرسیدم بخونم، نیازی هم نبود چون هفتهی ریکاوری بود ولی چون من همیشه عقب هستم همیشه کار برای انجام هست، از همه مهمتر یک دیدار دوستانهی
بازم مثل همیشه گند زدم و هر بار که گند میزنم با خودم میگم واقعا چرا؟ دنبال چی هستم؟ چی میخوام اصلا، همیشه در یک بلاتکلیفی احمقانهای به سر میبرم. هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه، شاید فقط برای چند لحظه، یا چند ساعت حالم یکم بهتر
چند وقتی بود با یکی از دوستانم دربارهی پروژهای که روش کار میکرد حرف میزدیم، از اونجایی که حوزهی فعالیت پروژهی جدیدش خیلی مورد علاقهی من بود بهم پیشنهاد داد با اعضای اصلی تیم یک قرار دوستانه بگذارم و با هم گپ بزنیم. امروز در
خیلی فیلم جالب و دوستداشتنی بود، به خصوص که بعد از دیدن فیلم رفتم سرچ کردم و دیدم واقعا چنین داستان و سگی وجود داشته. تازه میفهمم چرا بعضیها اینقدر عاشق سگ هستند، خدایی سگ چرا اینقدر حیوان وفاداریه، خیلی فوقالعاده است یک موجودی آدم
نمیدونم چی شد که عاشق پنجرههای مشبک انگلیسی شدم، به خصوص با رنگ مشکی، به نظرم بینظیر هستن. وقتی داشتم خونهی امیرکبیر رو طراحی میکردم، همش دلم میخواست پنجرهها رو بکنم بندازم دور و پنجرههای انگلیسی رو جایگزین کنم ولی خب منطقی نبود، ولی وقتی