عمومی

۱۰اسفند

روزهای مهم ، در زندگی هر آدمی

بیست و هشت سال پیش ، در چنین روزی ، پامون به این دنیای عجیب و غریب باز شد ، ده سال اول زندگی مون رو بدون هیچ دغدغه و مشکلی به بازی های کودکانه مشغول بودیم ، ده سال دوم رو به کنجکاوی های نوجوانی و کشف چیزهای جدید ، ده سال سوم هم ، به استفاده از تجربه های دهه های پیش و ایجاد چارچوب مناسب برای ساختن آینده ای دلخواه ، برای دهه های بعدی مشغولیم .

یه آدم در طول زندگیش ، روزهایی داره که براش مهم تر از روزهای دیگه است ، این روزها عموما دو جور هستن ، جور اول ، روزهایی که شاید برای بقیه هم مهم باشن ، مثل عید نوروز ، و برخی روزهای خاص که برای دیگران هم مهم هستند و تفاوت ، فقط در دلیل مهم بودنشون هست ، مثل مناسب های ارزشی در تقویم ؛ جور دوم ، روزهایی که فقط برای هر فرد مهم است و شاید اون روز ، برای دیگران ، اصلا معنی خاصی نداشته باشه ، یکی از این روزهای مهم ، روز تولده ، که صد البته برای خانوم ها از اهمیت ویژه تری برخورداره ، از این دست روزها میشه به روز آشنایی با دوستی خاص ، سالروز ازدواج و … هم اضافه کرد .

به عقیده من ، آدم باید تعداد روزهای جور دومیش رو افزایش بده ، اصلا یه تقویم برای خودش بسازه ، که روزهای مهمش رو یادداشت کنه ، به نظر من ، هر روز می تونه یه روز مهم باشه ، مثلا ، روز ایجاد فلان پروژه ، روز ترک یک عادت بد ، روز یک تجربه جدید ، روز شروع سفر ، و خیلی روزهای دیگه ، که می تونن مهم باشن و آدم بعد از گذشت ، چندین سال با نگاه کردن به اون تقویم ، کلی انرژی بگیره و کلی خاطرات خوب براش زنده بشه ، البته نوشتن ، روزهای غمگین و ناراحت کننده ، در تقویم روزهای مهم ، ممنوع باید باشه . ادامه مطلب »

۹اسفند

“ من می خواهم رمان بنویسم و آن را چاپ کنم . من این کار را انجام می دهم چون نوشتن رمان کار ارزشمندی است و من استعدادش را دارم . من به این کار می پردازم چون می خواهم اثر ارزشمندی را با دنیا در میان بگذارم . اجازه نمی دهم هیچ چیز مانعم شود . ”

- ابوالفضل فتاحی -
۶اسفند

معرفی کتاب

عنوان : رازهای بزرگ آمازون

آمازون ، با شنیدن این نام ، اولین چیزی که در ذهنمان متصور می شویم ، جنگل بسیار بزرگی در شمال آمریکای جنوبی است ، که بخش هایی از کشور های این قاره را در بر می گیرد و رودخانه بزرگ آمازون نیز از وسط این جنگل های انبوه در حال جوش و خروش است ، به عبارتی میشه گفت ، به دو چیز فکر می کنیم ، عظمت و بزرگی و اینکه هر حیوان و هر گونه گیاهی میشه اونجا پیدا کرد .

چارچوبی که من ساخته ام تصمیم گیری را فوق العاده آسان نمی نماید. آنچه من با آن ، چارچوب به حداقل رساندن حسرت ، می گویم . بنابراین من می خواستم خودم را در سن ۸۰ سالگی تصور کنم و بگویم ، خوب . حالا که دارم به زندگی گذشته ام نگاه می کنم ، می خواهم تعدادی از مواردی را که بابت شان تأسف می خورم ، به حداقل برسند .

طرح تجاری آمازون برای اولین بار زمانی به ذهن جف بزوس* رسید ، که با همسرش از نیویورک داشت به سمت سیاتل می رفت ، آدم ، همسر هم می خواد انتخاب کنه ، اینطوری انتخاب کنه ، چرا که جف ، وضعیت مالی و شغلی مناسبی داشت و قرار بود بزرگترین ریسک زندگیش رو انجام بده و همسرش هم یکی از مهمترین مشوق های اون در این تصمیم گیری سرنوشت ساز بوده ، خدا شانس بده . ادامه مطلب »

۲۸بهمن

سفرنامه استارت آپ ویکند ساری

قرار بود من و بنیامین ، ساعت ۸ صبح روز سه شنبه ، ۲۲ بهمن ۹۲ به قصد شرکت در استارتاپ ویکند ، به سمت ساری حرکت کنیم ، ولی چون حجم برنامه های کاری روز پیش زیاد و سنگین بود ، ساعت ۱۰ صبح از اراک بیرون زدیم و بعد از سه ساعت ، رسیدیم اول جاده فیروزکوه ، چون هیچ کدوم صبحانه نخورده بودیم و داشتیم از گشنگی تلف می شدیم ، که همون دور و بر یه اکبر جوجه پیدا کردیم و غذا سفارش دادیم ، با کلی امید و آرزو منتظر نشستیم ، وقتی غذا آماده شد و جلومون گذاشتن ، امیدم کامل نا امید شد ، می خواستم برش دارم بزنم تو سر اکبر ، که فرق مرغ و جوجه رو هنوز نمی فهمه ، به هزار زوری یه تیکه سینه پیدا کردم توش و به زور داشتم می خوردم که ناگهان چشمم خورد به تابلوی معرفی اکبرجوجه و با دیدن عکس اکبر ، هر چی خورده بودم ، کوفتم شد و اشتهام کلا کور شد و رفتم و سوار ماشین شدم ، ولی اعتماد به نفس اکبر هنوز تو لوزالمعدم گیر کرده بود .

وقتی رسیدیم ساری ، حسین و میکائیل عزیز آمدن دنبالمون ، تا با هم بریم به محل اقامت ، میکائیل رو که دیدم ، یاد تگزاس افتادم و خوشحال از اینکه اولین دوست جدید این سفر ، حداقل تیپش اینترنشناله ، یه ۳۰ کیلومتری که طی کردیم ، تابلوی مجتمع تفریحی صدف خودنمایی می کرد ، وقتی رسیدیم ، اولین نفراتی بودیم که رسیده بودیم ، اتاق ۲۹ رو تحویل گرفتیم و رفتیم تو ، با یخچال فرق چندانی نداشت ، کنار بخاری ایستاده بودیم تا بلکه گرم بشیم ، هنوز چند دقیقه ای از رسیدنمون نگذشته بود تا اینکه بچه های تبریز* تماس گرفتن که ما رسیدیم . ادامه مطلب »

۱۱بهمن

معرفی کتاب

عنوان : سفرنامه برادران امیدوار

این کتاب ، یکی از بی نظیرترین و هیجان انگیزترین کتاب هایی بود که تا کنون ، خوندم . سفرنامه‌ی دو برادر ماجراجو ، جهانگرد و پژوهشگر ایرانی عیسی و عبدالله امیدوار که در شمار سیاحان جهان قرار دارند ، این دو برادر در سال ۱۳۳۳ با همتی سرسختانه سفر خود را به دور دنیا و کشف ناشناخته ها شروع کردند ، از مشرق زمین ، از صحراهای سوزان آفریقا تا جنگل های آمازون ، در سال ۱۳۳۷ به قطب شمال و زندگی با اسکیمو ها  و در دشوارترین شرایط جوی در سال ۱۳۴۵ به عنوان اولین آسیایی که سفر به ششمین قاره جهان ، را تجربه کرد ، به قطب جنوب .

ما دو برادر بودیم ، دو برادر با روحی پرشور و امیدوار و با اراده های استوار و تزلزل ناپذیر! در آن هنگام که نخستین گام را به سوی سرزمین های دور و ناشناخته بر می داشتیم ، به خوبی می دانستیم در آن راه همه چیز هست ، سختی هست ، مشکلات هست ، درد و ناراحتی و غم و اندوه هست، عذاب و شکنجه و حتی مرگ هم هست ، اما این دانسته ها به هیچ وجه نمی توانستند روح جوان ، شادمانه و مصمم ما را در هم بکوبند . چون ما پل های پشت سرمان را به تمامی ویران کرده بودیم و حالا دیگر فقط به آینده می اندیشیدیم .

خیلی کم پیش میاد ، من کتابی به این قطوری بخونم ، یعنی هفتصد و هفتاد و هفت صفحه ، به هیچ وجه ، حتی لحظه ای از خوندن این کتاب خسته نشدم و هر صفحه‌ی اون برای من یادگیری بود و احساس می کردم من هم همسفر این دو برادر بودم و عجیب لحظات لذت بخشی بود . ادامه مطلب »

۸بهمن

همیشه یکی رو برای خودت نگه دار

پسرک باهوش – قسمت سوم

با اومدن کافه‌چی و آوردن مِنو ، خاطره تعریف کردن پسرک باهوش هم تموم شد ، از اونجایی که من دعوتش کرده بودم و حساب کردن میز با من بود ، مثل همیشه مراعات زیادی کرد و یه فنجون چای سفارش داد ، همیشه با این اخلاقش خیلی حال می کردم ، اصلا انگار حس ششم داشت ، که من الان پول دارم یا ندارم ، بر عکس رفقایی که تا داشتیم ، خوردن و بردن ، وقتی هم که نداشتیم ، زدن و رفتن ، فوق العاده ترین رفیق عالم بود برای من ، حیف که من نقش همون رفقا را براش ایفا کرده بودم .

اون که احساس من رو ، توی اون لحظات به طور کامل درک کرده بود و می دونست ، هم از گذشته‌ی خودم پشیمونم ، هم روی صحبت ندارم ، باز هم پا پیش گذاشت و سر صحبت رو باز کرد و گفت ، برای آیندت برنامه‌ی خاصی داری ؟

اینقدر خراب کاری کرده بودم ، که دیگه به خودم هم فکر نمی کردم ، چه برسه به آینده و این حرف ها ، در حال ، غرق شده بودم و به آینده ، نیم نگاهم نداشتم ، سوالش برای من شُکِ بدی بود ، چون تمام خاطرات بد چند سال گذشته ، مثل سریال از جلوی چشمام عبور می کرد ، سرم داشت گیج می رفت ، نمی دونستم چی باید جواب بدم ، بازم خودش به کمکم اومد ، انگار همه چیز رو از قبل می دونست و منتظر جواب دادن من نبود و گفت ، هر کاری کردی مهم نیست ، مهم اینه از الان به بعد میخوای چه کار کنی .

امید ، در رگهای من شروع به جوشش کرده بود ، پسرک باهوش هر وقت این حرف و بهم می زد ، یعنی پاشو ، دستت رو بده به من و روی من حساب کن ، شور و شوق عجیبی داشتم ، انگار منتظر این لحظه و شنیدن این حرف بودم ، اعتقاد عجیبی به کار تیمی داشت ، ولی من که می خواستم شاگردی نکرده ، استادی کنم ، زمانه درس عبرت خوبی بهم داده بود ، خدا رو شکر می کردم ، که هنوز دوستانی دارم که وقتی میخورم زمین ، بیان بالای سرم و بگن ، پسرک تنها ، نگران نباش ، منم رفیقت .

۳بهمن

معرفی کتاب

عنوان : چارلز بوکفسکی عامه پسند

این کتاب رو نمی دونم چی شد که تا آخر خوندمش ، چند باری قصد داشتم از خوندنش صرف