نویسنده: ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.
۹فروردین
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوست‌داران را چه شد

امروز با خودم گفتم بد نیست سری به شماره‌های گوشیم بزنم، اونقدر تعداد شماره‌ها زیاد بود که چند ساعت زمان برد، بعضی از اسم‌ها را سریع رد می‌شدم و بعضی را دقایقی تأمل می‌کردم و خاطراتم را باهاشون مرور می‌کردم. خیلی جالب بود، گاهی بین دوستانم آدم‌هایی پیدا می‌شدن که فکر می‌کردم می‌تونم برای همیشه روشون حساب کنم ولی زمان بهم چیز دیگه‌ای را ثابت کرده بود و آدم‌هایی که راستش هیچ حسابی روشون نکرده بودم و در سخت‌ترین شرایط زندگیم اومده بودن بالای سرم و دستشون رو گذاشته بودن روی شونه‌ام و بهم گفتن نگران چیزی نباش ما پشتت هستیم. از این لحظات سخت کم نداشتم توی زندگیم و بدون شک در زندگی همه‌ی ما کلی از این لحظات سخت میشه پیدا کرد، مهم اینه چند تا از این آدم‌ها در زندگی‌مون داریم که در لحظات سخت حمایت‌مون کنن.

ادامه مطلب »
۸فروردین
گزارش هفته‌‌ی اول از سال ۱۳۹۹

گزارش هفته‌‌ی اول از سال ۱۳۹۹

قبل از عید فکر می‌کردم خیلی سال متفاوتی را شروع خواهم کرد ولی خب با اومدن کرونا زندگیم وارد مرحله‌ی بی‌خودی شد، خستگی، خواب، استرس، اضطراب شدید و کلی کوفت و زهرمار دیگه که باعث میشد هیچ علاقه‌ای به انجام هیچ کاری نداشته باشم. هفته‌ی اول فروردین رسما هیچ کاری نکردم و پیش خانواده بودم بیشتر زمانم را، البته دو روز آخر اومدم و شرکت را کامل مرتب کردم تا بتونم زندگی جدیدی را شروع کنم، درسته که آخرش قراره بمیریم، ولی مهمه با چه کیفیتی می‌میریم، برای همین شروع کردم به برنامه‌ریزی برای بقیه‌ی سال و احتمالا از شنبه زندگی جدیدی را شروع خواهم کرد، بخش جالب و بامزه‌ی امسال این هست که احتمالا مجبورم برای بار هزارم زندگیم را از صفر شروع کنم، یعنی بحران در بحران، فقط همین هیجان را در زندگیم کم داشتم، هیچ ایده‌ای برای عبور از این بحران‌ها فعلا ندارم. امیدوارم مثل بقیه‌ی برنامه‌ریزی‌هایی که برای زندگیم کردم و چند روز بیش‌تر پایبندش نبودم نباشه.

۷فروردین
the-king-lion

The Lion King

همیشه عاشق انیمیشن بودم، نمی دونم چرا امروز دلم تنگ شد برای دیدن شیر شاه، البته وقتی خواستم ببینمش، با کلی شیرشاه جدید مواجه شدم، ولی هیچ کدوم به نظرم این نمیشه، هاکونا ماتاتا، یک جمله‌ی جذاب و دوست داشتنی که باهاش میشه خیلی چیزها رو فراموش کرد، «چیزی وجود نداره»، «مشکلی نیست»، ولی آیا واقعا فراموش باید بکنیم؟ آیا واقعا گذشته را میشه فراموش کرد؟ به نظر من که امکان پذیر نیست، آدم گذشته را فراموش نمی‌کنه، گذشته دنبال ماست، ما ازش درس می‌گیریم و درس‌هایی که گرفتیم را فراموش نمی‌کنیم، اینکه علاقه‌ای به تاثیر دادن تجربه‌ها و درس‌هامون در زندگی نداریم اون یک مسئله‌ی دیگه‌ای هست.

۶فروردین
back to the future

back to the future

راستش فکر می‌کردم خیلی فیلم خوبی باشه ولی در حدی که تصور می‌کردم نبود، شاید در زمان خودش یک شاهکار بوده به هر دلیلی ولی برای من اونقدر جذابیت نداشت. ولی این مفهوم که تغییر یک اتفاق حتی ساده و کوچک در زمان حال، می‌تونه آینده‌ی ما را عمیقا تحت تاثیر خودش قرار بده، خیلی خوب بود و به شکل زیبایی درآورده بودش. از اون قسمتی که مادرش خیلی گیر می‌داد و می‌گفت ما بچه بودیم از این کارهایی که شما می‌کردید نمی‌کردیم ولی مثل تمام آدم‌های دیگه وقتی برگشت دید مادرش هم کودکی نزدیک به کودکی خودشون داشته با تفاوت‌هایی که به خاطر زمان قابل پذیرش هست.

۵فروردین
City lights

City lights

اولین فیلم بلندی بود که از چارلی چاپلین می‌دیدم. خیلی جالب بود، فکر نمی‌کردم بتونم با یک فیلم بدون کلام ارتباط برقرار کنم. داستان فوق‌العاده‌ای هم داشت. خیلی داستان فیلم با شخصیتی که از چارلی چاپلین در ذهنم ساخته بودم هماهنگ بود. یک آدم ساده با قلبی سرشار از مهر و محبت. ما انسان‌ها آروم آروم داریم فداکاری را برای همیشه فراموش می‌کنیم، بدون اینکه در نظر بگیریم چه بازخوردی برای خودمون به همراه داره و چه کمکی به خودمون می‌تونه بکنه.

۴فروردین
harakiri

Harakiri

من برای اینکه چیزی بنویسم دوست ندارم قبلش تحقیق کنم، دوست دارم همون چیزی که به ذهنم میرسه و برداشت کردم را بنویسم یا در خاطرم نگه دارم، خیلی کم پیش میاد موضوعی اونقدر علاقه‌مندم کنه که بخوام راجع به اون موضوع تحقیق کنم، برای همین چیزی که من از هاراکیری فهمیدم، یک سبک از خودکشی هست که بین سامورایی‌ها رواج داشته، حالا یا به خاطر خیانت این کار را انجام میدن، یا برای اینکه گرفتار دشمن نشوند، البته در این فیلم به خاطر فقر و گرسنگی و … تصمیم به این کار می‌گیره، این فیلم داستان فوق‌العاده‌ای داره و حیفم میاد دربار‌ه‌ی اون حرف بزنم، بهتره خودتون برید ببینید.

۳فروردین
Modern-Times

Modern Times

این دومین فیلم از چارلی چاپلین بود که می‌دیدم، این که بازیگران در فیلم زیاد حرف نزنند به نظرم خیلی ایده‌ی فوق‌العاده‌ای بود، نمی‌دونم دیگه چرا اتفاق نمیافته، چون آدم می‌تونم به جاشون حرف بزنه، تخیل کنه، من خودم خیلی دوست داشتم. آخر فیلم جایی که چارلی‌چاپلین یک سری کلمات و حروف بی‌معنی رو کنار هم قرار میده و آواز می‌خونه واقعا جذاب بود، یک ریتم فوق‌العاده و لذت‌بخش. در کل شخصیت دوست داشتنی هست برای من و خوشحالم که این دو فیلم را ازش دیدم.

۲فروردین
Good-Will-Hunting

Good Will Hunting

خیلی فیلم خوبی بود، میشه گفت جزء دسته‌ی فیلم‌های انگیزشی قرار می‌گیره، نوع نگاه شخصیت‌های فیلم به زندگی باعث میشه آدم از ابعاد مختلف زندگیش رو بررسی کنه، یادم میاد وقتی دبیرستان بودم، معاون مدرسه بهم گفت تو هیچی نمیشی، اگر شدی من میگم خانومم برای کل مدرسه آش بپزه، نمی‌دونم چرا اون روز این جمله را گفت و از بین کل حرف‌هایی که احتمالا بهم زده فقط همین جمله یادم مونده، شاید صرفا به خاطر اینکه من جزء شلوغ‌کارترین بچه‌های مدرسه بودم، من دوست‌هایی که تیزهوشان درس می‌خوندن زیاد داشتم، یک بار بحث سر احمقانه بودن شرکت در المپیادهای علمی شد، یکی‌شون گفت مشکل تو اینه که نمی‌تونی قبول بشی این حرف رو می‌زنی، فرداش رفتم پیش معاون مدرسه و گفتم می‌خوام المپیاد فیزیک شرکت کنم، خندید و گفت ولمون کن، بالاخره ثبت نام کردم و مرحله‌ی اول فکر کنم دوم شده بودم و رفتم به معاون مدرسه گفتم حالا می‌تونی به خانومت بگی برای بچه‌های مدرسه آش بپزه، یادمه خیلی عصبانی شد و بعدش رفتم به بقیه‌ی بچه‌ها گفتم حالا می‌تونم بگم المپیاد چیز مسخره‌ای هست و فقط وقت آدم رو تلف می‌کنه؟ خیلی اتفاق باحالی بود توی زندگیم، مرحله‌ی بعدی رو شرکت نکردم، چون اصلا این کار را دوست نداشتم و امروز خوشحالم که ادامه ندادمش، من دوست دارم واقعا زندگی کنم، من هیچ علاقه‌ای ندارم یکی از استعداد‌هام رو بگیرم و تا زنده‌ام دنبالش کنم.

۱فروردین
سالی که نکوست از بهارش پیداست

سالی که نکوست از بهارش پیداست

به نظرم سال ۱۳۹۹ یک سال تاریخی هست، برای اولین بار در کل زندگیم شاهد عید نوروزی هستم که همه خونه موندن به خاطر یک ذره ویروس، واقعا انسان موجود ضعیفی هست، امسال خیلی از کسب و کارها نابود خواهند شد و احتمالا منم مجبورم زندگیم رو از صفر شروع کنم و حتی منفی، نه صرفا به خاطر یک ویروس، من سال جدید را با سه بحران بزرگ شروع کردم و امیدوارم در ادامه این بحران‌ها بیش‌تر نشوند.

اولین بحران همین بیماری کروناست، که خسارات جبران ناپذیری به بخش‌های آفلاین شرکت که در سال پیش سرمایه‌گذاری کرده بودیم وارد کرده و پیش‌بینی می‌کنیم این مشکل به این زودی‌ها قابل حل نیست و میشه گفت زیان شدیدی باید بعضی از بخش‌های شرکت را تعطیل کنیم.

دومین بحران از بین رفتن بخش فنی شرکت هست، احتمالا از یکی دو ماه بعد دیگه چنین بخشی در شرکت وجود نخواهد داشت و این یعنی بخش‌های غیرآفلاین هم باید به زودی تعطیل کنیم و این یعنی رسیدن به نقطه‌ی صفر.

سومین بحران، حجم بدهی‌های انباشته‌ی شرکت هست که به خاطر سرمایه‌گذاری‌ها و ریسک‌هایی که در سال گذشته برای راه‌اندازی بخش‌های جدید در شرکت کردیم به وجود اومده و اونقدر زیاد هست که اگر هر چیزی که دارم رو بزارم وسط برای پرداختش باز هم تمام نمیشه و این یعنی شروع یک زندگی جدید با شرایط زیر صفر، به نظرم باید هیجان‌انگیز باشه.

فعلا هیچ ایده‌ای برای حل این مشکلات ندارم و احتمالا هفته‌ی اول فروردین رو بخوابم، احساس می‌کنم بیش‌تر از هر چیزی به خواب نیاز دارم، سال بعد میام درباره‌ی این پست مطلب می‌نویسم، البته اگر بودم.

۲۹اسفند
کوله پشتی من برای سال ۹۹

کوله‌پشتی من برای سال ۹۹

مثل همیشه که انجام کارهای مهم را موکول می‌کنم به دقایق پایانی، بستن کوله‌پشتی امسال هم دقیقا گذاشتم برای ساعت‌های پایانی سال، می‌دونید واقعا حسش نیست کارها را به موقع انجام بدم، ربطی هم به شرایط خاص کنونی کشور نداره، از وقتی یادم میاد همین طوری بودم، بگذریم قبل از اینکه برم سر وقت کوله‌پشتی بهتره مثل هر سال یک مرور کلی داشته باشم به سالی که گذشت، اولین دیدار دوستانه‌ی امسال را با تورج صابری‌وند داشتم در ایام عید، جالب اینجاست که آخرین دیدار امسال هم با تورج داشتم همین چند دقیقه‌ی پیش که به دعوتش در کارگاه آموزشی آنلاین مدیریت دیزاین شرکت کردم، طی دو سال گذشته خیلی چیزها از تورج یاد گرفتم، چه در مباحث فنی و همکاری‌هایی که با هم داشتیم چه در مباحثی که پیرامون زندگی با هم می‌کردیم، تورج یکی از تاثیرگذارترین آدم‌های زندگی من هست که باعث شد بینش عمیق‌تری به زندگی پیدا کنم، بحث‌های اول سال بیش‌تر پیرامون این موضوعات بود که فلسفه‌ی زندگی ما چیه! چرا کار می‌کنیم؟ ضرب‌الاجل‌ها چه کمکی به ما می‌کنند؟ چقدر از زندگی ما حاصل انتخاب‌ها و تعاملات‌مون با دنیای اطراف‌مون هست؟ الان که برمی‌گردم و به مسیری که طی کردم نگاه می‌کنم، می‌بینم به خاطر تغییراتی که به واسطه‌ی گپ‌و‌گفت اول سال داشتم خیلی سال خوب و متفاوتی را پشت سر گذاشتم با تمام فراز و نشیب‌هایی که در این سال عجیب داشتم.

ادامه مطلب »
کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)