این یادداشت رو حذف کردم، ولی برای این که ماجرا رو فراموش نکنم، باید بگم بالاخره پیگیر منحل کردنش شدم و انشالله به زودی تمام میشه. تجربه‌ی جالبی بود، اینکه قبل از شروع هر نوع همکاری با هر آدمی بیشتر بشناسمشون. اینکه هیچ کس مسئولیت

چند وقت پیش پرهام گفت یکی از دوستانم می‌خواد کتاب چاپ کنه کمکش می‌کنی؟ گفتم چرا که نه! بعدا دیدم اون آدم حمید استادهاشمی هست، ما سال‌ها توییتر همدیگر رو می‌شناختیم و خوشحال بودم به این بهونه قراره بیشتر تعامل داشته باشیم و بعد از

به نظرم اگر اکران آنلاین بعضی از پلتفرم‌ها رو بردارن، من خیلی از فیلم‌ها رو نمی‌بینم. چون توی خونه نشستم و یهو بهم میگن فلان فیلم رو بخر ببینیم! چون توی خونه من فقط یک رای دارم و همیشه در این زمینه شکست می‌خورم مجبورم

امروز دوست جدیدی رو برای اولین بار می‌دیدم. در چنین شرایطی همیشه برام مهمه بدونم طرف چقدر درباره‌ی خودش می‌دونه! چی مسیری طی کرده تا رسیده به اینجایی که الان هست و چرا اصلا چنین مسیری رو انتخاب کرده، در مجموع داستان آدم‌ها رو دوست

خیلی یهویی ایمان باهام تماس گرفت و گفت امروز می‌خواد بیاد پیشم، وقتی رسیدم شرکت بهش آدرس دادم و اونم یک ساعت بعد رسید، هیچ برنامه مشخصی نداشتیم، یکم درباره‌ی کارها و روند‌شون حرف زدیم، بقیه‌اش هم داشتیم روی ایده‌ی ایمان کار می‌کردیم، ایده جالبی

این هفته رو هفته‌ی ریکاوری و تنهایی نامگذاری کردم، بیشتر وقتم رو با خانواده بودم، حتی آدم‌هایی که سال‌ها ندیده بودمشون رو دیدم، البته وسطش کارهای کلی مثل دانشگاه رفتن و نوشتن پست بلاگ و حتی کتاب خوندن هم انجام دادم که می‌تونستم انجام ندم،

خیلی وقت بود اینطوری فیلم ایرانی ندیده بودم، به خصوص از یک پلتفرم، ولی این دومین فیلمی بود که از فیلم‌نت دیدم و فصل اولش رو تمام کردم. کارناوال در اصل یک مسابقه بود که یک سری آدم بی‌ربط به هم یا بهتر بگم هنرمند

تو برنامه‌ی هر فصل برای خودم یک هفته برای ریکاوری یا تنهایی می‌گذارم، مفهومش صرفا این نیست که دوست دارم تنها باشم، اینکه نمی‌خوام به خیلی از موضوعات فکر کنم، به خصوص کار. این هفته به خاطر اینکه تصمیم گرفته بودم برم و به خانواده

من آدمی هستم که از فرق گذاشتن خوشم نمیاد، حتی چیزهای خیلی کوچیک، سعی می‌کنم ازش اجتناب کنم. یادمه در یک سازمانی کار می‌کردم، یکی برامون چایی میاورد، البته فقط برای من و برای تنها همکاری که با من کار می‌کرد چایی نمیاورد باید خودش

این کتاب رو وسط کمردردهایی که داشتم خوندم، چون کاری به جز درد کشیدن نداشتم. این کتاب داستان جالبی داشت، اول پرهام بهم پیام داد که دوستی داره که کتاب نوشته و تصمیم داره چاپش کنه نیاز به مشاوره داره، بعد حمید بهم پیام داد،