نویسنده: ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.
۶مهر
معنای زندگی

معنای زندگی

آلن دوباتن نویسنده‌ی خیلی خوبی است ولی به نظرم بعد از زدن موسسه‌ی مدرسه‌ی زندگی یکم آب بسته به کتاب‌هاش، گاهی پیش میاد یکی از کتاب‌هاش رو می‌خونم و حس می‌کنم کل محتوا را میشد در قالب یک پیامک چند صفحه‌ای هم نوشت. ولی باز با این حال نکات جالب توجهی در کتاب‌هاش میشه پیدا کرد. در این کتاب درباره‌ی عشق، خانواده، کار، دوستی، فرهنگ، سیاست، طبیعت، فلسفه، خودشناسی مبهم، کوته فکری، از خودگذشتگی، جاودانگی و هنر داستان گویی حرف می‌زنه، من قسمت آخر این کتاب که خیلی بیش‌تر به دلم نشست را باهاتون به اشتراک می‌گذارم.

«در نهایت، داستان سرایان خوب می‌دانند حتی اگر مقامات قدرتمند دنیا هم این را تایید نکنند، خیلی از اتفاقات زندگی معنادار به حساب می‌آیند. شاید تعطیلات‌مان را به جای ساختمان ریاست جمهوری در چادر بگذرانیم، به جای پاپ با مادربزرگ‌مان معاشرت کنیم، به جای این که به فرزندان‌مان خرید و فروش شرکت‌ها را آموزش دهیم به آن‌ها کتاب‌خواندن یاد بدهیم، اما باز هم می‌توانیم ادعای زندگی‌ای معنادار را داشته باشیم. نباید اجازه دهیم تصورات غلط در مورد شهرت و آبرو جلوی تلاش‌مان برای پرداختن به جنبه‌هایی رضایت‌بخش از زندگی را بگیرند. زمان مرگ‌مان، ناگزیر می‌دانیم که خیلی چیزها در زندگی‌مان خوب پیش نرفت، رویاهایی بودند که به حقیقت نپیوستند و عشق‌هایی که بی‌پاسخ ماندند، دوستی‌هایی که هرگز از نو شکل نگرفتند و فجایع و دردهایی که هرگز بر آن‌ها چیره نشدیم. اما این را هم می‌دانیم که چیزهای ارزشمندی هم بوده‌اند که ما را سر پا نگه داشته‌اند، که منطقی‌ والاتر را دنبال کرده‌ایم، که باوجود رنج‌ها، زندگی‌مان سراسر خشم و هیایو نبوده است، که حداقل در مواقعی خاص، معنای زندگی را درک کرده‌ایم و از آن بهره‌ برده‌ایم».

۵مهر
کتاب سبز

کتاب سبز

هیچ وقت دوران برده‌داری را درک نکردم. خیلی پیش میاد ما همیشه با خودمون درگیر باشیم که وای از زندگی عقب افتادیم، زندگی آرومی نداریم و …، بعد هنوز هم در دنیا آدم‌هایی هستند که به خاطر رنگ پوست‌شون از ساده‌ترین چیزها هم محروم هستند. کتاب سبز، در اصل یک کتاب راهنما برای سفر سیاه‌پوستان به مناطق خاص در کشور آمریکا بوده است. کجا می‌توانند استراحت کنند، کجا غذا بخورند و …، از داستان فیلم گذر می‌کنم و پیشنهاد میدم حتما این فیلم را ببینید، واقعا خوش ساخت و جذاب بود، حداقل برای من که این طوری بود، شخصیت اصلی فیلم از یک سری جهات خیلی شبیه من بود. البته شایدم من دوست دارم اون شخصیت اصلی فیلم باشه و شاید در اصل شخصیت مکمل است، مهم نیست، مهم اینه خیلی دوست داشتم شخصیتش رو، انگار داشتم خودم رو از یک زاویه دیگه می‌دیدم. ادامه مطلب »

۴مهر
سرگیجه

سرگیجه

قبلا فقط اسم آلفرد هیچکاک رو شنیده بودم و می‌دونستم که ایشون یکی از کارگردان‌های بزرگ جهان هستند، تا اینکه چند تا از فیلم‌هاش رو دیدم. در نگاه اول برای من جالب نیست که هر کدوم از فیلم‌هاش رو می‌بینم، از بازیگران تکراری استفاده کرده، یکم کارم رو برای ارتباط برقرار کردن با شخصیت‌های فیلم سخت می‌کنه، به خصوص اگر با فاصله‌ی کمی از هم این فیلم‌ها را نگاه کرده باشم. به طور کلی بخوام درباره‌ی فیلم نظر بدم، فیلم خوبی بود ولی باب میل من نبود.

۳مهر
1917

۱۹۱۷

فیلم واقعا جذاب و دوست داشتنی بود، هر چند جنگ اصلا اتفاق جذابی نیست، نمی‌دونم چرا عده‌ای جنگ رو دوست دارند، حتی جایی از فیلم دیالوگ فوق‌العاده‌ای داشت، «سرجوخه، اگر تونستی به سرهنگ مکنزی برسی، حتما چند تا شاهد دور و برتون باشن. دستور مستقیمه قربان. می‌دونم، ولی بعضی‌ها دلشون فقط جنگ می‌خواد» یعنی چه آدم‌هایی در دنیا به خاطر حماقت عده‌ای جنگ طلب کشته شدن؟

اگر بخوام برداشت‌های شخصیم رو بنویسم، می‌تونم درباره‌ی رفاقت، قضا و قدر، تعهد و … بنویسم، لحظه‌ی از دست دادن دوست و اینکه شاهد جون دادنش باشی واقعا سخته، دردش خارج از تصوره، متاسفانه من این درد را کشیدم، نمی‌تونستم هیچ کاری کنم، صدای نفس‌هاش هنوز تو گوشمه، جایی از فیلم یاد فیلم فارست گامپ افتادم و دیالوگ «قول، قول است»، از یک جایی به بعد تنها فکر و ذکر یک آدم میشه وفای به عهد، ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که کمتر دیگه شاهد چنین مواردی هستیم، آدم‌ها طوری در دنیای خودشون غرق شدن که حتی برای خودشونم جا تنگ است، چه برسه به بقیه، خیلی از دوستی‌ها بوی تعفن گرفته، تو چشم‌های آدم نگاه می‌کنند و دروغ می‌گن، زیر قول و قرارشون می‌زنند، …، در طول مسیر اتفاقاتی کنار هم قرار داده شدن تا کودکی از مرگ نجات پیدا کنه، در دنیا خیلی شاهد این موارد هستیم، ما اسمش رو گذاشتیم قضا و قدر، چند روزی پیش جایی می‌خوندم آدم‌ها برای بیش‌تر از چیزی که براشون مقدر شده تلاش می‌کنند، حال آنکه تلاش‌ آنها بی‌هوده است، این جمله را دوست نداشتم، ولی شاید بهش باور دارم، نتونستم ذهنم رو متمرکز کنم برای نوشتن، فقط دوست داشتم بنویسم، حداقل اگر روزی برگردم بخونم به یاد میارم چقدر ذهنم درگیر و نامتمرکز بود.

۲مهر
آدم سابق

آدم سابق

این روزها به شدت درگیر خودم هستم، نمی‌دونم افسردگی خیلی شدید گرفتم یا صرفا روحم خسته است، ولی می‌دونم ذهنم به شدت درگیر گذشته و آینده است، با استرس و اضطراب شدید بیدار میشم، با استرس و اضطراب شدیدتر به رختخواب میرم، از خواب می‌پرم، به یک نقطه خیره میشم بدون اینکه چیزی توی مغزم باشه، باورنکردنیه به هیچی فکر نمی‌کنم. تصمیم گرفتم دوباره برای مدتی هر روز بنویسم، البته اگر بتونم، شاید بتونم خودم رو بهتر درک کنم، دیروز که فیلم «Once Upon a Time in America» رو دیدم، ذهنم خیلی درگیر گذشته و دوستی شد، چرا ذهن ما به صورت یک طرفه درگیر روابط گذشته میشه، چی میشه یک آدم دیگه شبیه گذشته‌اش نیست، مهم نیست که تغییر می‌کنه چون بدون شک، تغییر اجتناب ناپذیره، ولی چرا ویژگی‌های مثبت گذشته را دیگه همراه خودش نداره، چی میشه که با حذف یک رابطه خیلی از ویژگی‌ها انگار در آدم می‌میره و دیگه تکرار نمیشه، انگار برای تکرارشون دنبال علتی می‌گردیم که در گذشته گیر کرده، اینکه این دنیا طوری طراحی شده که آدم به چیزهایی که دوست‌شون داره نمیرسه به خصوص در حوزه‌ی روابط چیز عجیبی نیست، اونقدر کتاب درباره‌ی این نوع روابط داریم که برامون عادی و باورپذیر است، ولی واقعا چرا؟ مسخره نیست! قبلا بهمون می‌گفتن وقتی به چیزی نمیرسی حتما خیر و صلاح تو در اون هست، با گذر زمان خیلی به این موضوع رسیدم، ولی چرا ما اینقدر اصرار داریم؟ چرا ما حاضریم عواقب داشتن چیزهایی که به صلاح‌مون نیست رو بپذیریم ولی داشته باشیم‌شون؟! توی فیلم دیروز هم دقیقا یک آدم بلندپرواز، باهوش، پرهیجان، پرجنب و جوش و نترس برای سی و پنج سال تبدیل شده بود به یک آدم منزوی، ساکت و آروم، به دور از تمام آدم‌های گذشته و اطرافش، فقط به خاطر اینکه رفیق‌اش تصمیم گرفته بود در زندگی اون بمیره؟! آیا نمی‌تونست برگرده و چیزی شبیه زندگی قبلیش رو ادامه بده؟ چی میشه که آدم از یک جایی به بعد دیگه اون آدم سابق نمیشه؟ جالب اینجا بود که دوستش در زندگی جدیدش چیز خاصی به دست نیاورده بود به جز پول و مقام و … که باعث خوشحالی و رضایتش نشده بودند. راستش نمی‌دونم خوبه که آدم دیگه اون آدم سابق نمیشه یا بده، ولی خودم ترکیب اون آدم سابق رو با آدم جدیدی که هستم رو بیش‌تر دوست دارم. فقط نمی‌دونم چطوری می‌تونم این کار را انجام بدم و به ترکیب جذابی از خودم برسم.

۱مهر
Once Upon a Time in America

روزی روزگاری در آمریکا

اوایل فیلم داشت حوصلم سر می‌رفت تا اینکه رفته رفته فیلم جذاب شد، قبل از هر چیز باید بگم واقعا موسیقی بی‌نظیری داشت، لذت بردم، خیلی پیش اومد بزنم عقب و دوباره به موسیقی فیلم گوش بدم، اگر داستان فیلم را کنار بزارم و خودم شروع کنم به برداشت‌هایی که خودم از داستان داشتم باید بگم چند موضوع بود که نظرم رو به خودش جلب کرد، اول خانواده بود، این فیلم روایت بچه‌هایی با خانواده‌ها و شرایط زندگی متفاوت بود، در جامعه‌ای که تازه در حال شکل‌گیری بود و دینی که حساسیت‌های زیادی در زمان‌های مختلف روشون بوده، دوم عشق و دوست داشتن، اینکه ناخودآگاه ذهن ما به سمت آدم‌هایی سوق داده میشه، یهو دلمون برای یکی میره، عمدتا در اکثر فیلم‌ها این دوست داشتن‌ها و این دل‌ دادن‌ها ثمره‌ی جذابی نداره، یعنی یا بهم نمیرسند یا اگر برسند با نرسیدن زیاد فرقی نداره، ماجرای عجیبیه کلا، سوم رفاقت و برادری، چه چیزهایی باعث میشه پا روی رفاقت و برادری‌هامون بزاریم؟ ادامه مطلب »

۲۱شهریور
تو انتخاب من نیستی!

تو انتخاب من نیستی!

چند روز پیش با دوستی داشتیم درباره‌ی انتخاب کردن آدم‌های مناسب برای معاشرت حرف می‌زدیم، اینکه این آدم‌ها چه ویژگی‌هایی می‌تونند داشته باشند و در بلند مدت چه تاثیرات روی زندگی ما می‌گذارند، گذشت و گذشت تا دوباره همون دوست رو دیدم و یادم نیست درباره‌ی چه موضوعی حرف می‌زدیم، فقط یادمه بهم گفت، تو خودت ویژگی‌های لازم برای معاشرت رو نداری، جمله‌ی ساده و زیبایی بود، خیلی بهش فکر کردم، حتی امروز جزء پارامترهایی بود که باهاش یک تصمیم خیلی سخت رو گرفتم، راستش اگر این جمله رو از هر آدم دیگه‌ای می‌شنیدم ناراحت نمی‌شدم، اینکه ناراحت بود که من این ویژگی رو ندارم، دوست داشت یه ویژگی‌هایی داشته باشم و نداشتم، به نظر من که هیچ کدوم مهم نیست، مهم این بود که آیا خودم انتخاب درستی داشتم! اگر دوست داشتنم رو حذف می‌کردم آیا ممکن بود ملاقاتش کنم؟ طی چند تا برخورد می‌شد فهمید که اون داره میره چپ و من دارم میرم راست و هیچ نقطه‌ی تلاقی بین ما وجود نداره، به جز گذشته، شاید خیلی از رفتارهاش که باعث افتخارش بود یا براش جذاب و هیجان‌انگیز برای من باعث شرمندگی و حتی سرافکندگی بود، گاهی ما به طرز غیرقابل باوری اشتباه می‌کنیم، به خصوص زمانی که واقعیت رو نمی‌تونیم با دنیای خیالی‌مون همسان کنیم، ما از گذشته با یک آدم در دنیای خیالی‌مون زندگی کردیم، یک شخصیت جذاب و دوست‌داشتنی از دید خودمون براش طراحی کردیم، بعد ذهن ما فکر می‌کنه با همون آدم قرار گذاشته، در حالیکه با یک آدم کاملا متفاوت قرار گذاشته، کسی که نه اولویتش ما هستیم نه انتخابش، این بزرگ‌ترین تضاد واقعیت با دنیای خیالی‌ است، حالا رفتارهایی که ما نمی پسندیم بماند. راستش من از اون جمله اصلا ناراحت نشدم، از این تضاد بین دنیای خیالیم و واقعیت ناراحت و غمگین شدم که آدمی که دوستش دارم در واقعیت ویژگی‌های لازم برای معاشرت رو نداره و هیچ علاقه‌ای هم به تغییرش نداره، البته کاملا حق داره، زندگی خودش است، درست و غلطی هم وجود نداره، چیزی که من میگم غلطه، اون میگه درسته و برعکس، مهم اینه که حرف هم رو دیگه نمی‌فهمیم و از همه بدتر اولویت و انتخابش هم نیستم، توضیح بعضی چیزها واقعا سخته، ولی از اون جایی که نمی‌تونم تمرکز کنم و دوست دارم یک چیزهایی در ذهنم بمونه فقط این پست رو نوشتم، یاد فیلم «یادگاری» نولان افتادم، انصافا خیلی شبیه شدم به شخصیت اون فیلم، مغزم نمی‌تونه داده‌ها رو درست کنار هم قرار بده و تصمیم درست رو بگیره، برای همین دیدم بهترین تصمیم اینه که داده‌ها رو یک جایی ذخیره کنم.

۱۱خرداد
درخشش ابدی یک ذهن پاک

درخشش ابدی یک ذهن پاک

هر چی از فوق‌العاده بودن این فیلم بگم بازم کمه، زندگی ما پر از دلتنگی‌ها و خاطراتی هست که دوست داریم فراموش‌شون کنیم. درحالیکه به نظرم اونا بخشی از زندگی ما هستند، من هیچ وقت این جمله رو قبول نداشتم و ندارم که میگن گذشته، گذشته است. به نظر من گذشته هیچ وقت نمی‌گذره، تا زمانیکه ما می‌تونیم در خاطرات و دلتنگی‌های گذشته غوطه‌ور بشیم، روابط ناکام و دوست داشتنی‌مون رو در دنیای خیالی‌مون ادامه بدیم، گذشته همراه ماست. من خودم بخش مهمی از روز رو در دنیای خیالیم به سر می‌برم و آدم‌هایی که دوست‌شون داشتم رو در اونجا هر روز می‌بینم و باهاشون زندگی می‌کنم، شاید برای همینه که خیلی آدم خوشحالی نیستم، البته به نظر خودم آدم خوشبختی هستم. این دو تا با هم خیلی متفاوت هستند.

بعد از دیدن این فیلم یاد این جمله افتادم «ما همیشه یا جای درست بودیم در زمان غلط، یا جای غلط بودیم در زمان درست و همیشه همینگونه همدیگر را از دست داده‌ایم»، می‌دونید ما هیچ وقت قدر داشته‌هامون رو در زمان درست ندونستیم، یک روزی فکر می‌کردیم دوست‌مون عجب رفتارهای غلطی داره و حالا دلمون برای تک‌تک رفتارهای غلطش تنگ میشه، یک روزی فکر می‌کردیم دنیا فرصت‌ها و آدم‌های جذاب‌تری هم قراره سر راهمون بزاره ولی افسوس که گاهی این طوری نمیشه. می‌دونید شاید هم بشه ولی ما باز دلمون برای همون آدم‌های اشتباهی گذشته‌مون هم تنگ میشه، آدم واقعا موجود عجیبیه. ما وقتی می‌خوایم با یکی دوست بشیم، رفتارمون خیلی بی‌نظیر میشه، بهترین حالت خودمون می‌شیم، وقتی باهاش دوست می‌شیم، تبدیل می‌شیم به بدترین خودمون، نمی‌دونم چرا این طوریه و زمانیکه از دست می‌دیم، دیگه شبیه هیچ کدوم از حالت‌های گذشته‌مون نیستیم، باید آدم‌ها رو همون طوری که هستند دوست‌شون داشته باشیم.

سال‌ها پیش دوستی داشتم که خیلی هم رو دوست داشتیم، واقعا از صمیم قلب همدیگر رو دوست داشتیم، همیشه بهم می‌گفت از فلان رفتارت خوشم نمیاد، زشته فلان کار را نکن، وای چقدر روی اعصابی، یک روز تصمیم گرفتم عوض بشم و واقعا شدم. اونقدر جدی شدم که هیچ وقت یادم نمیره، یک روز توی ماشین بهم گفت من خیلی فکر کردم، فهمیدم تو رو همون طوری که بودی دوست داشتم، این طوری دیگه ابوالفضل نیستی. خیلی جالب بود، منم که لج کرده بودم داشتم ادامه می‌دادم تا اینکه کار به کتک‌کاری کشید، می‌گفت لعنتی خودت باش. آدم‌ها چیزهایی که قراره در آینده بفهمند را اگر الان می‌فهمیدن، اینقدر راحت همدیگر را از ذست نمی‌دادن. شاید اگر میشد واقعا آینده را احساس کرد، آدم‌ها تصمیمات قشنگ‌تری بگیرند، به نظرم خوشحال‌تر میشن، به نظرم چیزی که آدم‌ها رو نابود میکنه و از هم دور میکنه در قرن بیست و یکم، حس رشد و پیشرفت هست و به جایی رسیدن، در حالیکه هیچ جایی وجود نداره، حداقل به نظر من این طوریه.

IMDb

۱۰خرداد

آناند

اولش فکر کردم این فیلم شبیه لیست آرزوهاست، البته این طوری هم بود. ولی آروم آروم این فیلم باعث شد ذره ذره‌ی وجودم آتیش بگیره. یاد بهترین دوستم بیافتم که چند ماه پیش به خاطر این سرطان لعنتی از دست دادمش. هر بار می‌رفت بیمارستان کوچیک‌تر می‌شد، چون قسمتی از وجودش رو کنده بودن. خیلی سخته آدم شاهد مرگ خودش باشه، به نظرم خیلی سخته، این اواخر واقعا آروم بود. جایی از فیلم به یکی از دوستانش میگن برو پیشش و ببینش، طرف میگه نه، نمی‌تونم، من قدرتش رو ندارم. نتونستم جلوی اشک‌هام رو بگیرم. خیلی وقت‌ها دوست نداشتم برم ببینمش، وقتی مامانم زنگ می‌زد و می‌گفت برو رفیقت رو ببین روم نمیشد بهش بگم قدرتش رو ندارم، ولی می‌رفتم، سکوت، سکوت، سکوت، هیچ حرفی نمی‌تونستم بزنم، اصلا نمی دونستم چی باید بگم، تا اینکه اون شروع می‌کرد به شوخی کردن یا سوال کردن درباره‌ی موضوعات مختلف، انگار راضی بود.

هیچ وقت شب آخری که دیدمش رو از یاد نمی‌برم، حتی یه عکس هم یواشکی ازش گرفتم تا خاطرات اون شب، برای همیشه خیلی واضح توی ذهنم بمونه، نمی‌تونست نفس بکشه، یه لحظه هم اکسیژن رو نمی‌تونست از خودش جدا کنه، چند ساعتی پیشش بودم، مدام دوست داشت پسرش رو بغل کنه، نوازشش کنه، بوسش کنه، بهش غذا بده، تحمل اون لحظات اونقدر سخت بود که فقط دوست داشتم فرار کنم. ولی نشد، مامانش اونجا بود، می‌خواست بره ولی نمی‌ذاشت، نمی‌دونم چی شد یهو به مامانش گفت تو برو، ابوالفضل می‌مونه پیشم امشب، انگار دنیا روی سرم خراب شد. تنها که شدیم، گفت بیا دستم رو بگیر تا بلند بشم، رفتم زیر بغلش رو گرفتم، انگشتانش رو گذاشت لای انگشتای دستم، حتی زور نداشت فشار بده، بلند شد، چند قدم راه رفتیم و دوباره نشست روی مبل و تو چشمام نگاه کرد و گفت، ابوالفضل می‌بینی وضعیت ما رو، خدا را شکر. شاید من بودم به زمین و زمان فحش می‌دادم ولی اون خدا رو شکر می‌کرد. صدای دستگاه اکسیژن و صدای نفس کشیدنش هر روز توی ذهنمه، این روزها بزرگ‌ترین دغدغه‌ی ذهنیم پسرش هست. وقتی می‌بینمش، بدو بدو میاد من رو می‌گیره بغل، بوسم می‌کنه، میگه دلم برات تنگ شده، یه بار بهم گفت بابا، مامانم بهش گفت ابوالفضل دایی تو هست، گفته بود، چی میشه اگه بابام باشه. اونقدر جاش خالیه که نمی‌دونم وقتی مصطفی من رو می‌بینه دقیقا یاد چی میافته. خیلی مراقبت می‌کنم جلوی اون دخترم رو بغل نکنم. حتی خودمم سختمه. بعضی از بخش‌های زندگی هست که خیلی دردآور و رنج‌آور هست، اینقدر که هر روز بهش فکر می‌کنی، توی دلت گریه می‌کنی، خاطراتت رو مرور می‌کنی، اونقدر در گذشته غرق میشی که تا به خودت میای می‌بینی صبح بود ولی دیگه شب شده و تو هیچ کاری نکردی.

همیشه دوست داشتم هر کاری از دستم بر میاد برای دوستانم بکنم، هیچ وقت فکر نمی‌کردم شاهد مرگ‌شون باشم. زندگیم واقعا فاصله‌ی بین دلتنگی‌ها شده، اونقدر آدم‌ها میان و میرن که دیگه مامانم چند روز پیش پرسید واقعا ابوالفضل فکر کردی چرا؟ سوال جالبی بود. انگار من با دل تنگ زاده شدم. هیچ چیز این دنیا برام جذاب نیست، هیچ چیزی خوشحالم نمی‌کنه، اگر یک کارهایی میکنم، صرفا برای اینه که باید وقت بگذرونم، با خودم میگم حداقل یه کارهای مثبتی بکنم، بعد سعی می‌کنم انتخابم کارهایی باشه که اگر من انجام‌شون ندم به این زودی‌ها کس دیگه‌ای انجام‌شون نمیده، دوست دارم باعث خوشحالی آدم‌ها بشم، بهشون کمک کنم، این دنیا به نظرم چیزی به جز غم و دلتنگی‌ نداره و برای تحمل اون باید به خدا پناه برد و کنار هم بود تا تحملش راحت‌تر بشه، نمی‌دونم اون دنیا چه خبره، ولی احساس می‌کنم اون دنیا هم چیز جالبی در انتظارم نیست، فیلم دوست داشتنی بود، باعث شد به جای اینکه توی دلم گریه کنم، واقعی‌تر گریه کنم.

IMDb

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)