عمومی

۲۱تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۱): بغض های یک پدر

امروز ظهر دلم خیلی برای مادرم تنگ شده بود، کاری هم داشتم که می خواستم هفته بعد پیگیری اش کنم ولی به حرف دلم گوش دادم و دل رو زدم به جاده و از تهران خارج شدم، وقتی رسیدم داشتم از ماشین پیاده می شدم که مادرم خیلی اتفاقی اومد پشت پنجره و با دیدن من هم تعجب کرده بود و هم اینقدر خوشحال شده بودم که نمیشه گفت، یک لبخندی بهش زدم و تو دلم گفتم همین خوشحالیت به تمام دنیایی می ارزه، عصر با هم رفتیم اسباب بازی فروشی تا من یک عروسک کوچولو برای خواهرزاده گرامی بخرم، همین طوری که داشتم عروسک هاش رو نگاه می کردم چشمم خورد به عکس یک پسر جوان که روی چمن ها دراز کشیده بود. ادامه مطلب »

۲۰تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۰): لذت رشد کردن.

امروز خواهرزاده ام شروع کرده بود به راه رفتن و من داشتم اولین ویدئوی راه رفتنش رو با ذوق تماشا می کردم و از دایی شدنم لذت می بردم، اولین بار که بلند شد دستش رو گرفت به میز و بعد از چند ثانیه دستش رو رها کرد و به ترس هاش غلبه کرد و چند قدم راه رفت، بعد به خاطر اینکه هنوز بدنش قوی نشده بود می خورد زمین، بعد از چند ثانیه با تشویق مامانش دوباره بلند می شد و چند قدم دیگه بر می داشت و باز می خورد زمین، چندین بار این اتفاق افتاد و من هر بار دلم می ریخت و می گفتم دیگه خسته میشه و بلند نمیشه ولی بر خلاف تصورم می خندید و با ذوق و شور از جاش بلند میشد، انگار فراموش می کرد چندین بار خورده زمین، فقط دوست داشت بلند بشه و ادامه بده، خیلی پیش میاد ما هم تو زندگی زیاد زمین بخوریم، ای کاش یاد بگیریم هر بار که می خوریم زمین لبخندی بزنیم و سریع بلند بشیم و ادامه بدیم.

۱۹تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۹): بعضی ها وسط راه پیاده می شوند.

دیشب تو جمع دوستانه ای حرف از آدم هایی شد که به بهانه های مختلف وارد زندگی ما می شوند، بعد از مدتی ادعای رفاقتشان خفه مان می کند و مدتی بعد تر بهانه ای پیدا می کنند یا حتی به خودشون زحمت اونم نمیدن و می روند، صد البته که باید گفت «به درک»، به قول معروف «من کان الله کان الله له»، «هر کس که از برای خدا باشد، خداوند برای اوست»، ما باید سعی کنیم به سمتی بریم که زندگی مون برای خدا باشه و بهترین دوست و رفیق مون خدا باشه، اگر این طوری شد، هر کسی اومد و رفت برامون مهم نخواهد بود، من خودم از جمله آدم هایی هستم که این اومدن و رفتن ها خیلی آزارم میده و این نشون میده هنوز دو سه منزل عقب هستم و خدای زندگیم کم هست. ادامه مطلب »

۱۸تیر
انسان در جست و جوی معنی

انسان در جست و جوی معنی

امروز می خوام یکی از بهترین کتاب هایی که تا حالا خوندم رو بهتون پیشنهاد کنم و ازتون بخوام حتما این کتاب رو بخونید، اگر امروز از من بپرسند سه تا از بهترین کتاب هایی که تا حالا خوندی رو معرفی کن، بدون شک اولین کتاب «انسان در جست و جوی معنی» رو پیشنهاد میدم و بعد «اثر مرکب» و بعد هم «هفت عادت مردمان موثر»، وقتی این کتاب رو می خونید، معنی زندگی رو بهتر درک می کنید، بیشتر از وضعیت فعلی زندگی تون راضی خواهید بود و برای آینده تون رویاپردازی خواهید کرد، از رنج های زندگی تون لذت بیشتری می برید و نوع نگاه تون به زندگی تغییر پیدا خواهد کرد، بیشتر حجم کتاب روایت زندگی یک اسیر در اردوگاه کار اجباری هست. ادامه مطلب »

۱۸تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۸): فرهنگ سازمانی

این مطلب رو دارم در رستوران قطار می نویسم زمانیکه از مشهد به سمت تهران در حرکت هستیم، یک اتفاق در قطار نظرم رو به خودش جلب کرد و علاقه مند شدم درباره اش بنویسم، بعد از خوردن شام ما هنوز در رستوران نشسته بودیم و زمان غذای پرنسل بود، دیدم رئیس قطار اومد، سر یک میز جداگانه با یک حالت خیلی خاصی نشست، غذای ویژه ای براش آوردن با مخلفات، بعد از چند دقیقه که خسته شدم بلند شدم تا کمی قدم بزنم دیدم غذای مهماندارها با رئیس قطار فرق می کنه راستش احساس خوشایندی برام نبود، چون به نظرم غذای رئیس قطار نباید با بقیه فرق می کرد، بعد تر فهمیدم حتی جای رئیس قطار هم بهتر از بقیه است، این چنین فرهنگ سازمانی رو دوست ندارم، صمیمیت بین کارکنان قطار موج میزد، به آدم واقعی لبخند می زدند، حرف می زدند، ولی نمی دونم چرا رئیس های قطار اینقدر خودشون رو می گیرند، چه خبره آخه، به نظرم نباید جایگاه آدم باعث بشه خدمات خاصی جلوی کارمندانش داشته باشه و برای خودش تفاوت قائل بشه.

۱۷تیر

سفرنامه مشهد (۶): برگ آخر.

شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶

اولش می خواستم تو خیابون های اطراف هتل قدم بزنم بعد دلم برای حرم تنگ شد و تاکسی گرفتیم و رفتیم صحن گردی، همین طوری قدم می زدیم و حرف می زدیم، درباره آدم ها، درباره دوستی ها، درباره آدم هایی که اومدن و رفتن، درباره آدم هایی که در آینده قراره بیان، در مورد خودمون و فکرهامون، دلم خیلی گرفته بود، من همیشه سعی می کنم حق دوستی رو تو رفاقت هام ادا کنم، البته امکان نداره آدم اشتباه هم نداشته باشه، ولی مهم اینه نهایت تلاش خودم رو می کنم، بزرگ ترین اشتباه من اینه به بعضی ها خیلی سریع اجازه میدم وارد زندگیم بشوند، وقتی هم که وارد میشن اونقدر دوستشون دارم که وقتی میرن دلم پر میشه از غصه و تا چند روز حال درست و حسابی ندارم، آخرین بار این حال بدم چند سال طول کشید، حتی هنوز هم درگیرش هستم، همون جا تصمیم گرفتم دیگه به هر کسی اجازه ورود به زندگیم رو ندم.
ادامه مطلب »

۱۷تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۷): لحظه های دلتنگی

یکی از مسخره ترین و بی معنی ترین اتفاقی که اخیرا تو زندگیم زیاد می افته و قادر به درک اون نیستم، رفتن یهویی کسانی از زندگیم هست که محبت قلبی بهشون داشتم و یه جورایی واقعا خیلی دوستشون داشتم، فکر کنید مشغول کار کردن هستید و یهویی دلتون برای یکی از دوستانتون تنگ میشه، گوشی رو بر می دارید تا بهش پیام بدید، می بینید دیگه همچین امکانی رو ندارید، بدون هیچ دلیلی، نمی دونم بعضی ها کار و با رفاقت قاطی می کنند، دوست داشتنی وجود نداشته و همش بر اساس منافعی بوده که قبلا بوده حالا دیگه نیست، یک برخورد اشتباه از سمت من بوده، نمی دونم هر دلیلی که داره از نظرم مسخره است، وقتی چنین اتفاقی می افته با خودم میگم محبت و دوست داشتنی که من داشتم کاملا یک طرفه بوده، چون کسی که به کسی محبت داره همین طوری ول نمی کنه بره، خیلی درباره دوستی و حق دوستی مطلب خوندم، چنین آدم هایی به قول آرش اصلا نمی تونند دوست باشند، رفتنشون خیلی مهم نیست، دلتنگی بعدش آدم رو خیلی آزار میده و خاطراتی که ازشون باقی مونده، هر چند این چنین اتفاقاتی اونا رو ناراحت نمی کنه، چون واقعا محبت و دوست داشتنی نبوده و به سادگی فراموشت می کنند و تو مدت ها درگیر دلت هستی و باید به دلت جواب بدی که چرا چنین آدم هایی رو راه دادی تو دلت.

۱۶تیر

سفرنامه مشهد (۵): نیشابوری که نرفتیم!

جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۶

ساعت ۰۰:۰۰ رسیدیم حرم، شروع کردیم به صحن گردی و حرف زدن، مقصد نهایی تمام صحن گردی هامون صحن گوهرشاد بود، یه حس خاصی داره همیشه این صحن برای من به خصوص زیارت رفتن از ورودی این صحن، چون وقتی میرسم جلوی درب ورودی اش می تونم بایستم و ضریح رو از دور تماشا کنم و درد دل کنم برای خودم، کلا یه جای فوق العاده ای هست برای من، به خصوص که تو این سفر فهمیدم کفشداری این صحن دوازده هست، بعد از این که زیارت کردیم و تو حال و هوای خودمون بودیم، زد به سرم بریم یه جایی از حرم که برای پرسش و پاسخ درستش کردن، یادم نیست اسمش چی بود ولی رفتن ما همانا و موندگار شدنمون تا ساعت ۴:۳۰ دقیقه همانا. ادامه مطلب »

۱۶تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۶): در آخر خط چه کنیم؟

همیشه تو زندگی ما آدم ها مشکلات هست، خیلی هم پیش میاد که فکر کنیم دیگه به آخر دنیا رسیدیم و زندگی برای ما هیچ معنی و مفهوم خاصی نداره، دلیل اش می تونه هر چیزی باشه، دوستی را از دست داده باشیم، از کارمون اخراج شده باشیم، ورشکست شده باشیم یا هر اتفاق بزرگ دیگه ای که می تونه ما رو زمین گیر بکنه، شاید خیلی سخت باشه به آدمی که تو این شرایط روحی قرار داره بگیم اتفاق خاصی نیافتاده و ممکنه در آینده شرایط بدتر از این هم تجربه کنه، یا کمتر غصه بخور و بهش فکر نکن، چون شرایط و موقعیت اش رو درک نمی کنیم، هنوز نمی دونم به چنین آدمی چطوری میشه کمک کرد، خودم هم چندین بار تو چنین شرایطی قرار داشتم ولی اعتقاد دارم ممکنه نشه با راهکارهایی که خودم و تونستم نجات بدم یا در حال نجات دادن خودم هستم به دیگران کمک کنم، شاید بهترین اتفاقی که می تونه بیافته و کمک کنه این هست بهشون کمک کنیم معنی واقعی زندگی رو درک کنند، شروع کنند به جست و جو برای کشف معنی زندگی.

۱۵تیر

سفرنامه مشهد (۴): اگر روزیم باشید، می خرید!

پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶

باز هم مثل روزهای قبل نتونستیم صبح زود بیدار بشیم و ساعت ۹:۳۰ دقیقه بیدار شدیم و باز با پذیرش تماس گرفتیم که صبحانه را چه کار کنیم دوباره خواب موندیم و اونا هم لطف کردند و صبحانه را داخل اتاق آوردند، بعدش شروع کردیم به کار کردن تا ساعت ۱۲:۰۰ ظهر، کاری که می کردیم نیاز به فکر کردن زیادی داشت و باید مسائلی رو حل می کردیم برای همین انرژی زیادی ازمون گرفت و تا ساعت ۱۴:۰۰ مشغول کارهای شخصی و استراحت شدیم، ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه رفتیم کافه نبات، تا هم ناهار بخوریم و هم از اونجا کار کنیم، برامون خیلی جالب بود وقتی فهمیدیم کافه ای که دیروز رفته بودیم رو صاحب کافه نبات یازده سال پیش زده بوده و بعد فروخته بود و کافه نبات رو زده بود، کافه من درباره کافه های مشهد کمی صحبت کرد و حتی کافه های خوب تهران و به ما پیشنهاد می داد. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)