راز نجات گیرا
بالاخره بعد از مدتها دوری از تئاتر، امروز فرصت شد لیلی رو ببرم. بین سه تا تئاتر در حال اجرا، حس کردم چون این نمایش عروسکی هست باید جالبتر باشه. وقتی رسیدیم خیلی سالن انتظار خلوت بود، وقتی نمایش شروع شد فهمیدم فقط ۱۰ درصد
بالاخره بعد از مدتها دوری از تئاتر، امروز فرصت شد لیلی رو ببرم. بین سه تا تئاتر در حال اجرا، حس کردم چون این نمایش عروسکی هست باید جالبتر باشه. وقتی رسیدیم خیلی سالن انتظار خلوت بود، وقتی نمایش شروع شد فهمیدم فقط ۱۰ درصد
امروز صبح از خواب بیدار شدم و تصمیم داشتم سریع برگردم تهران، دیدم فقط من و مصطفی بیدار هستیم، از ذهنم خیلی سریع گذشت که برم برای مامان یه گل بخرم و برگردم تا بیدار میشه بهش بدم، به مصطفی هم گفتم اگر میای با
یک سری پروندهی باز تو زندگیم دارم که مدام برای بستنشون امروز و فردا میکنم. به لطف بعضی از دوستان الان مجبورم بعضی از اونها رو پیگیری کنم و تکلیفشون رو برای همیشه مشخص کنم. این دو تا فایدهی خیلی مهم داره، یکی اینکه بار
امشب دوست داشتم با لیلی برم بیرون ولی اصلا حال و حوصله نداشتم. همینطوری که روی مبل دراز کشیده بودم لیلی گفت بابا بیا یه فیلم ببینیم، منم گفتم باشه به شرطی که خودم انتخاب کنم، قبول کرد و شروع کردم بین فیلمهای مختلف گشتن
امروز فکر میکنم چهارمین جلسهی کوچینگ رو با یکی از دوستان برگزار کردم. با توجه به اینکه در اقدام کردم ضعف از خودش نشون میداد، ترجیح دادم این جلسه روی اقدام کردن تمرکز کنم، صرف نظر از مشکلات و چالشهایی که در جلسه مطرح میشه.
این چند روز با بچهها کلی دربارهی کارها گپ زدیم، دیگه داریم میرسیم به قسمتی که باید تیکههای پازل رو به هم وصل کنیم. کلی چالش در پیش رو داریم، قبلا فکر میکردم بعضی از کارها خیلی ساده باید باشن ولی الان میفهمم واقعا نیاز
کاپیتان، عجب هفتهای بود. از گپوگفتهای حضوری اول هفته بگیر، با ایمان و ثنا و مسعود تا مشکلات حقوقی که آخر هفته برام پیش اومد و استراحت مطلق کردن در آخر هفته با دلبر تو خونه که منجر شد به دیدن آخرین قسمت کارناوال، دیدن
امروز صبح از خواب بیدار شدم، دیدم دلبر میگه حال صبحانه درست کردن نداره، بهش گفتم پاشو بریم یه دوری بیرون بزنیم. این شد که رفتیم املت شاپوری زدیم، واقعا فکر نمیکردم یک روزی املت هم یک غذای اشرافی حساب بشه، فکر کنید، ترکیب تخممرغ،
این یادداشت رو حذف کردم، ولی برای این که ماجرا رو فراموش نکنم، باید بگم بالاخره پیگیر منحل کردنش شدم و انشالله به زودی تمام میشه. تجربهی جالبی بود، اینکه قبل از شروع هر نوع همکاری با هر آدمی بیشتر بشناسمشون. اینکه هیچ کس مسئولیت
چند وقت پیش پرهام گفت یکی از دوستانم میخواد کتاب چاپ کنه کمکش میکنی؟ گفتم چرا که نه! بعدا دیدم اون آدم حمید استادهاشمی هست، ما سالها توییتر همدیگر رو میشناختیم و خوشحال بودم به این بهونه قراره بیشتر تعامل داشته باشیم و بعد از