عمومی

۳آذر

خودم پل ها را خراب کردم

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت آخر

براستی گذر زمان چه چیزی رو ثابت می کرد؟ روزها می گذشت، همه چیز پشت سر هم خراب می شدند، مشکلاتی بود که باید حل می شدند ولی زمانی هم که حل شدند دیگه فایده ای نداشت، دیگه رفته بود، می دونست همه چیز نابود خواهد شد ولی باز هم رفت، دلیل این موضوع صرفا وجود یک سری مشکلات خاص نبود، چون بالاخره اگر می خواست خوبی هایی هم بود که بتونه ببینه، بتونه گذشت کنه، برای موندن کلی دلیل وجود داشت، ولی رفت، دلیلش این بود که سال ها پیش با زور اومده بود و مونده بود، برای همین نه اهمیتی داشت موندنش براش نه مهم بود تازه می تونست منت هم بزاره که برای مدت زیادی هم مونده بود. ادامه مطلب »

۲آذر

دنیای بچه ها خیلی قشنگ تره!

من بیشتر ترجیح میدم برنامه کودک نگاه کنم تا این فیلم های بزرگ تر ها رو، آخه دنیای بچه ها خیلی بهتر هستند، با هم هستند، به هم کمک می کنند بی چون و چرا، دنیای بزرگ تر ها خیلی مزخرف هست، هیچ کس پشت هیچ کس نیست، همه به یک بهانه ای با هم هستند و به هم کمک می کنند، یا یک سوپر من دارند که اون جور حماقت های بزرگ تر ها رو بر عهده می گیره، دنیای بچه ها این طوری نیست، همه با هم هستند، با هم خراب می کنند، با هم گریه می کنند، با هم می سازند و با هم می خندند، کار خودشون رو هم می کنند، به نظرم دنیای بچه ها جای بهتری برای زندگی کردن هست. ادامه مطلب »

۱آذر

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

برای من کتاب معرفی کردن واقعا کار سختی هست، هنوز نمی تونم خوب کتاب معرفی کنم به طوری که اونقدر جذاب باشه تا شما را ترغیب به خوندن اون کنه، این کتاب مجموعه داستانی است که با زبان خیلی ساده و عامیانه بیان شده، داستان ها هم خارق العاده هستند، هم گزنده و در عین حال غم انگیز، جذاب، و تا اندازه ای غیر معمول، در هر داستان، عشق همچون زندگی موضوع اساسی است، عشقی که هم دل انگیز و اسرار آمیز و هم دردآور و صدمه زننده است،… در کل کتاب خوبی بود برای من، کلی با خط به خط اش حال کردم و گاهی هم احساس همدردی می کردم، پیشنهاد می کنم بخونیدش.
ادامه مطلب »

۳۰آبان

خدایا، تنهامون نزار!

سلام خدا، خوبی؟ به نظر خوب نمیرسی! از دست من ناراحتی؟ خیلی وقته باهات اینجا حرف نزدم، هنوزم امید داری به من؟ خودم که دیگه امیدی به خودم ندارم، اگر امید دارید چون شما خدا هستید، میگن ریش و قیچی دست شماست، بخواهید هر کاری می کنید، به قدرت شما ایمان دارم، راستش نیومدم اینجا گلایه کنم، حال و روز این روزهام هست که باعث میشه این طوری حرف بزنم، شما اون بالا هستی و من این پایین، همین موضوع باعث میشه شما چیزهایی رو ببینید که من از این پایین قادر به دیدن اونها نیستم، برای همین شاید من یک جوری فکر کنم که درست نباشه، برای همین سعی می کنم زود قضاوت نکنم. ادامه مطلب »

۲۹آبان

آیا واقعا ثمری داشت!

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت سوم

روزها یکی پس از دیگری در گذر هستند، انگار من مدام به آسمان خیره شدم و حرکت ابرها را تماشا می کنم، بارون رو خیلی دوست دارم، چون میشه زیرش گریه کرد و کسی نفهمید، آدم زیر بارون حس عجیبی داره، خوش به حال بارون، حرف های زیادی توی دلش هست، رازهای زیادی رو می دونه، اون روزها گوشی رو از خودم دور نمی کردم، شاید بخواد پیامی بده، باید سریع جوابش رو می دادم، یک بار ساعت ۴ صبح بود، با صدای پیامک گوشی بیدار شدم، دست پاچه گوشی رو پیدا کردم و نا امیدانه به سمتی پرتابش کردم، «مشترک گرامی، شب خوبی داشته باشید، برای دریافت پیام لالایی عدد کوفت را به ،… هزینه هر لالایی ۵۰۰ تومان» ادامه مطلب »

۲۷آبان

این تن خسته ز جان تا به لبش راهی نیست

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت دوم

هر روز صبح که بیدار می شدم دوست داشتم زود شب شود  و شب ها دوست داشتم بخوابم ولی خوابم نمی برد و آرزو می کردم هر چه زودتر صبح شود، ولی هیچ کدامشان دردی از من دوا نمی کرد، انگار زمان هم با من سر ناسازگاری داشت، شنیده بودم زمان همه چیز را در خودش حل می کنه ولی نمی دونم چرا زمان هر چه که می گذشت، درد و رنج من نیز اضافه تر می شد، شاید منتظر بازگشتش هم نبودم ولی منتظر بودم، منتظر پاسخ سوالاتی مبهم در ذهنم، که هر روز قبل از بیدار شدن در ذهنم مرور می شد تا شب هنگام که با اندیشه ی یافتن پاسخ همان سوالات به خواب می رفتم، هنوز هم حرف هاش توی گوشم زمزمه می کنند. ادامه مطلب »

۲۶آبان

همون جا موندم!

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت اول

سال ها پیش چند هفته ای توی خونه افتاده بودم، پاهام سست شده بود، کاری نمی تونستم بکنم، انگار اختیاری از خودم نداشتم، بیشتر می خوابیدم و به سقف اتاق خیره می شدم، انگار سقف برای من مثل پرده ی نمایش بود که ذهنم تصاویر خاطرات گذشته را روش نمایش می داد و من نگاه می کردم، گاهی لبخندی بر چهره ام می نشست و گاهی قطرات اشک از روی صورتم غلت می خوردند و من حتی قادر به پاک کردنشون هم نبودم، بغض نا معلومی راه نفس کشیدنم را بسته بود، مجبور بودم هر از چند گاهی با تمام نیرویی که داشتم هوا را به داخل سینه ام بفرستم، هیچ وقت یادم نمیره، کسی نبود که من رو بفهمه! ادامه مطلب »

۲۵آبان

چرا باید روی بچه ها سرمایه گذاری کرد!

بعد از تجربه ی کار با بیش از ده هزار دانش آموز به صورت مستقیم و غیر مستقیم، به این جمع بندی رسیدم اگر قرار باشه روی قشری از جامعه سرمایه گذاری کنم، شاید بهترین اونها دانش آموزان باشند، تا دیروز اگر یکم به این مسئله شک داشتم، بعد از برگزاری رویداد استارتاپ ویکند در دبیرستان سوده، به یقین برای من تبدیل شد، همیشه فکر می کردم مسائل پیچیده را نباید از بچه ها خواست تا حلش کنند، ولی توی اون سه روز فهمیدم پیچیده ترین مسائل هم اتفاقا باید داد به همین دانش آموزان تا حلشون کنند، چرا که به هیچ وجه مثل ما یکنواخت و روتین فکر نمی کنند و خلاقیت را در نوع فکر کردنشون میشه دید. ادامه مطلب »

۲۴آبان

چرا هیچ وقت نفهمید کنارش هستم!

خیلی سال پیش بود، علی شب بهم زنگ زد گفت فردا قراره دو تایی بریم کوه! من تعجب کرده بودم، چون علی هیچ وقت با من قرار کوه نمی ذاشت، همیشه با بقیه ی دوستاش می رفت، همیشه می گفت با تو خوش نمی گذره! راست هم می گفت، اونها شوخی می کردند، حرف های متنوع می زدند ولی من که شوخی نمی تونستم بکنم، شده بودم یک آدم جدی که همش باید حرف جدی میزد، یا همیشه قبلش جر و بحثی بوده توی لک بودم، حالی نمی موند برای این کارها، تا صبح فکر می کردم آفتاب قراره از کدوم طرف طلوع کنه که من و علی قراره دوتایی با هم بریم کوه، چی شده بود واقعا!! ادامه مطلب »

۲۳آبان

تمام تلاشم را کردم تا دکتر و مهندس نشم!

دوران ابتدایی از این بازی ها بود با کاغذ درست می کردیم، چند تا شغل هم روش می نوشتیم، بعد یکی رو انتخاب می کردیم و می گفتیم مثلا چند تا، بعد طرف مقابل باز و بسته می کرد به تعداد عددی که ما گفتیم و بعد همون که انتخاب کرده بودیم میومد و می گفت، چی میشیم در آینده، یادم میاد اون موقع شغل های دنیا برای ما خیلی محدود بود، خلاصه میشد توی دکتر، مهندس، رفته گر، نون خشکی، خلبان، کارگر، مغازه دار، آخرش دیگه پول دار بود، ما که پول دار بودن رو شغل می دونستیم، شما رو نمی دونم، اون موقع تلاشم این بود، دکتر نشم، هر چی دیگه میومد خیلی برام مهم نبود، گویا می ترسیدم. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)