عمومی

۱۴شهر

در هفت روز هفت کار مهم انجام دهید

جمع بندی هفته پنجم

راه اندازی سالن جلسات

چند وقتی میشد که دوست داشتم چند تا رویداد برگزار کنم، اما نه فرصتش پیش میومد نه امکاناتش وجود داشت، تا اینکه با گسترش موقتی مجموعه تونستم فضای خوبی را برای راه اندازی یک اتاق جلسات شیک با امکانات مناسب با ظرفیت بیست نفر برای برگزاری دورهمی های مختلف در شش ماهه دوم سال به وجود بیارم، و سریع کلی امکانات و تجهیزات به دفتر کار تهران منتقل کردم و دو روزه چیزی ساختم که با دیدنش به لذت و شادمانی خوبی رسیدم و صد البته باعث خوشحالی دوستان هم شد.

برگزاری اولین دورهمی هفده

شنبه شب بود که با پیام صادری تصمیم گرفتیم به عنوان افتتاحیه اتاق جلساتمون یک دورهمی برگزار کنیم، و یک شنبه عصر ساعت ۶ بود که اولین دورهمی هفده را برگزار کردیم، هفده پروژه ای بود که حدود یک سال پیش طراحی کرده بودمش ولی به دلایل مختلف زمان اجرای اون رو عقب مینداختم تا اینکه دل رو به دریا زدم و با برگزاری اولین دورهمی حداقل این طرح را به صورت جدی استارت زدم، امیدوارم کار خیلی خوبی بشه ازش درآورد که به درد مردم بخوره. ادامه مطلب »

۱۳شهر

امروز چهل و سه بار با هم غروب را تماشا کردیم

همسایه شازده کوچولو – قسمت دوم

امروز هم خیلی خوشحال بودم، هم خیلی دلم گرفته بود، خوشحال بودم چون پنج شنبه ها می تونستم خودم رو از حصار زمان و مکان خارج کنم و یه سری به سیاره ی خودم و همسایه ی عزیزم شازده کوچولو بزنم، هم دلم گرفته بود چون نتونسته بودم کسی رو راضی کنم تا با من به دیدن شازده کوچولو بیاد، همه یه جورایی توی خودشون گیر کرده بودن، اینقدر به خودشون فکر می کردن که دیگه وقتی برای فکر کردن به دیگران نداشتن، اصلا انسان ها خیلی خودخواه هستند.

امروز وقتی برای دومین بار به سیاره ی خودم سفر کردم، حس و حال عجیبی داشتم، خیلی دوست داشتم حداقل دوستان نزدیکم رو با خودم میاوردم ولی حیف که نتونستم، باور کنید کوچ کردن زندگی انسان رو تغییر میده و می تونه انسان رو هر چه زودتر به آرزوهاش برسونه، مشکل ما انسان ها اینه که کوچ کردن بلد نیستیم، باور کنید اگر یاد بگیریم خیلی دیگه راحت می تونیم از یک انسان معمولی به یک انسان موفق کوچ کنیم، اصلا دوست دارم انسان ها مدتی به سیاره ی من کوچ کنن تا خود واقعی شون رو پیدا کنن.

سیاره ی من نسبت به سیاره ی شازده کوچولو که در همسایگی من قرار داره، خیلی بزرگتره و می تونم انسان های زیادی رو به اون دعوت کنم تا برای مدتی دور هم باشیم، یکی از جاهای فوق العاده ی سیاره من کوه بزرگی هست به اسم مافارون، مثل کوه های مرتفعی که روی زمین دیدید لباس سفید خیلی زیبایی تنش کرده و چشم انداز بی نظیری داره، اصلا شاید وجود این کوه نشانی برای من باشه تا روی اهداف و آرزوهام استقامت کنم و با استواری در برابر مشکلات ایستادگی کنم تا بتونم خودم رو به قله ی انسانیت برسونم. ادامه مطلب »

۱۲شهر

عیب نداره نرو، مدرسه همیشه هست.

دوستان عزیز، لطفا قبل از خوندن این مطلب برید فیلم شهرموش های ۲ رو ببینید، چون من برداشت های خودم رو از چند تا از سکانس های فیلم نوشتم، فردا نگید موضوع فیلم رو لو داد، البته من زیاد توضیح ندادم و سعی کردم مواردی رو بگم که باعث بشه شما هم برید و این فیلم رو ببینید، در صورت تمایل می تونید ادامه بدید.

امروز با خانواده برای تماشای شهرموش های ۲ به سینما رفتم، سالن سینما نسبت به سایر فیلم هایی که اخیرا رفته بودم شلوغ تر بود و این نشان از این موضوع داشت که مردم خاطرات خیلی خوبی از شهر موش های زمان خودشون داشتند، پشت سر ما یه خانواده نشسته بود که بچه اش می گفت: مامان کی میریم؟ مامان می گفت: اصلا به خاطر تو نیومدیم که به خاطر تو بخوایم بریم، خودم اومدم ببینم، هر جایی هم که صدای موش های قبلی رو می شنیدن، صدای خنده و کف و سوتشون میرفت به هوا. ادامه مطلب »

۱۱شهر

معرفی کتاب

عنوان : قفل یعنی کلیدی هم هست

این کتاب رو اصلا یادم نمیاد کی و کجا خریدم، قبل از سفر به همدان سری به قفسه ی کتاب هام زدم و از عنوانش خوشم اومد، دیدم کتاب متشکل شده از تعداد قابل توجهی از داستان های کوتاه و خواندنی در حوزه های مختلف مثل، خلاقیت، ارتباط خلاق، خوشفکری، طنز خلاق، عشق خلاق و … ، برای همین تصمیم گرفتم این کتاب رو با خودم به مسافرت ببرم، به نظرم کتاب خوبی بود و اینقدر داستان هاش برام جالب بود که در همون سفر ۳۶ ساعته کل کتاب رو خوندم، یکی از داستان های کتاب هم براتون می نویسم.

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیأت همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیأت ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست.

قبل از شروع جلسه، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده هیأت انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما اینجا نیست، اما پیرمرد توجهی نکرد و روی همان صندلی نشست.

جلسه داشت شروع می شد و نماینده هیأت انگلیس رو به دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خویش بنشیند، اما پیرمرد اصلا نگاهش هم نمی کرد. جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای نماینده انگلستان نشته اید، جای شما آن جاست.

کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد و بیخ پیدا می کرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت: شما فکر می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیأت انگلیس کدام است؟

نه جناب رئیس، خوب می دانیم جایمان کدام است، اما علت اینکه چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا دوستان بدانند بر جای دیگران نشستن یعنی چه؟ او اضافه کرد که سال های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان آنجا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی ماست نه سرزمین آنها …

سکوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه کرده بود و دکتر مصدق بعد از پایان سخنانش کمی سکوت کرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت. با همین ابتکار و حرکت و عجیب بود که تا انتهای نشست، فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان محکوم شد.

  • قفل یعنی کلیدی هم هستنام پدیدآوران : مسعود لعلی
  • نام مترجمین : —-
  • مشخصات نشر :  تهران ، انتشارات بهار سبز، ۱۳۹۰
  • موضوع : داستان های کوتاه، حل مسئله، خلاقیت.
۱۰شهر

اولین دورهمی «طرح هفده»

جمعه با خودم تصمیم گرفتم هم دوستانم رو سوپرایز کنم و هم خودم رو برای شروع یک کار هیجان انگیز دیگه آماده کنم، برای همین یک سِری اسباب و وسایل جدید رو بار یک نیسان آبی رنگ کردم و عازم تهران شدم تا یک دستی به سر و روی دفتر کارمون بکشم، ساعت ۳ بود که رسیدم تهران و مجبور بودم تنهایی اون همه وسیله رو خالی کنم ولی انگیزه ی لازم برای این کار رو داشتم، دقیقا ۲۴ ساعت طول کشید تا چیزی که می خواستم رو با کمک اون وسایلی که آورده بودم ساختم.

بعدش با پیام* تماس گرفتم و قرار شد اون روز بیاد و سری به من بزنه، کلی کلیپ جالب و فوق العاده با هم دیدیم و تصمیم گرفتیم فردا یک دورهمی برگزار کنیم، منم که بعد از استارتاپ ویکند تبریز یک طرح رو توی حوزه ی کتاب آماده کرده بودم و تا امروز حال و حوصله ی اجرایی کردنش رو نداشتم، تصمیم گرفتم دورهمی را با محوریت ایده ای که از قبل داشتم برگزار کنم تا شاید محرکی باشه تا من اون ایده را عملیاتی کنم، برای همین یک کلیپ و یک پاورپوینت آماده کردم برای برنامه ی فردا و از چند نفری دعوت کردم.

دیروز ساعت ۶:۳۰ دقیقه بود که دورهمی ما با عنوان «هفده» و با موضوع آینده و هدف شروع شد، ابتدای جلسه من یه کلیپ پخش کردم، بعد درباره ی آینده و نظرم نسبت به اون صحبت کردم، اینکه ابتدا ما آینده ای که دوست داریم را توی ذهنمون به تصویر می کشیم، بعد برای رسیدن به اون تصویرهایی که ساختیم مجموعه ای از اقدامات رو انجام میدیم، و حاصل اشتراک این دو تا میشه آینده ای که ما دوست داریم!! البته که نه، این چیزی هست که اصولا همه فکر می کنن ولی برای رسیدن به اون چیزی که می خواییم یک مورد خیلی مهم دیگه هم هست و اون روندها و روش های ما برای رسیدن به اون تصاویر هست، اگر ما سعی زیادی هم داشته باشیم ولی از راه و روش درست استفاده نکرده باشیم بیشتر از اینکه به تصاویر ذهنی مون نزدیک بشیم از اون ها دور می شیم، سوال این جاست که آیا آینده ای که ما می خواهیم حاصل اشتراک این سه تا هست؟! جواب من اینه که بله، اما یک شرط داره، اونم اینه که ما رخدادها را هم مدیریت کنیم، رخدادها مواردی هستند که اصولا ما خودمون اون ها رو بوجود میاریم و کسی در به وجود آوردنشون دخالتی نداره، برای همین باید مانع از این بشیم که رخدادهای الکی ما را از رسیدن به اهداف و چشم اندازهامون باز بدارن، این هم خلاصه ی مطلبی بود که من در دورهمی دیروز مطرح کردم و دربارش صحبت کردم. ادامه مطلب »

۹شهر

بیاید امروز، روز جهانی وبلاگ نویسی، شروع به نوشتن کنید.

یادش بخیر انگار همین دیروز بود که تصمیم گرفتم شروع به نوشتن روزانه ی مطلب توی بلاگم کنم، دقیقا ۵ شهریور ۱۳۹۳، با یک برنامه ی مشخص، کار جالبی بود، البته من کار وبلاگ نویسی رو با کپی کردن شروع کردم، بعد آروم آروم جرأت کردم و خاطراتم را نوشتم، یه مدت که گذشت یه سری چرند و پرند هم نوشتم تا اینکه دیگه بیخیال شدم و بعد از استارتاپ ویکند تبریز بود که به اینجا کوچ کردم و هر از چند گاهی سفرنامه ای می نوشتم تا اینکه روز موعود فرا رسید و از اون روز تا الان هر روز اینجا نوشتم.

هیچ وقت روزهای اول رو فراموش نمی کنم، نوشتن مطلب برای من ساعت ها طول می کشید و حتی بعضی موقع ها به این فکر می کردم که آیا کسی علاقه مند به خوندن این چیزهایی که من می نویسم هست؟ بعد به خودم گفتم باید تمام فکرهایی که باعث میشه من شروع نکنم یا بعد از شروع از حرکت به ایستم را از خودم دور کنم، به همین منظور تصمیم گرفتم فقط و فقط برای خودم بنویسم، من به خاطر خودم شروع به نوشتن کرده بودم برای همین خونده شدن و نشدن توسط دیگران برام مهم نبود.

بعد از اینکه برنامه ی نوشتم رو توی بلاگم گذاشتم، با دو دسته آدم مواجه شدم، آدم هایی که من رو تشویق به نوشتن کردند و آدم هایی که این برنامه از نظرشون دور از ذهن و غیر واقع بینانه بود ولی من شروع کردم با تمام سختی هایی که داشت و اولین مطلبم رو منتشر کردم، روزهای اول اینقدر از من زمان می برد که بارها تصمیم به انصراف گرفتم، برای نوشتن اولین مطلبم ساعت ها زمان گذاشتم، خیلی این کار برام سخت بود ولی تصمیم راسخ گرفته بودم تا انجام بدم و بنویسم. ادامه مطلب »

۸شهر

در کانون توجهات خودتون قرار بگیرید

شنبه ها روز شروع کردن هست، امیدوارم تا به حال هر کاری که باید شروع می کردید رو شروع کرده باشید یا همین حالا بلند بشید و شروع کنید، نکته ای که امروز قصد کردم دربارش بنویسم فکر می کنم چیزی است که باعث میشه، یک شروع خوب زود متوقف نشه، البته این رو بگم شما سخت ترین قسمت ماجرا که شروع کردن هست را پشت سر گذاشتید ولی برای اینکه با قدرت بیشتری در مسیر ادامه بدید شاید دونستن و عمل کردن به چند تا نکته کمک بکنه، چون خیلی ها در این قسمت از گردونه ی عمل خارج میشن.

وقتی ما تصمیم به انجام کاری می گیریم، ابتدا اون رو توی ذهنمون شبیه سازی می کنیم البته به بهترین شکل ممکن، به این کار میگن خیال پردازی،به اصطلاحی اون کار رو با روحمون انجام میدیم و بعد از اون از طریق جسم اون کار یا فعالیت رو طبق یه نقشه ی خیلی خوب انجام می دیم، به صورت فرآیندی میشه ایده به ذهن ما میرسه، ذهن تصویر سازی خیلی خوبی برای اجرا آماده می کنه، بعد به جسم دستور میده تا کار را با بهترین کیفیت ممکن انجام بده، یه کار تیمی خوب بین روح و جسم.

خیلی پیش میاد یکی از آشنایان، دوستان و نزدیکان برای ما کاری را انجام بدن، به صورت خودجوش یا ما ازشون درخواست کنیم، بعد از انجام اون کار ادب حکم می کنه ازشون تشکر کنیم، برای همین ما این کار رو انجام میدیم، تشکر کردن ما شاید تاثیر و یا ارزش خاصی برای طرف مقابل نداشته باشه ولی باعث میشه طرف مقابل نسبت به کاری که برای ما انجام داده احساس ارزشمند بودن پیدا کنه و اون برای رسیدن به همین احساس خوب ارزشمند بودن هست که به دیگران کمک می کنه.

سوال این جاست که چرا ما از هر کسی که کاری برامون انجام میده تشکر می کنیم ولی از خودمون هیچ وقت تشکر نمی کنیم، چرا وقتی کسی کار مهمی برامون انجام میده هر جایی که میرسیم ازش تعریف و تمجید می کنیم ولی از روح و جسم خودمون که کارهای مهم و بزرگی برامون انجام میدن هیچ وقت تشکر نمی کنیم؟ چرا هیچ وقت خودمون رو در کانون توجهات خودمون قرار نمیدیم، باور کنید جسم و به خصوص روح خودمون نیاز به توجهات ویژه دارن تا بتونن عملکرد بهتری از خودشون نشون بدن.

وقتی خودتون رو در کانون توجه قرار می دید، احساس غرور و شادمانی زیادی بهتون دست میده، که این امر نشأت گرفته از احساس ارزشمند بودنی هست که روح و جسمتون با تمام وجود احساسش کرده و باعث میشه در ادامه مسیر روح و جسمتون به کار تیمی عالی و فوق العاده شون ادامه بدن و شما را در رسیدن به اهدافتون کمک کنن، پس بیایید از همین الان وقتی هر کاری انجام میدید حتی اگر اون کار خیلی کوچیک هم بود، اول از خودتون تشکر کنید، شما لایق بهترین ها هستید.

۷شهر

چک لیست کارهای روزانتون رو بنویسید

جمع بندی هفته چهارم

روز اول هفته با خانواده رفته بودیم مسافرت و من در همدان بودم، صبح روز شنبه از همدان به سمت بیشه حرکت کردیم، بیشه حدودا در ۷۰ کیلومتری خرم آباد قرار داده و جزء یکی از زیباترین آبشارهای ایران هم هست، البته به دلیل مدیریت غلط به جای ایجاد یک منطقه توریستی و گردشگری به یک پاتوق تبدیل شده و به جای شنیدن صدای دلنشین آب و آبشار باید به چرندیاتی گوش بدی که صاحب یه دکه با آخرین حد صدا داره پخش می کنه، کاش لااقل یه چیز درست پخش می کرد، ولی خیلی خوش گذشت.

روز دوم، نصفش که به استراحت بعد از سفر گذشت، وقتی هم که بیدار شدم شروع کردم به کار کردن روی تلفن گویا، کار جالبی بود، ایده های خوبی هم به ذهنم رسید که باید پخته ترش کنم، بعد با #خبرخوش آشنا شدم و دربارش مطلب نوشتم و سعی کردم هر روز خبرهای خوشم رو بنویسم و ازشون لذت ببرم به جای اینکه بشینم و اینقدر به خبرهای بد توجه کنم که توی ذهنم برجسته بشه و دیگه جایی برای خبر خوش پیدا نشه، شما هم هر خبر مثبت خیلی خیلی کوچیک رو برجسته کنید تو ذهنتون.

روز سوم، یه لیست آماده کرده بودم از کارهایی که باید اون روز انجام میدادم اصولا این کار را زیاد انجام نمیدم، ولی بازخورد فوق العاده ای داشت، چرا که من خیلی وقت بود می خواستم برای مودم شارژر بگیرم یا خط هایی که گم کرده بودم رو بسوزونم و جدید بگیرم و حتی کارهای بانکی انجام بدم، جالب تر این بود که اینقدر وقت اضافه آوردم که رفتم و روغن و فیلتر سالار رو هم عوض کردم و یه دو ساعتی هم گذاشتمش صافکاری و دستی به سر روش کشیدم. ادامه مطلب »

۶شهر

نامه ای به آنتوان دوسنت اگزوپری

همسایه شازده کوچولو – قسمت اول

چند وقتی میشه دارم دنبال یه سیاره برای خودم می گردم، ولی به هیچ نتیجه ای نرسیده بودم تا اینکه به طور اتفاقی با کتاب شازده کوچولو آشنا شدم و همین امر سبب شد جرقه ای در ذهنم خورده بشه و راهی کم هزینه و ساده برای گذر از زمان و مکان پیدا کنم، طوری که هم اینجا باشم هم نباشم، تا بتونم بی هیچ دقدقه ای برای خودم سیاره ای پیدا کنم، قبل از این که بگم ماجرای من از کجا شروع شد باید نامه ای به آنتوان دوسنت اگزوپری بنویسم و اون رو باخبر کنم، آخه خودش این طور ازم خواسته بود.

«و اگر روزی گذرتان به آن جا افتاد، لطفا عجله نکنید. مدتی – درست زیر آن ستاره – بایستید. آن وقت اگر آقا کوچولویی ظاهر شد که می خندید و موهایش طلایی بود و به سوال ها جواب نمی داد، خواهید فهمید که او کیست. اگر چنین اتفاقی افتاد، لطف کنید و مرا از نگرانی در بیاورید. برایم بنویسید که او برگشته است.» ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)